عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان       ...............          روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم

‏نمایش پست‌ها با برچسب رخدادها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رخدادها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

می شود، می توانیم


وقتی یه اتفاق بد میافته آدم داغون میشه.
وقتی این همه بی تفاوتی دیده میشه، اعصاب آدم به هم میریزه.
وقتی یه راهی پیدا میشه که آدم بتونه در بهتر شدن اوضاع موثرباشه حالش بهتر میشه.
وقتی در غیاب مسئولین همه تلاش می کنن و جاشونو پر میکنن دل آدم آروم میگیره.
***
وقتی از عصبانیت لباشونو گاز میگیرن و به زور به خواست مردمشون احترام میذارن - خواسته ای که وظیفشون بوده و هزینه ای هم براشون نداشته -
وقتی مجبور میشن اون طوری رفتار کنن که باید...
دلم آدم خنک میشه.
اصلا دل آدم قوی می شه به پشتوانه نیروی مردم. همون نیرویی که مدام میخوان باور کنیم که نیست...
حالا یه دل خنک و یه اعصاب آروم مونده و یه عالمه کار که باید انجام شه
زیرنویس:
وقایع نگاری هفته ای که گذشت

۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

مرگ می بارد!


ساعت آخر دی ماه است. خوشحالم که دارد تمام می شود و می رود - بی خیال آنکه هر یک روزی که بگذرد نشان از گذر عمر دارد.حس میکنم دیماه برایم سنگین است. می ترسم از چیزی که نمی دانم چیست.
نمی دانم چه حکمتی دارد دهه آخر دی و چرا هرچه ترور است معطوف می شود به این روزها. حس می کنم چیزی هست که نمی دانم . شاید اتفاقی افتاده و به جبرانش ... ، یا اتفاقی که باید، نیفتاده.
چه چیزی است که در سالگردش ، باید کسانی به خاک بیفتند؟ نمیدانم. اما ته دلم حس می کنم ترورهای دی ماه کار هر گروهی که باشد، چه دوستان داخل و چه دشمنان خارج از کشور قرار است چیزی را به کسانی یادآوری کنند. چیزی آن قدر دردناک که برایش این همه باید هزینه داد...
از آن غم انگیزتر این است که نمی دانم باید ترجیح بیدهم واقعا چه کسانی پشت این ماجرا باشند. دوستان یا دشمنان؟ یعنی نمی دانم بهتر این است که کشور این قدر بی در و پیکر باشد که هر سال در یک زمان مشخص یک گروه از خارج بیایند و با یک گروه خاص داخلی تسویه حساب کنند و بروند یا اینکه ... گفتمان قلدری آن چنان حاکم شده باشد که ... هرکسی خواست در یک زمان مشخص از دست دیگران خلاص شود و هیچ اهمیتی نخواهد داشت آن دیگران پزشک باشند یا مهندس، وکیل یا سردار، دانشجو یا استاد، ... یا ...
بد زمانه ای شده. نمی دانی باید آرزو کنند سربازان کشورت خائن باشند یا ترسو و بی عرضه.
بد زمانه ای شده...
زیرنویس:
رفته بودم امامزاده. دوباره یاد کشته های دیماه افتادم. حالم گرفته شد...

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

پرواز کبوتر ممنوع!


امروز بلاخره بعد از چند روز کار بی وقفه! فرصتی دست داد تا با رفیقمان گپی بزنیم و او هم چاهی بیابد تا فریادهای در گلو فرو خورده اش را رها کند.
نشسته ایم و از آخر هفته می پرسم برایم تعریف می کند که با چه شوق و ذوقی ، پنج شنبه گذشته، همراه با خانواده اش ، فانوس به دست ، به قصد بام تهران حرکت کرده و چه دیده و چه برخورد هایی را تحمل کرده... 
می دانم نه آن روز تلاشش به اینجا ختم شده و نه امروز حرف هایش همینجا تمام می شود . بعد از یک مکث معنادار؛ انگار چیزی به شدت آزارش می دهد برایم تعریف می کند که مسیرشان کج شده به سمت پارک پردیسان و در آنجا هم به جای پرواز همیشگی بادبادک ها، شاهد حضور آزاردهنده مأمورین نیروی ویژه بوده اند.
بغض می کند. انگار به یکباره به یادش بیاید سختی زندگی کردن را . اینکه چه قدر سخت است بخواهی لذت زندگی کردن را ببری ، آن هم حداقل لذت را؛ سرخوشی از پرواز یک بادبادک و ... نگذارند.
برایم گفت که پدرش از یکی از مأمورها ، که قیافه مردمی تری داشته پرسیده :
- پرواز بادبادک ها تا کی ممنوع است؟
- ممنوع نیست!!!
- پس چرا امروز هیج بادبادکی در آسمان نیست؟
- ... مکث ... یه امروز بازی نکنید. همین!
به همین راحتی.
رفیقم با چای میان روز، بغضش را فرو می دهد و من حسرتم را ... و طعم تلخ چای در دهانم می ماند...
زیرنویس:
یاد نوشته محمد معینی افتادم. چه قدر زود، شاهدش از غیب رسید! شاید تحقق همه آنچه پیش بینی کرده، به یکسال هم نیاز نداشته باشد . شاید...

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

جهان آخر

همین دیروز صبح بود که از من پرسیدی : " جهان سوم کجاست؟" و من نا آگاهانه برایت از جایی گفتم که مردمانش "نان" دارند اما "خوردن" نمی دانند و سال هاست که نان را می فروشند به بهای آموختن و هنوز هم نمی دانند نان را چگونه باید خورد.
سر تکان دادی که :"پس چه قدر جهان سوم ها زیادند" گفتم نه! . برایت هزار تعریف دیگر آوردم از جهان سوم  تا بلکه محدود شود دایره کشورهای سوم در نظرت و بفهمی آنجا که زندگی می کنی حتی جهان آخر هم نیست چون " مردمانش میدانند اما؛ ... انگار می کنند نمی دانند."
دیشب فهمیدم که باید برایت از جایی می گفتم که مردانش در برابر دید همگان دزدی می کنند و تشویق می شوند و زنانش به جرم سخن گفتن از زیبا ترین واژه دنیا - حقیقت - شلاق می خوردند و تحقیر می شوند. تازه فهمیدم باید می گفتم اینجا جایی است که تمام افتخار یک مرد می شود شنیدن صدای " آه " یک زن . و خوابیدنش در آرامش معطوف می شود به خرد شدن غرور دختری از دختران حوا .
من تازه دیشب فهمیدم که شلاق خوردن در این سرزمین یعنی بزرگداشت شجاعت و یعنی تأیید مسیر.
و چه بزرگداشت دردناکی...
مرا ببخش که تازه فهمیدم جهان سوم ؛ که نه، باید گفت جهان آخر، جایی است که بزرگ بودن ، تاوان سنگینی دارد.
زیرنویس :
وقتی هیچ زنی حاضر نمی شود خواهرش را با تازیانه ظلم بنوازد دلیلی برای خوشحالی پیدا می کنم که در سرزمینی که دیگر مردانش، نشانی از مردانگی ندارند، زنانش هنوز زنانگی را فراموش نکرده اند...

۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

من؛ یک زن؛ یک مجرم

آقای سخنگو!
من یک زنم. از همان ها که در روزهای عادی در باب حرمت و کرامتشان حرف ها می زنید ، از همان ها که نظام اسلامی کرامتشان داده و جایگاهشان را رفیع کرده، آنان که روز زن ، برایشان جشن می گیرید و از نجابت و پاکی و غیره و غیره می گویید.
من یک زنم . از همان ها که وقتی کسی در خیابان برایش بوق می زند ، برادرش با غیظ نگاهش می کند، اندکی که دیر به خانه برسد نگاه های منجمد اهل خانه را روی ساعت حس می کند، از ته دل نمی تواند بخندد که مبادا صدای خنده اش دل پسری را ببرد؛ در تاکسی  که مورد آزار جنسی قرار می گیرد صدایش در نمی آید و بغضش را در گلو می خورد، همان ها که حتی ممکن است کشته شوند به جرم  سوء ظن پدر و ...
من یک زنم . اما پیش از آن انسانم و در کنارش، یک شهروند. حق دارم همچون سایر شهروندان، از شما که مدعی هستید بر حکومت، طلب امنیت کنم و شما حتی اگر نخواهید! مسئولید به تأمین آن امنیت ناخواسته...
آقای  عدالت!
عادت کرده اید گناه سهل انگاری های خود را به گردن دیگران بی اندازید. باشد مشکلی نیست. ما که عادت کرده بودیم. حرفی نبود . تمام رنج های نوجوانی و جوانی مان را پنهان کردیم اما این رنج مضاعف...
سابق بر این می گفتیم دزد به خانه زده. می گفتید لابد در خانه باز بوده. امروز چشم در چشم ما می کنید که خیر! شما خود دزد بیچاره را به درون کشیده اید و به زور دستش را از مال دزدی پر و روانه اش کرده اید. اصلا شما خود مجرمید!!!
بماند که باز بودن در خانه، از بی لیاقتی شرطه های شهر نمی کاهد اما ... شک ندارم که اگر دختری در خانه نداشته باشید همسر و مادری دارید ولی آنچه آزار دهنده است تجویز نسخه ای است که می دانم هرگز توان توصیه آن را به خانواده ندارید.
آقای رییس! 
فاتحه خوانی برای عدالت شما و استفاده ابزاری تان از جنس به قول خودتان دوم! و افکار بعضا حیوانی بعضی از دوستانتان، آن روز که ترانه موسوی بازداشت شد، علنی گردید. آن روزها که هفته ای نبود خبر تجاوز های گروهی از صفحه اول خبرگزاری ها پاک شود.از آن روز ها تا فاجعه خمینی شهر و فستیوال دستگیری زیبارویان! زمان زیادی نگذشته.
من البته یاد گرفته ام خودم را جدا کنم از مردهای جامعه و مخفی شوم و با دیدن هر مرد بترسم ازاینکه با دیدن من افکار شوم و شیطانی اش دهن باز کند و ... اما شما را به خدا! نه جنس مرد در دنیا این همه ضعیف النفس است و نه جنس زن این همه فتنه انگیز. دنیای مادی گرای شهوانی غرب این مشکلات را سال ها پیش حل کرده اما گویا شما قصد دارید اعتراف کنید علاوه بر عدم توانایی در دستگیری سارقین جان و مال و ناموس مردم، هنوز از دزدیده شدن فرهنگ مردم هم خبر ندارید . مردمی که شما ادعای تربیتشان را دارید و از شنیدن صدای آهنگ و لابد تجسم! وقایع رخ داده در پشت دیوارها ( اگر راست بگویید ) این چنیین بیخود می شوند که ...
راستی من به شخصه اصلا متعجب نمی شوم اگر در پایان پرونده دادرسی؛ زنان، محکوم شوند. به جرم تحریک مردان. شما خیلی خودتان را مشغول این پرونده نکنید.
من یک زنم و به همین یک دلیل می پذیرم که مجرمم. بیخود وقت گران بهای آقایان را صرف یک پرونده معلوم نکنید.
زیر نویس : 
از دیشب که پای فرمایشات جناب سخنگوی قوه قضاییه نشسته ام، با خودم فکر می کنم خوب است اگر گاهی آدمی به سرش بزند و با ضربه " مشت " یا " کله " ای فقط کمی از دق و دلی اش را خالی کند. نه؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

دو مرگ با یک ضربه

دلم برای آمنه می سوزد. برای همه آمنه ها. همه آن ها که شادی زندگی شان می شود نابود کردن زندگی دیگر
دلم برای مجید هم می سوزد. برای همه غرور و جوانی اش. برای انتظاری که باید برای نابود شدن بکشد
دلم برای عدالت  می سوزد، که این روزها نمی داند چه باید حکم کند تا هم شرف را حفظ کند و هم آبرو را، هم وجدان را آرام سازد هم درد سینه را...
دلم برای سینه ای می سوزد که آن قدر به دستگاه قضا اعتماد ندارد که حکمش را به جان بخرد ...
دلم برای خودم هم می سوزد، که این همه دل می سوزاند  برای مجیدی که مقصر است و آمنه ای که مشتاق...
دلم برای آمنه های شهرم می سوزد که تاوان انتخاب کردنشان، اول از دست دادن صورت است و بعد هم شاید باطن
دلم برای مجید ها می سوزد که تاوان انتخاب کردنشان اول نابود کردن است و بعد نابود شدن...
شهر به مجید اجازه داد مرد بودنش را نشان بدهد، حق بلا منازع انتخاب کردنش را و بعد ... رهایش کرد که برود...
شهر به آمنه مجال داد هر شب با خیال کور کردن کسی دیگر لبخند بزند و بخوابد ... و این یعنی کشتن روح زنانه در یک زن...
شهر به من اجازه داد سرشار از انتقام به مجید بی اندیشم، برایش حکم صادر کنم  و منتظر بمانم...

دلم به حال خودم می سوزد، که سرگردان مانده. دوست دارد تمام فریادهایش را بر سر مجید بزند و همه زخم هایش را التیام بخشد اما... خودش هم می داند این راه انتقام از مجید نیست. می داند که این راه به ناکجا می رسد اما هرچه فکر می کند دری نمی بیند تا در آن هم آمنه آسوده شود و هم مجید متنبه و هم جامعه هوشیار...
چه بد روزگاریست...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

عدالت ناتمام

تمام سایت و همه صفحات خبری و غیر خبری پر شده از عکس های او. خبر مرگش را در جهان پخش می کنند.
هیچ راهی نیست که این تصویر منحوس را از برابر چشمانم دور کنم و فراموش کنم ...
تمام سایت های خبری پر شده از تأیید یا رد ادعای مرگ وی. پر از شادی ها، خشم ها و این اواخر... رجز خوانی ها و تهدید ها...
اسامه اما فرق می کند با پسران قذافی یا حتی خود وی.اسامه حامل و عامل اندیشه ای بود که به این زودی ها خیال رخت بر بستن ندارد
اندیشه ای که خودش را آنچنان حق می داند که اگر تمام بشریت را هم به مسلخ ببرد، راضی نخواهد بود.
اسامه در باور من، رهبر این جریان فکری نیست. شاید صرفا یک همراه با کارکردهای تبلیغی باشد.اسلام هم رهبر این منش نیست. مطمئنم در سایر ادیان هم اگر بگردیم شاید به موارد مشابه برخورد کنیم. البته نه با این شدت- این همه شدت و دقت! را باید در زمان های دور تری به جستجو نشست-
رهبر این همه خشونت، این همه ناانسانی، این همه افسار گسیختگی همان خرافه است و عقل ستیزی.همان که هوش می برد و مست می کند و انسان را حیوان می سازد و ...
آنچه اسامه را بن لادن می سازد و اطرافیانش را القاعده، فقط یک خودخواهی درونی است یا عصیان در برابر عقلی که دعوت به آرامش می کند...
می گویند بن لادن را کشته اند. خوشحالم که قاتلی از بین رفت و متأسفم برای همه آنها که هنوز به خود اجازه دفاع از چنین موجودی را می دهند. نگرانم برای جهانی که بن لادن هایش را پنهان کرده و منتظر فرصت است برای تزربقشان به جامعه.افسوس می خورم برای خردی که زیر پا له می شود...
اندیشه های پشت سر اسامه هنوز زنده است. چه فرق دارد این مهملات پشت سر اسامه بن لادن پنهان شود یا بن آدم...
فقط آرزو می کنم این اندیشه ها نیز به تمامی منهدم شوند، شاید آن زمان عدالت اجرا شود...
زیر نویس:
اسامه نابود نشده. شاید تکثیر هم شده. در بحرین، در سوریه، در لبنان، در... همه جا

مرخصي تشويقي اجباري

اول فكر كردم وقتي رييس دولت 10 روز مملكت رو به حال خودش رها ميكنه به طور منطقي ما هم بايد تعطيل مي كرديم و مي رفتيم خانه و از مرخصي به وجود آمده نهايت استفاده را مي كرديم. ولي وقتي فكر كردم ديدم چه طور مي شد مملكت را تعطيل كرد.هرچه باشد اين جور كارها در مرام آقاي دكتر بود و ايشان هم كه در آن ايام كذايي رفته بودند براي تمدد اعصاب و اين گونه بود كه ما در غياب رييسمون! و در فراغشان!‌ به كار ادامه داديم.
پيشنهاد مي كنم حالا كه مملكت مجدداً‌ داراي سر و سامان شده و دكتر با روحيه بسيار قوي و دشمن شكن به سركار برگشتن و با توجه به اينكه در غياب ايشان ما،‌جامعه كارمندان فعال!،‌ با تمام توان تلاش كرديم تا جاي خالي ايشان در رتق و فتق امور مملكت حس نشود... و باز با توجه به توان كاري بالاي ايشان؛‌براي مدت 10 روز همه كارمندان زحمتكش را بفرستند مرخصي تشويقي- شما بخوانيد تمدد اعصابي-
خداييش بد پيشنهادي است؟

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

شوخی نمی کنم


اینجا ایران است و من اصلاً قصد شوخی ندارم. طنز پردازی نمی کنم و تازگی فیلم کمدی هم ندیده ام ...
اینجا کشور من است و این تنها جمله ای است که باعث می شود تلاش کنم با تمام آنچه می بینم قرابت خاصی پیدا کنم.آخر من هنوز اهل این کشورم.
همین جا در همین نزدیکی ، جایی هست که در کمتر از ده روز کتاب منتشر می کنند. مثل یک مسابقه موضوع اعلام می شود و بعد ... صدای شلیک ... مسابقه آغاز می شود. آن وقت عنودان بد گوهر از فقدان فرهنگ مطالعه و نبود کتاب مفید در بازار گلایه می کنند.
در همین حوالی برای کاهش 30 درصدی هزینه های جاری، به جای جا اندازی فرهنگ صرفه جویی ، 300 درصد هزینه می کنند تا چراغ های سرویس بهداشتی دارای حسگر بشود و آن کارمند بیچاره که در تاریکی  سرویس گیر کرده تبدیل شود به سوژه خنده سایر دوستان...
من شوخی نمی کنم وقتی از دغدغه های استاندار تهران و نگرانی اش بابت وقت تلف شده کارمندان به هنگام صرف غذا! می گویم . اینکه چیزی نیست چون بعد از آن باید به دغدغه های جامعه کارمندی و شکم های گرسنه و سردردهای مزمن و رها کردن کار در ساعت 1 ( به دلیل تمام شدن سوخت مغز) وتمسخر دائم بر لب کارشناسان و رونق گرفتن روزهای شاد و خنده های طولانی به دنبال تصمیمات شدیدا کارشناسی شده مدیران و ... و ... صحبت کنم و البته می دانید که من در کل جانور! جدی ای هستم.
کجای موضوع حذف چهار صفر از نظام پولی و انتخاب واحد ریال و دینار و البته ادغام دو وزارت راه و مسکن- که حداقل با هم  تضاد نداشته باشند ، تماس هم ندارند- خنده دار است؟
اصلاً چه طور انتظار دارید شوخی کنم وقتی که در یک جلسه معمولی هیأت دولت - که من به دلیل ادای دین در آشپزخانه و قبول مسئولیت در تهیه شام! فرصت نکردم کنترل و نظارت عالیه خودم را بر آن اعمال نمایم- یک وزیر مستعفا، یک وزیر مستکا ( سکته کرده) و یه وزیر دیگه هم به دنبال آب قند و تخت و بیمارستان بوده. البته نگران نشوید . وزیر مستعفی، ابقا و وزیر مستکی! بعد از یکی دو ساعت مرخص شدند. خانم دکتر ماند و لیوان آب قند...
_________________
من شوخی نمی کنم. طنز پرداز خوبی هم نیستم فقط اتفاقات ، شنیده ها و دیده های چند روز گذشته ام را منتقل کردم.

ببخشید شما به چه می خندید؟!

۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

قوانین ناآشنا- ناملموس


روزهای عادی شروع می شوند، همان روزها که نشانه اش خمیازه اول صبح است و اولین صدایش برای من چرخاندن پیچ رادیو و صدای گوینده که فریاد می زند : "سلام "
عادت کرده ام اخبار روز و تیتر روزنامه ها را برایم بخواند و تحلیل کند و من حرص بخورم و پشت فرمان هی با خودم حرف بزنم و جواب گوینده و مفسر و میهمان و مردم وغیره را بدهم . شاید بیمار شده ام که به این چیزها عادت کرده ام . نمی دانم...
**********
گوینده با تمام اشتیاقش اعلام می کند که از امروز فصل جدیدی در برنامه دارند که اختصاص دارد به آشنایی با قانون اساسی و قرار است از امروز از روی کتاب قانون برایمان بخواند! شاید که آشنا شویم. توضیح نمی دهد که آیا همه کتاب منظورش است یا 2-3 صفحه اول و وسط و آخر...
کمتر از نیم ساعت به پایان برنامه مانده و من رسیده ام. باید پیاده شوم . گوینده اصل اول را با شوق و ذوق قرائت کرده، چند اصل بعد را می دانم .  همان ها که به زبان و تاریخ و این ها مربوط است. منتظر می شوم ببینم فردا چه اصلی را می خواند؛ شاید برنامه کاری دستم بیاید.
همه این ها به کنار؛ از زمانی که خانم مجری پر انرژی خبر مسرت بخش آشنایی با قانون را اعلام کرده، مدام ذهن درگیرم یاد اصل 27 ام می افتد و می خواهد بداند کی نوبت به آن خواهد رسید!
زیر نویس:
راستی چرا قانون گذار به صراحت " برگزاری مجلس ختم" را در ردیف حقوق مصرحه عنوان نکرده؟
- شاید بیش از حد طبیعی بوده!!!

۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

ترحم سازی


بچه كه بودم هميشه دختر همسايه برايم مظهر ترحم بود. همان كه صداي فرياد هاي پدرش و جيغ هاي كودكانه او كوچه را پر مي كرد. هميشه فرداي آن همه جنجال بايد روي صورت دخترك به دنبال نتيجه دعوا مي گشتي و عجيب اين بود كه چه قدر زود پيدا مي كردي آنچه را كه نمي خواستي ببيني...
اين قصه ادامه داشت و دختر كوچك همسايه فقط مورد محبت بود. همه دخترك را مي ديديم و نه جاي سيلي هاي روي صورتش را. به عزت نفسش احترام گذاشته مي شد و ...دخترك تنها در خانه زجر مي كشيد.
اين قصه به همين منوال ادامه داشت تا اينكه يك روز،‌همسايه ته كوچه جلوي چشم رهگذران سيلي محكمي به گوش دخترش زد. از بد حادثه پدر و دختر مذكور از همان حوالي رد مي شدند. پدر محترم اوليه به يكباره احساسات حقوق بشري اش گل كرد و شروع به سخن پراني در مذمت كودك آزاري نمود و يك ساعت دختر بيچاره خودش را در سرماي زمستون نگه داشت كه اعلام كند تا چه اندازه انسان متمدني! است و غيره و ذلك.
و در همه اين احوال چشم هاي گشاد شده اهالي محل را داشته باشيد كه از دهان متحرك پدر به صورت سيلي خورده دختر در حركت بود...
از فرداي آن روز نگاه اهل محل به دخترك همسايه تغيير كرد. نگاه ها بار سنگين ترحم را حمل مي كرد بي آنكه صاحبانشان بخواهند. هر بار که دخترک را می دیدیم انگار صورت پدرش با آن قیافه حق به جانب در برابرمان پدیدار می شد بعد همه فریادهای دخترک و جای سیلی روی صورتش ... و بعد دوباره پدرش در ذهنمان نقش می بست که همچنان در حال نصیحت کردن است و باز صدای فریاد دختر بچه و باز ............. و این چرخه انگار که تا ابد ادامه داشته باشد. دختر بیچاره انگار هربار که در کوچه ظاهر می شد خودش هم همین چرخه را به یاد می آورد و بعد نگاه های همسایه ها به او می فهماند که بدبختی هایش علنی شده و قصه پر غصه اش نقل محافل. حالا او همه جا زجر می کشید...
فکر می کنم از فردای همان روز بود که دخترک دیگر کلامی با اهل محل حرف نزد و چنان گوشه گیر شد که همه می گفتند دخترک بیچاره، افسردگی مضمن طولیگرفته است . آمد و رفت هایش طوری شد که دیگر هیچ کدام از اهل محل سال تا سال  هم ندیدندش و از همه بدتر دیگر هیچ کس صدای گریه هایش را زیر ضربات مشت و لگد نشنید...
حالا که سال ها گذشته و آن دختر کوچک لابد مادری شده برای خودش، هنوز هم تصویرش بزرگ و واضح در نظرم مجسم است. تصویر خودش و البته پدرش و بعد تصویر محو نشدنی جای سیلی و آن سخنرانی فراموش نشدنی...
زیر نویس:
الکی نشینید که این نوشته رو ربط  بدید به وضعیت کشور و بعد هم یاد مصر و تونس بیفتید.من فقط خاطرات کودکیم رو نقل کردم و اصولا مسئولیتی رو در قبال ذهن خلاق شما نمی پذیرم!

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

پيرمرد رفت

اينجا را به احترام پدربزرگ مادرم كه حكم پدر بزرگي برايم داشت سياه كرده ام.
وقتي فهميدم و قبل از اينكه بروم تنها كاري كه توانستم انجام بدهم همين بود.
*
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر*
*
6 سالي ميشد مرگ اين همه نزديك نيامده بود. هربار دعا مي كردم خدا فعلا- تا سال بعد يا تا دعاي بعد - مرگ را از خانواده ام دور نگه دارد اما خوب كه فكر ميكنم مي بينم شايد او را فراموش كرده بودم. 
باورم نشده بود. اولش حتي خيلي گريه ام هم نمي آمد.بايدم به خودم مجال فكر كردن ميدادم تا گريه ام بگيرد.24 نگذشته بود از پستي كه توش راجع به بهت بازماندگان نوشته بودم و حالا خودم دوباره درگير همان بهت بودم.
وقتي به خانه اش رسيدم و آن جماعت عزادار، ... شايد سه ماهي مي شد نديده بودمش شايد هم كمتر، هروقت دعوتش ميكرديم خانه، ميگفت دفعه بعد ... واين بار دفعه بعدي وجود نداشت. پيرمرد سالم بود و همين باور نبودنش را برايمان سخت مي كرد.
دنبالش همه جا رفتيم . هرجايي كه پيرمرد مجبور به رفتن بود و بعد ... جايش گذاشتيم در جايي كه ديگر راهمان نمي دادند. وقتي برگشتيم به خونه قديمي، هر 15 دقيقه يادم مي افتاد كه پيرمرد نيست و هر دفعه نزديك بود به صداي بلند بپرسم " حاج بابا " كجاست! نمي دونم تاحالا اين اتفاق براتون افتاده يا نه،‌ اما به هرحال حس ناگواري بود.
زير نويس:
  • اولين بار در عمرم است كه پيرمرد صدايش مي كنم.تا به حال حتي به اين اسم فكر هم نكرده بودم.
  • فكر نكنيد اين تازه متوفي خيلي پير بود. 70 سال داشت .هرچند ميدانم اين روزها نسل حاضر خيلي به اين سن نميرسند.
  • اگر دوست داشتيد خوشحال مي شوم برايش فاتحه اي بخوانيد و خدا بيامرزي بگوييد.بنده خدا دوستانش را در تشييع جنازه همراه نداشت به دليل سرماي شديد هوا و عدم امكان اطلاع رساني...
*محمد علي بهمني

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

مردن با درجه آخر


از نظر من بدترين نوع مردن همين سقوط آزاد با هواپيماست. تصورش هم آدم رو آزار ميده كه  منتظر فرود اومدن يه عزيزي درمبدأ يا مقصد باشي (‌ يعني يا تازه ازش جداشده باشي يا اينكه منتظر اومدنش باشي) و بعد ... هيچي . با خودت فكر مي كني يك ساعت بعد ميرسه اما اون هيچ وقت نمي رسه چون رسيدنش براي بقيه اهميت زيادي نداشته.
بدترين  روش مردن ، سقوط هواپیماست. چون شما همزمان با همه مردم کشورتون تلویزیون رو روشن می کنید و می فهمید که یکی از عزیزانتون دیگه نیست. وقتی کسی در سقوط هواپیما از دست می دهید هیچ کس اهمیت نمیده شنیدن خبر مرگ به شکل ناگهانی و از دهان سیمای ملی چه بلایی ممکنه بر سر بازماندگان بیاره
بدترین نوع بازمانده بودن، بازمانده سقوط هواپیماست . اون هیچ وقت کسی رو شناسایی نمی کنه و شاید هیچ وقت هم در پستوهای انتهای قلبش مرگی رو باور نکنه. اون خوب می دونه عزیزانش از روی وسایلی شناخته شده اند که هرگز به همراه نداشته اند!!!
بدترین نوع به سقوط هواپیما مربوط می شه. چون شما باید همه جور حرف و حدیث را بشنوید. همه به خودشون حق می دهند که در باره این فاجعه صحبت کنند. از وزیر مسئول تا اس ام اس مجهول...
بدترین حالت ماجرا اینه که شما همسر، فرزند یا پدر ومادر خلبان باشید و ... داغ عزیز کم نیست آن هم با همه شرایط بالا. اما حالا باید جوابگوی خانواده کشته شدگان هم باشی و هیچ کس هم نیست که به خود تو جوابی، هرچند ناقص بدهد. هیچ کس نیست که بگوید چرا هواپیمایی با آن شرایط بد آب و هوایی پرواز میکند و ... هیچ کس نیست که مرهم دردهایت باشد...
هر هواپیما که سقوط می کند دلم می خواهد رشته خلبانی را در دانشگاه ها تعطیل کنم . نه به این دلیل که به خلبانان غیور سرزمینم ایمان ندارم. نه! فقط دلم نمی خواهد هیچ جوان دیگری قربانی سیاست اقایان شود که برای نشان دادن برتری نسبیشان نسبت به اروپا و به اصطلاح معطل نکردن ! مسافران جماعتی را به قربانگاه می برند و بعد هم ملتی که دو روزی تأسف می خورد و مجلسی که همیشه بیجهت سوال می کند اما یارای گرفتن جواب ندارد و ...
کاش حداقل یک نفر در این سیما می فهمید هیچ دلیلی ندارد یک بازمانده خبر مرگ عزیزانش را از شما بشنود.
آقایان! حالا که نمی توانید مانع سقوط شوید خواهش می کنم مانع یک عمر شوک زدگی جماعت مصیبت دیده شوید.
زیر نویس:
ننوشتم مانع سقوط هواپیما شوید؛ چون تا شما به وجود مشکل واقف نشوید هرگز قادر به رفع آن نیستید و ... کجاست مشکل؟!

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

معمولی اما غیر منتظره

سه شنبه صبح؛ تازه از خانه خارج شده ایم به سمت محل کار،در ذهن برنامه هزار کار نکرده رژه می رود.تقسیمشان میکنم بین امروز و فردا. در همین افکارم که در رادیو کسی با تمسخر می گوید: " فردا هم که تعطیل است پس کی قرار است کار کنیم؟" از خودم می پرسم فردا مگر تعطیل است؟ 30 دقیقه بعد جوابم را در بخش خلاصه خبرها می گیرم و البته در تلفن های کنایه آمیز مردم! تازه می فهمم که چرا مجری برنامه پس از این همه روز، امروز مرتباً به آلودگی هوا اشاره میکند.


به اداره می رسم.ساعت کار شروع نشده، هنوز آنها که قبل تر به اداره رسیده اند باورشان نشده این خبر غیر مترقبه اما معمولی را... میگویم چرا؟ می گویند مهم نیست، تعطیلی را بچسب. یک هفته است که مدام می گویم این قربان، عید بهتر بود و خیر غدیر که به ما نرسید و آخر 5 شنبه هم عید می شود و ... گویا می خواستند دهان چون منی را ببندند که بازهم 4 و 5 شنبه را مرخصی توفیقی! دادند.

همکارم که می آید با خنده، آلودگی هوا را تبریک می گویمش. هر دو لبخند می زنیم از نوع معنادارش و سکوت می کنیم...

سعی می کنم پروژه ها و نامه های اداری را زودتر سر و سامان بدهم. امروز اگر تمام شود نامه ها 4 روز تأخیر می خورد و مدیر شنبه فقط به مقایسه تاریخ ها می پردازد و موقعیت خطیر امروز را به فراموشی خواهد سپرد.

کسی تماس می گیرد و یادآوری می کند که حتما باید کلاس امروز بعد از ظهر را شرکت کنم (کلاس صبح را به دلیل رتق و فتق امور اداری آخر هفته پیچانیدم). دانشگاه عادی است.یکی می پرسد جشنواره پژوهشی قرار بوده تا فردا برقرار باشد و آن دیگری می پرسد همایش توسعه پایدار که تازه امروز شروع شده و تا فردا ادامه دارد تکلیفش چه می شود و آن سومی از کارگاه می پرسد و ... هیچ کس نیست که جواب دهد... کسی نه به این موضوع فکر کرده و نه حوصله تفکر دارد.

فکر میکنم که به راستی ما دست نوستراداموس را از پشت دستبند زده ایم : دیشب، لابد حدود ساعت 10 شب، شورای تصمیم، به دلیل آلودگی هوای امروز، فردا را تعطیل اعلام کرد....
باشد.قبول . باورم شد همه حرف هایتان را. اما کاش همیشه اینقدر آینده نگر! بودیم

زیر نویس:

ما که این شهر را حتی با دود و دمش رها نخواهیم کرد اما تعطیلات به شما خوش بگذره

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

از در تو كوره رفته ...


همين دو- سه  ساعت پيش حس آدم هايي كه يكدفعه ازكوره در مي روند و قفل فرمون به دست توسر و كله هم مي زنند رو كامل و جامع درك كردم.
صبح كه ماشين رو برداشتم و از خونه زدم بيرون يك عدد راننده مرد از خود راضي كوبوند به ماشين. ماشينش به ماشينم گير كرد و نتونست تكون بخوره. حداقل پياده هم نشد تا با يه عذر خواهي قضيه تموم بشه... راه هر دو طرف بند اومده بود ... بهش گفتم بزن كنار و اونم گفت باشه...ماشين رو از ماشينش جدا كردم بهش اشاره كردم كه يه جا وايسيم و اون هم قبول كرد. من ماشين جلويي بودم تا يك كم از جلوش رفتم كنار،‌ از پشتم در رفت ... از اينجا به بعد ديگه كارام عاقلانه نبود ...اول كلي براش بوق زدم اهميت نداد و چون ماشينش پرايد بود وكوچولو ! شروع كرد به در رفتن از دستم ... بقيه اش براي من شبيه فيلم هاي تعقيب و گريز بود... بيخيال مسير خودم شدم و دنبالش رفتم ،از بين ماشين ها ويراژ مي دادم و دنبالش ميكردم ... پاي چپم بدجوري به تپش افتاده بود بلاخره پيچيد توي يه خيابون درجه2 و من هم پيچيدم جلوش... پياده شدم ولي پياده نشد يكم تو خيابون سرش داد زدم ، مي خواست بره وايسادم جلوش و نذاشتم ... موبايلم تو ماشين بود نمي تونستم به پليس زنگ بزنم از عابرين پياده خواستم زنگ بزنن كه طبيعتا هيچ كس هيچكار نكرد( مثلا زنگ هم مي زدم چي مي شد ؟ سر همون چهارراه  خيابون اولي يه پليس وايساده بود...) خلاصه كلي عذاب وجدان داشتم كه نصف راه رو بند آوردم (خداييش ملت ميتونستن هنوز رد بشن) براي همين خودم از جلوي ماشينش رفتم كنارتا بتونه كنار وايسه و اونم طبيعتا در رفت ...
وقتي تو ماشين نشستم و برگشتم توي مسيرخودم تازه متوجه شوكي شدم كه بهم دست داده بود ... من داشتم خيلي آروم گريه مي كردم و هنوزم دليلش رو نميدونم ، شايد چون نتونستم حقم رو بگيرم - كه اگه پسر بودم حداقل يكم مي زدمش  يا يه كتكي مي خوذدم ،دلم خنك مي شد- شايد هم چون شوكه بودم ... به يكي نياز داشتم تا كنارم باشه تا بهم بگه همه اينكارها رو من كردم ... همه اونا كه من رو كلي و جزئي مي شناسن ميدونن كه من نمي تونم دعوا كنم يا سر كسي - غير از داداشم - داد بزنم؛ هرچه قدر هم محق باشم وقتي كسي سرم داد بزنه زبونم بند ميره ... اما من امروز صبح مثل ديونه ها تو شهر دنبال يكي ديگه راه افتادم و كارهايي رو انجام دادم كه هيچ وقت فكر نمي كردم بلد باشم ... حالم خوبه .به خير گذشت ... يعني غير از پاي چپم كه تا 15 دقيقه موقع كلاژ گرفتن برام "رقص پا" اجرا مي كرد و معده ام كه اخطار مي داد بيشتر از اين نمي تونه تحمل كنه و هرآن ممكنه حالم بهم بخوره و قيافم كه در حال گريه كردن بودو شبيه آدمي شده بود كه سر صب دوست پسرش ولش كرده و البته پشت كتف چپم كه درد گرفته - و كم كم داره در كل دستم منتشرميشه و تمومي هم نداره - مشكل ديگه اي ندارم ...
همه اونا كه من روتوي خيابون ديدند فكر كرده اند كه چه دختر هاپارتي و ... و ... اي هستم و اگه دنبالش نمي رفتم ميگفتند خل مشنگي بود ... ديدني !. خودم هنوز نمي دونم دلم مي خواد كدومش باشم ... فقط جالبه كه يه وجه خيلي خيلي پنهان از وجودم رو كشف كردم
زير نويس : 
اول فكر كردم دلم ميخواد هيش كي دور و ورم نباشه ؛‌ بعد حس كردم دلم ميخواد زنگ بزنم به يكي ( هركي ... مادري،‌رفيقي ... ) ديدم زنگ بزنم بگم چي ...مگه  كسي مي تونه واقعا بفهمه اون موقع كه گريه ام كرفته بود - يا الان كه بغض كردم - دقيقا چه مرگمه ... بدجوري احساس نياز كردم و البته تنهايي ...