عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان       ...............          روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم

‏نمایش پست‌ها با برچسب احساسات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب احساسات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مهر ۲۹, سه‌شنبه

لطیف مثل هوای پس از باران...

لطیف...

نمیشود چای ظهر خارج از نوبتت را دست بگیری و لم بدهی به دیواره کناره پنجره و تا نیمه بایستی در برابر باد پاییزی و زل بزنی به آن درختان در همین نزدیکی و ذهنت برود جایی که هیچ جا نیست و ....
و لذت نبری... شدنی نیست. با همه این توصیف ها، خنکی آن باد، حتی اگر شبیه بوران باشد و شنیدن صدای قطره های باران، حتی اگر شبیه رگبار باشند، دلچسب است.
آن هم بعد از آنهمه نگرانی و استیصال درباره سهم باقی مانده مان از رحمت خدا...

زیر نویس:
شاید اگر تو خیابان ایستاده بودم، بدون چتر و کلاه و سرتاپا خیس... آن وقت الان نظر دیگری داشتم لابد! شاید از روی کم طاقتی ...

۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

یک دقیقه بیشتر


یلدا زمان و لحظه تحقق ندارد. محتاج در کردن توپ نیست. مثل نوروز نیست که پای بند ساعت و دقیقه باشد. آزاد است و بی زمان. همه که بیایند آغاز می شود و وقتی همه خسته شدند و لبریز از هم نشینی، تمام می شود. همه اش می شود همان یک دقیقه طلایی که هویتش را می سازد. اصلا تکثیری است از همان یک دقیقه ها برای لذت دور هم بودن و شادی کردنی ولو کوتاه. لذت شکر آن دقیقه ای که می توان به چهره همه آن هایی که مورد علاقه اند، با عشق زل زد.

***

یلدا که می آید هر سال خاطرم می رود به یلدای آن سال آخر با پدر. شنبه بود و پدر که تازه همان روز به سفر رفته بود قصد برگشتن نداشت. رفت و برگشت جاده و ترافیک شهری و خستگی؛...؛ حق داشت.

پایم را در یک کفش کرده بودم که باید بیایی. آسمان و ریسمانی به هم بافتم که ما همین فرصت اندک را داریم و از کجا معلوم که سال بعد این بزرگان فامیل که به دیدارشان می رویم سلامت باشند یا نه. مادر، پدر را راضی کرد و ...از همه آن مراسم، فقط خستگی  بی اندازه پدر یادم مانده و اخم هایش. خودم سرحال بودم از داشتن خانواده ای دورهم حتی به قیمت 9-8 ساعت رانندگی پدر در یک روز!حق داشتم. یلدای بعد دیگر پدرم نبود. و اگرچه پدر شب چله های زیادی را در کنارمان نبود اما آن چله نشینی به اصرار من و همت خودش برایم تا ابد حکم کیمیا دارد.
زیرنویس:

شب چله مسافرت بودیم. من زودتر رفته بودم و خانواده که 18 ساعتی را در فرودگاه معطل مانده بودند، جانم را به لب رساندند تا به من رسیدند! مادر زحمت همه تنقلات چله را کشیده بود به جز انار و هندوانه که انصافاً فراهم آوردنش، شدنی نبود. ولی هیچ چیز چله نشینی مثل لذت گرفتن دستان مادر و اطمینان از وجودش نبود.

۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

خلوت


در کلان شهرها می شود از هر جای دیگری تنهاتر بود اما هیچ وقت نمی شود احساس خلوت کرد.

برای مردم شهر اغلب عجیب است که یک نفر، تک و تنها، برای چنین مدت طولانی و ملال آوری میان کوه ها و بین روستایی ها به سر برد اما اسم این تنهایی نیست؛ خلوت است. در کلان شهرها می شود از هر جای دیگری تنهاتر بود اما هیچ وقت نمی شود احساس خلوت کرد. قدرت عجیب و خصلت اصیل خلوت گزینی، در جدا کردن مان از جمع نیست بلکه در فرافکندن کل وجودمان به گستره نزدیک حضور اشیاست.
چرا روستانشینم؟؛ مارتین هایدگر؛ همشهری داستان؛ تیر91
**
دقیقاً همین طوره. در شهر تنهایی. حتی اگه با همه باشی و دوست های واقعی زیادی داشته باشی. یک فضا و شرایطی وجود داره که ... که آخرش به تنهایی ختم می شه. حتی اگر خود آدم هم به روی خودش نیاره؛ آخرش واقعیت خودش رو تحمیل می کنه.
راستی تنهایی هولناک تره یا خلوت؟ شاید از همه بدتر خلوتی باشه که منجر به فکر کردن درباره تنهایی بشه.

زیر نویس:
شاید تا مدتی متن های دوست داشتنی و مطلوب خودم رو اینجا بذارم. انتخاب این ها یه معنی ای می تونه داشته باشه. یعنی وقتی یه جمله از بین همه جملات یه داستان یا یه کتاب برای من برجسته و مطلوب می شه یعنی یه جورایی حرف دل منه و با حال و هوای روزهای من جور شده.
تلاش می کنم این روزها حرف های خودم را از زبان دیگران پیدا کنم. پس با اجازه همه کسانی که از مطالبشون – البته با ذکر منبع – استفاده خواهم کرد.

۱۳۹۱ خرداد ۴, پنجشنبه

هرچه دعا کند...

گفت خدایا! اگر سرنوشت را از پیش نوشته ای؛ پس چرا دعا کنم؟
گفت: شاید نوشته باشم؛ هر چه دعا کند...
***
شاید جالب باشه که متعلق به هر دین و مذهب و ملیتی که باشیم باز هم آرزوها و برآورده شدنشون و تلاش برای برآورده شدنشون برامون جذاب و خواستنیه.
و این چیزیه که حتی اعراب بادیه نشین هم می دونستن و مجبور شدن براش شبی و ساعتی و مناسکی قرار بدن.
بازم خدا رو شکر که تو یه موضوع با بقیه مردم دنیا همداستانند و مسلمونای دو آتیشه هنوز تصمیم نگرفتن که داشتن آرزو و خصوصاً امید به برآورده شدنشو؛ گناه بدونن.
شاید هنوز هم نمیدونن امید چه دشمن بزرگی می تونه براشون باشه...

۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه

این طرف شور، آن طرف شعور

همه شهر را چراغانی کرده اند.نور می افشانند و جشن می گیرند و شیرینی پخش می کنند...
در شهر اما زیادند آن ها که کنج عزلت گزیده اند و در لاک تنهایی فرو رفته اند.
مهر سکوت بر لب زده اند و گوششان را از همهمه سورنای جشن پوشانده اند.

شهر را آذین بسته اند و خیال پای کوبی و رقص دارند.
این طرف تر؛ مردمی هنوز سیاه پوشند و نگاهشان بی هیچ احساسی ، روی نقطه ای در دوردست مانده...
مردمی ، همچنان در بهت و حیرت و افسوس
مردمی ، آکنده از یک خشم هستی سوز...

کاش ....
کسی بود که لباس عزا از تن این مردم در بیاورد و این مات بردگان را به تفقدی به زندگی برگرداند. که نگاهشان را از آن دوردست بیاورد تا جایی همین نزدیکی ها...

شهر را چراغانی کرده اند اما...
کاش کسی به فکر ریسه بندی دل های مردم ! بود.

۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

مرگ می بارد!


ساعت آخر دی ماه است. خوشحالم که دارد تمام می شود و می رود - بی خیال آنکه هر یک روزی که بگذرد نشان از گذر عمر دارد.حس میکنم دیماه برایم سنگین است. می ترسم از چیزی که نمی دانم چیست.
نمی دانم چه حکمتی دارد دهه آخر دی و چرا هرچه ترور است معطوف می شود به این روزها. حس می کنم چیزی هست که نمی دانم . شاید اتفاقی افتاده و به جبرانش ... ، یا اتفاقی که باید، نیفتاده.
چه چیزی است که در سالگردش ، باید کسانی به خاک بیفتند؟ نمیدانم. اما ته دلم حس می کنم ترورهای دی ماه کار هر گروهی که باشد، چه دوستان داخل و چه دشمنان خارج از کشور قرار است چیزی را به کسانی یادآوری کنند. چیزی آن قدر دردناک که برایش این همه باید هزینه داد...
از آن غم انگیزتر این است که نمی دانم باید ترجیح بیدهم واقعا چه کسانی پشت این ماجرا باشند. دوستان یا دشمنان؟ یعنی نمی دانم بهتر این است که کشور این قدر بی در و پیکر باشد که هر سال در یک زمان مشخص یک گروه از خارج بیایند و با یک گروه خاص داخلی تسویه حساب کنند و بروند یا اینکه ... گفتمان قلدری آن چنان حاکم شده باشد که ... هرکسی خواست در یک زمان مشخص از دست دیگران خلاص شود و هیچ اهمیتی نخواهد داشت آن دیگران پزشک باشند یا مهندس، وکیل یا سردار، دانشجو یا استاد، ... یا ...
بد زمانه ای شده. نمی دانی باید آرزو کنند سربازان کشورت خائن باشند یا ترسو و بی عرضه.
بد زمانه ای شده...
زیرنویس:
رفته بودم امامزاده. دوباره یاد کشته های دیماه افتادم. حالم گرفته شد...

۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

محرم در خانه دل من!


فکر نمی کردم یه روز، محرم بیاد و من توی خونه بشینم ، بدون اینکه دلم بخواد تو هیچ مراسمی شرکت کنم...
فکر نمی کردم یه روز، فقط دلم بخواد صدای سنج و طبل بشنوم. از خودم می پرسم این فاصله ای که هر روز دارم با دین و شعائرش می گیرم برای چیه؟ قراره من رو به کجا ببره؟ چرا با این قدم هایی که دارم در خلاف جهت برمی دارم هنوز این همه مطمئنم که خدا نه روش رو از سمت من برگردونده ، نه مهرشو نسبت به من کم کرده و نه لطفشو قطع کرده؟! این اعتمادی که دارم یه اعتماد کاذبه یا نه؟ میدونم که خدای ذهن و قلب من خدای متفاوتی است اما چه قدر ؟ و از اون مهمتر اینکه کدومش واقعیه؟
محرم شده... حوصله شنیدن روضه و ذکر مقتل ندارم. همه اش را از حفظم. البته به جز آن قسمت هایی که هر سال و در هر مجلسی به روایت اصلی اضافه می شود. به جز ویرایش های جدید...
محرم شده و دلم فقط صدای نوحه ملایم می خواهد . چیزی در پس زمینه ذهنم. حس گناه دارم. شاید اینقدر که شنیده ام، شاید این قدر که به زور در گوشم فرو کرده اند، دارم پس می زنم.
همه حسی که دارم حس احترام است به امامی که حرمتش شکسته شد.انسانیتی که لگد مال شد به واسطه اسلامی که اجازه اش را داده بود، ولو اینکه این اجازه از کج فهمی مردمان ناشی شده باشد...
فکر می کنم شاید همین حس احترام هم خوب باشد، این اندوه دوست داشتنی، آگاهانه اما اندک،
چه شد که فاصله ام این همه زیاد شد نمی دانم . صرفا اینکه من مقصر نبودم.... من تنها مقصر واقعه نبودم...
زیرنویس:
هیچ "یا حسین" ی برایم تک مصرعی تمام نمی شود. مدت هاست که این " یا حسین" مفهوم و ادامه دیگری هم پیدا کرده. انتهایی که بر خلاف ابتدایش ممنوع است و مدرک جرم!
از اول محرم هوس عجیبی به دلم افتاده برای درست کردن شله زرد. نه نذری به کار است و نه قول و قرار قبلی، اما همینش را بیشتر دوست دارم. کار دل بودنش را، ...، هرکس حال خوشی بهش دست داد ما را هم فراموش نکند. قول می دهم سر - دیگ که نه - اما سر قابلمه شله زرد، یادتان باشم...

۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

گودر، پر!

همین چند ماه پیش بود که دیدم دوستانی که دلم میخواهد در فضای ریدری ببینمشان، پیغام های سربسته مرا نمی شنوند و سر از مسیر بی بازگشت ریدر، در نمی آورند. برای همین دست به کار شدم و در یک محیط نسبتا رسمی داد سخن در باب مزایای گودر، آغاز کردم:
از دور زدن فیلترینگ گفتم و مشاهده بی دغدغه محتوای سایت ها و وبلاگ ها...
از در دسترس بودن ها و دست شستن از تعلقات و تزیینات و رنگ ها و ...
اما، همه چیز به کنار، گودری حسنی داشت که در این دنیای مجازی، هیچ نداشت... 
در گودر حرف ها را می شنیدی بدون آنکه مهم باشد چه کسی گوینده آن است.اول کلمه بود و نه گوینده. گودر همان بود که توصیه شده بود : "حق را بشنوید، از دهان هرکه باشد" و ما یاد نگرفته بودیم؛ گودر مجبورمان کرد تمرین کنیم...
***
انگار تازه فهمیده ام در همه این دنیا، آنچه که اهمیت دارد عکس توست و نسبتت با دیگران، اسم تو و هویتت. در این دنیا افکار تو پشیزی ارزش نخواهند داشت اگر با کسی دوست نباشی و اسمت را کسی نداند و ....
مهم نیست در روزنامه کیهان کار کنی یا شرکت گوگل؛ برای همه اول عکست مهم می شود و بعد حرف هایت...
شاید برای همین بود که بساط گودر برچیده شد.
تازه می فهمم آدم هایی که توانایی شنیدن دارند، چه اندک شده اند در تمام وسعت دنیا...
***
چه قدر نیاز داشتم به شنیدن حرف هایی که فقط کلمه بود و ندای دل ... و اصلا چه فرق می کند ندای دل چه کسی؟! دل اگر دل باشد، دیگر صاحبش فرقی ندارد.
دلم برای شنیده شدن - بی آنکه دیده شوم - تنگ شده...

۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

هیج و مو!


رفتم و موهایم را کوتاه کردم. کوتاه کوتاه. به یکباره تصمیم گرفتم اما بعد هرچه فکر کردم مصمم تر شدم.
قبل تر هم یه سرم زده بود. می گفتم ریشه موها ضعیف شده و وقت رسیدگی به این همه مو را ندارم و ...
این بار اما فرق می کرد. میخواستم خودم را رها کنم از دست این موهایی که تنها دلیلم برای نگه داریشان این بود که طاقت دل کندن ندارم. عادت کرده ام بهشان...
***
اصلاً مو یک موضوع خاص است، داستانی برای خودش دارد که شاید فقط زن ها درکش می کنند. گاهی وقتی از همه جا به یک زن فشار می آید، وقتی کم می آورد و دستش از همه جا کوتاه می شود؛ شاید همه دق و دلی اش را بر سر موهای بیچاره خالی کند و از دیگر سو، وقتی شاد و خوشحال است و دنیا بر وفق مراد؛ موها را آرایشی نوین می کند ورنگی دگر می زند و ...
شاید بتوان گفت مظهر زنانگی متجلی است؛ حتی وقتی باید پنهان شود و محکوم!
گاهی فکر می کنم معمولا هیچ کس، به جز خود زن نمی فهمد منظورش از تغییری که در مو می دهد چیست. تازه شاید خودش هم نداند، فقط حس کند...
واقعاً که! این همه جلوه و در عین رازهای بازگو نشده...
***
چرا موهایم را کوتاه کردم؟ آن هم بعد از این همه سال؛ در این سن؟
می خواستم تغییر کنم. داشتم خودم را تغییر میدادم، باورهایم، نگاهم، تصوراتم و همه تکالیف و حقوق متصور شده ام را.در حال طغیان بودم. نمود خارجی نیاز داشتم و به دست آوردم. موهایم را زدم. همه اندوخته زنانگی ام را . حداقل 12 سال از زندگی ام را به دست باد سپردم.
**
به هرکه  گفتم و شنید ، از افراد خانواده و دوستان، تا همکاران آرایشگر و حتی خودش، از اولین لحظه که قصدم را بازگو کردم تا وقتی اولین قیچی به موهایم نزدیک شد؛ همه سعی کردند منصرفم کنند. با چنان حالتی از دلسوزی می گفتند " چه طور دلت می آید؟" که انگار قصد داشتم کودکی را به مسلخ ببرم. دلم نمی آمد اما باید با خودم کنار می آمدم. موهایم بازهم بلند میشد اما من باید " خراب کردن " را یاد می گرفتم. اگر قرار بود هرچه از گذشته جمع کرده ام را به واسطه " زمانی که برای جمع کردنش صرف شده " نگه دارم ، زندگی محال می شد. من تلقی خودم را از زن بودنم، با رد شدن از روی موهای بر زمین ریخته شده ؛ شکستم.
من عبور کردن را تمرین می کردم...
زیر نویس:
·        دیگران هیچ. اما تو که از من می خواستی در باورهایم تجدید نظر کنم؛ دیگر چرا می پرسی چه طور دلم آمده؟! تو دیگر چرا؟
اگر قادر به گذشتن از چند دسته مو 10 – 12 ساله نباشم ، چه طور می خواهم از باورهای بعضاً 1000 ساله عبور کنم؟
·        این کشفیات آسان به دست نیامده. کلی در خلوت؛ خودم را روانکاوی کرده ام. باور کنید کار آسانی نبود. اما باید می فهمیدم چرا...

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

و آن انسانیت فراموش شده...

بعضی روزها، کسالت بارند. انگار آمده اند تا دردشان را بر سرم آوار کنند.بعضی روزها عمق فاجعه آن قدر بزرگ می شود که تا ساعت ها باید فقط مبهوت بمانم و دیگر هیچ. بعضی روزها حتی ، انگیزه ای برای اعتراض کردن را هم از دست می دهم. انگار حتی نمی دانم باید به چه کسی اعتراض کرد.
من هرگز نمی توانم خانواده هیچ مقتولی را - هر که باشد - موظف به گذشت کردن بدانم . حتی دوست ندارم از حکم اعدام به عنوان قصاص اعلام انزجار کنم. اما می دانم اگر نوجوان 17 ساله ای را یک سال بیشتر در زندان نگاه می داشتند شاید این شانس را داشت که مورد بخشش قرار گیرد و گروهی هم دستشان به خون نوجوانان آلوده نشود. اما این دغدغه من نیست. سهم قاتل می شود مرگ ، مگر اینکه بخشیده شود ، اما حکم ناظرین مرگ چیست؟
آن ها که آمده بودند تا شاهد گریه ها و لرزیدن های جوان باشند ، کدام زخم روحشان را می خواستند با تماشای آن نمایش مسخره التیام ببخشند؟ تماشای مرگ کسی که ، باعث مرگ عزیزترین کس انسان شده باشد ، اگرچه زیبا نیست ولی قابل درک است اما...
نمی توانم آن 15 هزار نفر تماشاچی را درک کنم. درد من این عدد 15 هزار نیست. درد من این است که اگر لحظه اعدام ساعت دیگری بود مثلا 10 صبح و یا 5 بعد از ظهر آن وقت این 15 هزار نفر چند برابر می شد؟ 3؟ 4؟ اصلا اگر خدای نکرده سیمای بسیار ملی! تصمیم می گرفت در یک ویژه برنامه خاص به گزارش زنده و لحظه به لحظه اعدام قاتل قوی ترین مرد این سرزمین بپردازد، آن وقت چند میلیون ایرانی ؛ بی زحمت و دردسر ، لمیده در صندلی های راحتی، با یک لیوان چای در دست ؛ شاید حتی با یک لبخند !!!، حاضر بودند شاهد مرگ یک جوان باشند؟
غصه ام شده که این 15 هزار نفر ، فقط تماشاچی نیستند این ها یعنی 15 هزار مشتاق خشنونت، یعنی 15 هزار باتوم به دست، یعنی ...
یعنی اگر دیروز فهمیدم در همین آب و خاک کسانی حاضرند فقط به خاطر اینکه  فکر می کنند به عقیده شان توهین شده و یا عقیده شان آن طور که آن ها فکر می کنند طرفدار ندارد؛ حاضرند بزنند و بکشنند و خیلی کارهای دیگر؛ امروز مطمئن شدم در کنارم، شاید همین همسایه روبه رویی ، حاضر باشد به خاطر صرفا لذت بردن، همه انسانیتش را بر باد فنا بدهد.
تازه می فهمم معنای یک جامعه در حال سقوط را- نه ببخشید سقوط کرده را...
بعضی روزها کسالت بارند. باید مدام در آینه به خودت نگاه کنی و حتی از خودت بپرسی آیا هنوز اندکی انسانیت در خودت سراغ داری؟

۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

بازگشت


بازهم همان قرار/ باز هم همان زمان، همان مکان/ من رسیده ام / پشت درب خانه خدا
آه ای خدای من ؛ سلام! / این منم ، خودِ منم/ کوله بار بسته ام / پشت درب خانه ات / اینچنین / منتظر نشسته ام
راه گم کرده ام ؛ بلی / پای دل به ناگهان / از مسیر پر غرور خویش/ منحرف نموده ام ؛ بلی
اشک های چشم من/ بغض های در گلو شکسته ام/ بی قراری شبانه ام/ قفل درب خانه تو را / باز می کند هنوز؟!
*****
پشت درب خانه ات/ ایستاده ام هنوز/ من نیامده نمی روم/ بعد از این همه فرار/ تا نجستن قرار/ من نمی روم؛ نمی روم
باورم شده.../ چون به آستان در رسی / وین صدای بغض من / چون خورد به گوش آشنای تو/ اشک های ریز من / چون نمایان شود برای تو
در ؛ تو باز می کنی/ بازوان پر توان خویش را به دور من/ چون همیشه حلقه می کنی/ تنگ؛ می فشاری ام به سینه ات/ اشک های چشم من/ با دو دست مهربان خویش پاک می کنی
خوانم از نگاه تو/ آگهی ز رفتن دوباره ام/ لیک همچنان تمام بازگشت های پیش از این/ در سکوت محض فقط مرا/ باز هم نظاره می کنی
در محبت صادقانه ات برای مدتی؛ ذوب می شوم/ پیش از آنکه باز هم/ گم شوم درمیان شک و ترس ها/ در پناه تو، برای مدتی/ خواب می روم
وه! چه شیرین تر از عسل بوَد قرار
در میان بازوان پرمحبت خدا...


۱۳۹۰ تیر ۳۰, پنجشنبه

باران 2

امروز، دقیقا امروز تصمیم گرفته بودم قالب وبلاگ را عوض کنم. همین جوری محض تنوع و استفاده از فرصت های پیش رو.
اما... خودتان را بگذارید جای من. اگر در ساعات پایانی شب پنجره را باز کنید و مست از بوی باران و خیس از شدت طوفان آخر تیرماه بشوید باز هم دلتان می آید چیدمان خانه تان را عوض کنید؟
تا باران می آید زمزمه می کنم :
باز باران، باران؛
شیشه پنجره را...
این بار اما دوست دارم بخوانم :
باران که می آید تو می آیی؛
باران گل، باران نیلوفر...
خدایا مرسی برای نزول برکاتت...

۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

باران

تهران . 1 تیرماه 90 
باران می آید ! باور می کنی؟ همه این گرمای وحشتناک و بی دلیل تمام بشو و برود حتی برای یک روز؟ یک شب ؟ یک ساعت؟
تهران. 2 تیرماه 90
بوی خاک باران خورده؛ پاک!
تهران . ..... ماه ....
روزهاست باران بی وقفه می بارد. زمین تشنه مجال جاری شدن نداده است اما به زودی سیل به راه خواهد افتاد. هوای شهر صاف و پاک است . پشت هر پنجره کودکی در انتظار رنگین کمان نشسته است. 

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

مشکلی به اسم هدیه


چند روز گذشته به بحث های شوخی و جدی پیرامون کادوی روز مادر گذشت. طرفداران حقوق زن و مرد تا توانستند سعی کردند در جبهه یکدیگر نفوذ کنند و طرف مقابل را با خود همراه کنند.
هرچند که سخت بشود همه آن زن ستیزی ها و مظلوم نمایی های مردانه در باب نفرت از خرید کادو را باور کرد اما واقعیت این است که قطعا بخش بزرگی از هدایایی که مردها به زن ها می دهند نه بر اساس علاقه بلکه براساس اجباری است که حس می کنند. این اجبار بیش از آنکه از طرف فرد مقابل باشد از طرف جامعه القا می شود. هنجارهایی که وادارت می کند تولد همسرت را جشن بگیری یا سالروز ازدواجت را، یا تولد فرزندان و روز های مختلف را. هنجارهایی که پیش از آنکه حس کنی چرا، به تو لزوم هدیه دادن را یاد آوری میکند. هنجارهایی که شاید حداقل 10 سالی باشد به طور کلی در جامعه زنان نهادینه شده و شاید هنوز راه  در پیش دارد برای باور پذیری از سوی مردان.
شاید مشکل این روزهای ما و غر زدن های همکارهایم، به مادی شدن جامعه امروز مربوط است. این موضوع آزار دهنده " چه قدر شده است یا چه قدر می شود" که بی اغراق حتی برای یک ثانیه هم که شده در ذهنمان نقش می بندد. آن وقت هدایا محدود می شود به یک قطعه جواهر، یک عطر، یک شال ، یک ... و از همه آخر تر یک کارت هدیه....
کارت هدیه از لحاظ من برای رییس ادارات طراحی شده، آن ها که هیچ رابطه عاطفی با کارمندانشان ندارند اما بنابر همین هنجارهای از پیش گفته شده - در اینجا البته می توانید بخوانید ترمیم حقوق - موظف می شوند به هدیه دادن...
حس می کنم این روزها قسمتی از زیبایی هدیه دادن و هدیه گرفتن را فراموش کرده ایم . آن قسمت که به ما یادآوری می کند برای کسی آن قدر ارزش داریم که در لابه لای تمام گرفتاری هایش ، فراموش نمی کند شاد کردن را و باز در کنار همه دغدغه هایش، ذهنش را و خاطراتش را می کاود برای چگونه شاد کردن... این تکه احساس از مجموعه احساسات هدیه گرفتن ، به نظر من بی نظیرترین قسمت آن است. مرا به یاد چیزی شبیه " هدیه کریسمس " ا. هنری می اندازد...
زیرنویس:
بهترین هدیه ای که مادرم از پدرم گرفته ؛ آخرین هدیه تولدش بود ، هیچ کس از پدر انتظار هدیه دادن نداشت، تازه خانه را عوض کرده بود، گرفتاری های کاری اش و مشکلاتش در اوج بود و از بستر بیماری زمین گیر کننده کمر درد تازه برخاسته بود...
خودش به یاد آورده بود، تصمیم به هدیه دادن گرفته بود، هدیه خریده بود، کیک سفارش داد و جشن گرفت... شبی فراموش نشدنی بود و من همانجا فهمیدم چه قدر هدیه دادن از روی هنجارها بی معنی است...
راستی چه قدر خودتان را درگیر این باید های الکی کرده اید؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

رویا و کابوس

من از همه خواب ها بیزارم
از رویا ها و کابوس ها
آن ها که شیرینی کاذب می بخشند
و آن ها که تلخ کامی را برایت زهر می سازند
***
من از لحظه بیداری بعد از هر خواب
بیزارم
یا دنیا بر سرم آوار می شود
یا اندیشه هولناک کابوس رهایم نمی کند.
**
در خواب هایم نیز منتظرم
در سفرم اما...
چمدانم همیشه جامانده
من در رویا ها و کابوس ها نیز
فریاد می زنم
شاید کسی در دوردست صدایم را پاسخی باشد
*
همه رویا ها و کابوس ها !
من از همه خواب ها بیزارم...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

عاشق شده ام؟

باران که شروع شد حس کردم دوست دارم راه بروم.همه وسایلم را جمع کردم و زدم بیرون. بوی باران همه فضا را پر کرده بود.
راه میرفتم و آرام آرام خیس می شدم. خوشبختانه مسیرم هم با هوا تناسب داشت. یک مسیر پر درخت... دوست داشتم دست هایم را از هم باز کنم، سر به سوی آسمان خم کنم و دور خودم بچرخم. دوست داشتم آزاد راه بروم، باد دنباله چادرم را با خود ببرد، نه! ... دوست داشتم باد خودم را هم ببرد...
متعجب نگاهم کرد و پرسید: " عاشق شده ای ؟"
پرسیدم"عاشق شده ام؟".باران تند شد. خیس شده بودم. نیمی از من هنوز می خواست زیر باران بماند. به ایستگاه که رسیدم - وقتی علاوه بر چادرم، حتی از مانتو و شالم هم آب می چکید- به طعنه گفت : " عاشق شدن بی زحمت نیست. تا تو باشی دیگه عاشق نشی!"
***
گفتم مدتی است شنیدن موسیقی را با صدای بلند دوست دارم. درست کنار گوشم. انگار می خواهم تمام واژه هایش را جذب کنم . انگار...
خندید و گفت : "عاشق شده ای"
***
بوی باران که وجودم را پر کرد و شعر بارانی نوشتم و طرح صفحه عوض کردم ، پیغام داد که فلانی . منتظرم . احتمالاً چند روز دیگر عکس یک قلب تیر خورده می کشی و ...
***
مطمئنم عاشق شدن حس خوبی است که هنوز تجربه اش نکرده ام. اما ... چرا همه حس های خوب باید الزاماً از عاشق بودن ناشی شود؟ به عبارت دیگر چرا لذت راه رفتن زیر باران، موسیقی با صدای بلند و زمزمه کردن یک شعر حتی عاشقانه - فقط به واسطه تصویر پردازی فوق العاده اش - تنها و تنها نصیب عاشقان می شود؟
زیر نویس:
پایم آسیب دیده. به هر دلیل که باشد- از عدم تمرکز حواس تا قضا و قدر و اصابت چشم زخم و...- خیلی مهم نیست. مهم این است که شکل زخم شباهت عجیبی به یک قلب تیر خورده دارد. باید می دیدید... ترسیدم شاید کسی از دیدن خون و زخم و غیره حالش بد بشود و الا تصویر گذاری می نمودم...

جریان داغ ماهی قرمز بر دست را که به خاطر دارید؟ این هم یک قلب قرمز تیر خورده روی پا... خدا بعدی را به خیر کند...
بعد نویس:
بعضی ها مثل زاغچه و سایرین ممکن بود این قلب تیر خورده را انکار کنند یا فکرهای دیگر بکنند. دی!
خدا وکیلی اگر در این عکس یک قلب تیر خورده نمی بینید پس چی می بینید؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

باران

باز باران ، باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما...
چه کسی یاد تو را خواهد شست
.....
حمید مصدق
زیر نویس:
همین جوری این ابیات در ذهنم ، همراه با ترنم باران رژه می رفت...

۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

دلگیرم از من .......


من خسته ام. از این همه نقش که در زندگی بازی می کنم، از این همه دروغ رفتاری تا مبادا کسی ناراحت بشه. از این همه پنهان کاری...
این باید و نباید های اجباری که مجبورم میکنه طوری رفتار کنم که بی دلیل فکر می کنم درسته. این به فکر دیگران بودن های الکی... این نگرانی های بی خودی... این همه ملاحظات حساب نشده...
من خسته ام. حس می کنم دیگه نمی تونم. خسته ام از چیزهایی که تو زندگی، خودم برای خودم قانون کرده ام. از همه آن چه که "من" به خودم به یاد داده است...
من دیگه نمی تونم این بازی رو ادامه بدم. که عصبانی بشم و بروز ندم که کسی فکر نکنه " آدم عصبی ای هستم" . که غمگین بشم و همه اونهایی رو که بهشون نیاز دارم رو گرفتار ببینم. که کسی رو پیدا نکنم حرفام رو بهش بزنم و همه دلتنگی هام توی قلبم و چشمم جمع بشه. که چشمام رو وادار کنم دروغ بگه تا کسی نفهمه چه خبره.
و چون همیشه همه چیز در حیطه اختیارات آدم نیست، یکدفعه بدنم شروع می کنه به لجبازی و طوری زمین میزندم که باورم نمیشه کم آوردم. تازه مرحله دوم شروع میشه. یعنی به کسی نگو. به روی خودت نیار. تحمل کن. بیماری تو دوستات رو نگران می کنه وقتی قرص می خوری و می خوابی؛ یعنی مامان رو نگران کردی یعنی...
نگران کردن آدم ها کار خوبی نیست و چه بدتر اگه این نگران شده ها نزدیکت باشند، پس... بسه دیگه بیماری. تا کی می خوای منتظر بهتر شدن باشی؟ پاشو و به خودت روحیه بده. پاشو و به همه آدم های اطرافت روحیه بده. نان تازه برای صبحانه بگیر. پیاده روی کن. آرایش کن، به خودت برس و به همه بگو امروز حالت خوبه. به هیچ کس نگو دردهای جسمی امروز و دیروزت هیچ فرقی نکرده اند و تو هنوز نیاز داری قرصی بخوری و خودت رو روی تخت رها کنی و به هیچ چیز فکر نکنی...
من واقعا خسته ام . وقتی به این همه فکر می کنم، نقش بازی می کنم و سعی می کنم به اطرافیانم روحیه بدم و در پایان تنها چیزی که نصیبم می شه گلایه دوستی است که متهمم می کند به بی مبالاتی و بی خیالی و شاید در دلش به دروغ گویی...
من خسته ام. از این همه نقش که در زندگی بازی می کنم از این همه دروغی که می گم تا مبادا کسی ناراحت بشه. از این همه پنهان کاری. این باید و نباید های اجباری این ملاحظات حساب نشده...
من فقط از دست خودم خسته ام و فقط دلگیرم از "من"
ریز نویس:
می دونم آدمایی که من به خاطرشون ملاحظه می کنم، هرگز حتی متوجه نمی شن که بخوان...

۱۳۹۰ فروردین ۳, چهارشنبه

مهمان ناخوانده


مهمان ناخوانده است. رسیده پشت در خانه و مدام بر در می کوبد، نمی دانم زنگ می زند یا بر در می کوبد چون من گوش هایم را گرفته ام.نمی خواهم صدای نزدیک شدنش را بشنوم. مشکلی با آمدنش ندارم اما ... حس می کنم هنوز وقتش نشده؛ آماده نیستم، زود آمده....
اصلا برای چه این همه اصرار به آمدن و ماندن دارد، نمی دانم. قبلی ترهایش- که دعوت شده بودند و از مدتها قبل انتظار آمدنشان را می کشیدم- چه گلی به سرم زدند که این یکی بزند؟!
هنوز پشت در است و بر در می کوبد... می دانم عاقبت وارد می شود؛ بی اذن و اجازه من، اما دلم نمی خواهد در را باز کنم، ... چند بار که خودم را راضی کردم مهمان را با عزت و احترام تعارف به داخل کنم ، اما نشد...   یا کلید در قفل شکست، یا در گیر کرد، یا...
سهم من از خانه تکانی شد تمیز کردن دو تا پنجره، یکی شمال و یکی جنوب، همین. حتی کف اتاق هنوز به هم ریخته است و حس و حال تمیز کردنش نیست. سبزه امسال حتی جوانه نزد! و ماهی قرمز تنگ بلور یکدفعه مرد! سین برای سفره هفت سین کم آوردم  و آخر کار تخم مرغ رنگی را فراموش کردم.
هیچ سالی این طور نشده بود. حتی آن سال که عزادار بودیم یا آن زمان که تازه از بیمارستان آمده بودم و راه رفتن برایم ممکن نبود.. 
تقصیر من نیست! نمی توانم در را باز کنم هرچند که می دانم مهمان عاقبت وارد خواهد شد، بی اذن و اجازه من...
تمام سهم من از این مهمان " ماهی قرمز"ی است که روز آخر سال خودش را بر دستم داغ زد!

زیر نویس:
خیلی سعی کردم این پست رو به روز نکنم، شاید حالم بهتر بشه و ورود مهمان تآثیرش را بگذاره؛ اما مثل اینکه ما حالا حالا ها خیال شنیدن بوی بهار را نداریم!
به هر حال عید، سال نو و همه خوشی هاتون مبارک!
 بعد نوشت :
  • مهمان سه روز است که آمده داخل و نشسته رو به رویم. هر دو عنق گونه به هم نگاه می کنیم. نه میوه ای و نه شیرینی ای، نه حتی یک تعارف خشک و خالی. به من مربوط نیست. مهمان ناخوانده ، دست خالی آمده؛ دل من هم هنوز انگار راضی به آشتی نشده باشد، بر و بر زل زده به چشم های این مهمان بی چشم و رو  و از رو هم نمی رود.
  • سبزه فعلی را مادر از گل فروشی خرید و ایم ماهی هم دومین ماهی توی تنگ است. سین ششم و هفتم سفره را مجبور شدم ساعت بگذارم و سنگ! به نشانه پایداری...
ریز نویس:
  این هم  داغ ماهی بر دستم...


۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

معجزه ترس


گاهی فراموشمان می شود دست آورد هایمان چیست . گاهی یادمان می رود نصفه پر لیوان را هم ببینیم وقتی یادی از نصفه خالی می کنیم. مثل همین بنده خدا.
 من هم تحقیر شدم وقتی موبایل قطع نشد و راه های دسترسی مان محدود.آن وقت بیشتر از همه دفعات گذشته انتصاب واژه اقلیت را حس کردم. اما خوب است گاهی نکات مثبت را هم ببینیم . خوب است هر روز در ذهنمان قیافه کسانی را که هم هیکلشان سه برابر ماست و هم وقاحتشان خوب حفظ کنیم. همان ها که هم قدرت دارند و هم توانایی به زور قدرتمند نشان دادن خود را، همان ها که مدت هاست خود را زده اند به کوچه بن بست و رو به دیوار کرده اند تا ما را نبینند؛ همان ها... یادمان نرود با همه جلال و جبروتشان، مجبور شدند بترسند از خس و خاشاک توی خیابان و این چیز کمی نیست. چون فهمیده اند این خاشاک می تواند هر کسی باشد. شاید یکی از همکارانشان، یا شیر فروش محل یا دختر همسایه.
من وقتی آنها را می بینم که رو پوشانده اند می خندم. باور کنید دلم می خواهد جلو بروم و در چشمانشان زل بزنم و بخندم. آن ها بزرگترین هدیه زندگی را به من می دهند.... امید