عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان       ...............          روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم

‏نمایش پست‌ها با برچسب خانواده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خانواده. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

یک دقیقه بیشتر


یلدا زمان و لحظه تحقق ندارد. محتاج در کردن توپ نیست. مثل نوروز نیست که پای بند ساعت و دقیقه باشد. آزاد است و بی زمان. همه که بیایند آغاز می شود و وقتی همه خسته شدند و لبریز از هم نشینی، تمام می شود. همه اش می شود همان یک دقیقه طلایی که هویتش را می سازد. اصلا تکثیری است از همان یک دقیقه ها برای لذت دور هم بودن و شادی کردنی ولو کوتاه. لذت شکر آن دقیقه ای که می توان به چهره همه آن هایی که مورد علاقه اند، با عشق زل زد.

***

یلدا که می آید هر سال خاطرم می رود به یلدای آن سال آخر با پدر. شنبه بود و پدر که تازه همان روز به سفر رفته بود قصد برگشتن نداشت. رفت و برگشت جاده و ترافیک شهری و خستگی؛...؛ حق داشت.

پایم را در یک کفش کرده بودم که باید بیایی. آسمان و ریسمانی به هم بافتم که ما همین فرصت اندک را داریم و از کجا معلوم که سال بعد این بزرگان فامیل که به دیدارشان می رویم سلامت باشند یا نه. مادر، پدر را راضی کرد و ...از همه آن مراسم، فقط خستگی  بی اندازه پدر یادم مانده و اخم هایش. خودم سرحال بودم از داشتن خانواده ای دورهم حتی به قیمت 9-8 ساعت رانندگی پدر در یک روز!حق داشتم. یلدای بعد دیگر پدرم نبود. و اگرچه پدر شب چله های زیادی را در کنارمان نبود اما آن چله نشینی به اصرار من و همت خودش برایم تا ابد حکم کیمیا دارد.
زیرنویس:

شب چله مسافرت بودیم. من زودتر رفته بودم و خانواده که 18 ساعتی را در فرودگاه معطل مانده بودند، جانم را به لب رساندند تا به من رسیدند! مادر زحمت همه تنقلات چله را کشیده بود به جز انار و هندوانه که انصافاً فراهم آوردنش، شدنی نبود. ولی هیچ چیز چله نشینی مثل لذت گرفتن دستان مادر و اطمینان از وجودش نبود.

۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه

481 مین نفر کنکور

قبل ترها گفته بودم بعضی از اعداد برای آدم ها دلنشین اند و حس خاصی بهشون دارن. امروز اضافه می کنم که بعضی اعداد برای همیشه توی ذهن آدم می مونند. مثل سالی که اتفاق خاصی برای آدم افتاده، شاید اولین حقوقی که گرفته یا هزینه ای که برای یه موضوع خاص، کرده یا ... یا شایدم عددی که میتونه روی زندگی آدم حسابی تأثیر گذار باشه؛ مثل رتبه کنکور...
رتبه های کنکور اومده. بماند که چه قدر غصه خوردیم برای نفر چهارم رشته تجربی که یک سال تمام، خیلی ها فکر می کردند نفر اول می شه اما نشد؛ البته قطعا بیشتر از اون ذوق کردیم و انرژی گرفتیم برای به ثمر نشستن تلاش های داداش کوچیکه ، که انگاری دیگه جدی جدی باید بهش بگیم : آقای دکتر.
4-8-1 اینا سه رقمی هستن که یه دنیا برای من و خانوادم معنی دارن. بهمون "خسته نباشید" میگن و خاطره همه اون روزهای پرتلاش و پر استرس رو کنار میزنن.
خدایا! شکرت. برای اینکه دو روزه که وقتی به چشم های اعضای خوانوادم نگاه می کنم، برق میزنن. دیگه نه استرسی هست و نه یأسی... 481 از اون اعدادیه که هم دلنشینه و هم به یاد موندنی.
زیرنویس:
برای همه اون هایی که کنکور داده اند  و درگیر انتخاب رشته اند و یا هنوز به مصاف این غول رویین تن نرفته اند، آرزو می کنم مزد همه زحماتشون رو بگیرن با یه انعام اضافی!

۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

تابستان هایی به طعم بهار



18 ساله شده. برادر کوچیکه رو میگم که توی این نابه سامانی سیستم آموزشی تا یه هفته دیگر باید برود و بنشیند سر جلسه کنکور و درست یا غلط اختیار زندگی اش را بدهد دست آن تک گزینه هایی که باید سیاه شوند! و انگار از همین حالا یاد بگیرد که زندگی فقط وقتی بر چرخ روال می افتد که گزینه های درست بیشتری را سیاه! کند. مهم نیست. یاد خواهد گرفت حداقل در تئوری!!!
صبح امروز یا بهتر بگویم نیمه شب دیشب 18 ساله شد. تولدش خوب خاطرم هست. تمام بعدازظهر 31 خرداد 73 و بعد هم شامگاه و درنهایت نیمه شب اول تابستان را. پدر را که می خواست ذهن من را منحرف کند و از پریشانی هردویمان بکاهد. بازی فوتبال جام جهانی بود. به گمانم برزیل با کشوری دیگر. فقط می دانم که بازی مهمی بود...
بیمارستان و راهروی انتظار و سری که روی پای پدر آرام گرفته بود. انتظار بیهوده تا نزدیک صبح برای دیدن مادر و موفق نشدن و خانه رفتن و خواب کوتاهی در آغوش پدر و اول صبح رفتن تا خانه مادربزرگ برای اطلاع دادن تولد سومین نوه اش... " انگار همین دیروز بود" را گذاشته اند برای چنین مواقعی.
برادر کوچیکه – که اگه 100 ساله هم بشه باز هم برادر کوچیکه است – دلش می خواد تولد 18 سالگیش ناب و به یاد موندنی باشه واز طرف دیگر دلشوره این کنکور خانه خراب لحظه ای رهایش نمی کند. سر به سرش می گذارم که چون دو ماه دیگه قرار است کادوی قبولی در دانشگاه را بدهم و از طرف دیگر چون هنوز حقوق نگرفته ام؛ بی خیال کادو شو و البته با این حرفم حکم مرگم را – تا حدودی – امضا می کنم.
برایش یک کارت هدیه را کادو پیچ کرده ام، هزار نوع چسب روی پاکت زده ام که نه پاره بشود و نه به این راحتی ها باز؛ کادو را با هر چه به دستم می رسید، از لنگه جوراب تا شکلات، از عروسک تزیینی تا پوست تخمه؛ ریخته ام توی جعبه کفش و باز هم چسب و کادو و ... قیافه اش دیدنی می شود موقع باز کردن هدیه. البته برای اینکه خیلی سرخورده نشه یه کیک (چه) ای هم درست کردم که دل داداشم قوت بگیره تو این روزای سیاه قبل کنکور!!!!
فقط دوست دارم بدونه  18 ساله که هروقت یادم می افته حس میکنم تابستان های زندگیم از اولین روز، بوی بهار میدادند و اگرچه حالا دیگه واقعا مرد خونه مون شده اما هرکاری بکنه واسه من بزرگ نمی شه ...
زیرنویس:

اینا رو گفتم که اگه دیدین یه زمان نامعلومی گذشت و ما پیدامون نشد، هم قاتل رو بشناسید و هم از علت قتل مطلع باشید! D:

۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

صندلی خالی او


پدرمرد.
همه شب را پیشش بودم. دستش را گرفته بودم، به نفس هایش گوش می کردم و از خودم می پرسیدم کدام نفس ِ آخرینش خواهد بود.توی رخت خوابش مرد، در خانه وقتی کنارش بودیم.
سه سال نگران و منتظر بوده ام. در وحشت این که وقتی نیستم بمیرد. در احاطه غریبه ها و لوله ها ودستگاه ها. خوشحالم که این طور اتفاق افتاد.
احساس خوشبختی می کنم. برای این که چیز ناگفته ای بین مان باقی نماند. برای این که فهمیدیم همدیگر را بی هیچ خجالتی دوست داشته ایم. برای این که غرورش را از موفقیت هایم احساس کردم و برای این که کشف کردم چه قدر آدم دوست داشتنی و خوش مشربی است.
چه موهبت بی نظیری*


در طول یک هفته، سه بار این نوشته را خواندم و هر سه بار، یک دل سیر با واژه واژه هایش گریسته ام. شوخی نیست. حقیقتا  فرصت قاپیدن ثانیه های بودن ِبا کسی این همه دوست داشتنی، موهبت بزرگی است.
دوست داشتم باشد و وقتی خبر موفقیت هایم را می شنید چیزی در چشمش برق بزند و طوری نگاهم بکند که هرگز فراموشم نشود.(هرچند نمی دانم آن موقع هم قادر بودم خبری خوش برایش ببرم یا نه!) دوست داشتم باشد و بداند که چه قدر دوستش داشتم...
حاضر بودم همه دارایی ام، حتی باقیمانده زندگی ام را بدهم تا در آن لحظه آخر، دستش را در دست گرفته باشم. برایم اهمیت زیادی داشت که سرش روی سینه من باشد و آخرین نفسش را با عمیق ترین نفس دنیا، توی سینه ام یادگاری نگه دارم. دوست داشتم می تونستم بوی عطر موهاشو هنوز و تا ابد به خاطر بیارم. آه! چه موهبت بی نظیری...
اما من نه تنها کنارش نبودم، بلکه حتی نتونستم ببینمش.هیچ کس ندیدش. تنها رفت...
حالا هشت سال است که همه ما پدرم را در قاب های عکس سراسر خانه محبوس کرده ایم. عکس هایی آن قدر بزرگ که می توانی سرت را روی شانه های صاحب عکس بگذاری و کتش را خیس اشک کنی.فقط حیف که هرگز دست نوازشش را از پشت قاب شیشه ای بیرون نمی آورد و بر سرت نمی کشد...


*همشهری داستان- خرداد 91 - صفحه 185- ( با کمی حذف)


زیر نویس: 
دست خودم نیست. فقط می خواهم تمام بشود. افسوس که دست من نیست

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

اندر حکایت آن شرط های نابخردانه

شاید شما هم حکایت آن استفتای عجیب زن جوان از آقای روحانی را شنیده باشید.استفتایی که بهانه ای می شود برای بیان یک سری پیش شرط هایی برای ازدواج:
قصه ظاهرا از آن جا آغاز می شود که دختر جوانی، شرط های برای ازدواج معین کرده و خواستگار هم پذیرفته، اما عاقد از ثبت آنها خودداری می کند.موضوع رسانه ای می شود و سوال پیش می آید که مگر پذیرش این شرط ها چه ایرادی دارد و از سوی دیگر حالا که عروس و داماد هردو راضی اند؛ چرا دین و قانون مانع تراشی می کنند!!! 
و البته بماند که در این بین گروهی مثل همان روحانی فکر می کنند که موضوع یا شوخی است و یا جناب داماد دیوانه شده است. گروهی دیگر نیز بر این باورند که " عجب زنان پر رو و از خود راضی ای پیدا می شوند این روزها"...
اما در بین هیاهوی شوخی و خنده ، یک نظر مابین همه نظرات، نادیده شد: 
این موضوع مهم که همه آن شرط ها در صورت جابه جایی کلمات زن و مرد ،مصداق حقوق مصرح عرفی، شرعی و قانونی مردان این سرزمین است و کسی فکر نمی کند مگر برده گرفته اند به جای زن و ...
جالب اینجاست که وقتی قصه را بازگو می کردم، هر بانوی متأهلی که شنید، صرفنظر از نوع و میزان رضایت از زندگی، با خونسردی قابل توجهی به من یادآوری کرد که تمام این شرایط مورد سوال قرار گرفته، در جامعه ما بر عکس است و از جمله حقوق برابر است...
ظاهرا کسی می خواسته شوخی کند؛ بله.موافقم! اما نه با جناب روحانی، بلکه با باورهایی که حتی در ذهن زنان سرزمینمان نیز جای گرفته است؛ حقوق و تکالیف نا به جا....
این روزها، بوی تغییر قوانین به مشام نمی رسد، اما آوای خوش تغییر باورها، مدتی است فراگیر شده. شاید یک شوخی به جا زمینه ای باشد که امروز، فکر کنیم که کجا ایستاده ایم و کجا باید باشیم...
زیر نویس:
اگر فکر می کنید شرایط بیان شده اغراق آمیزند، نگاه مجددی بیاندازید. این حقوق برایتان آشنا نیست؟!
 زن به مرد وکالت بلاعزل با حق توکیل به غیر داد تا مرد در هر زمانی که بخواهد از جانب زن اقدام به متارکه کرده و خود را از علقه زوجیت رها سازد به هر طریق اعم از بذل یا اخذ مهریه./زن به مرد وکالت بلا عزل داد تا هر زمان خواست مهریه را به هر میزان که خواست افزایش کاهش دهد./ مرد اجازه دارد هر زمان اراده نمود به خارج از کشور مسافرت نموده و نیازی به اجازه مجدد زن نباشد چه برای اخذ یا تمدید یا تجدید گذرنامه و این اجازه دائمی است./ مرد حق ادامه تحصیل را تا هر مرحله‌ای که لازم بداند خواهد داشت در هر مکان و محلی که ایجاب کند ./ زن، مرد را در انتخاب هر شغلی که مایل باشد و در هر محلی که صلاح بداند مخیر می‌نماید./ زن مکلف است هنگام جدایی اعم از اینکه متارکه به درخواست زن باشد یا به درخواست مرد، کلیه دارایی خود را اعم از منقول و غیر منقول و وجوه نقدی بلا عوض به مرد منتقل نماید. / حق انتخاب مسکن و تعیین کشور و شهر یا محل آن با مرد خواهد بود./ حضانت فرزندان بعد از طلاق مطلقاً با مرد خواهد بود و در صورت خروج از کشور نیز نیازی به اذن پدر نخواهد بود./اختیار زمان بچه‌دار شدن مطلقاً در اختیار مرد خواهد بود./نزدیکی و تمکین در اختیار مرد بوده و هر زمان که اراده نمود زن مکلف به همبستری با مرد خواهد بود./اگر احیاناً تقاضای همبستری از سوی زن باشد زن باید قبلاً مبلغی (که از سوی مرد تعیین می شود) به شماره حساب مرد واریز نماید با این حال مرد در نزدیکی مخیر بوده و این امر موجد هیچ حقی هم برای زن نخواهد بود./زن به هیچ عنوان حق طلاق مرد را نخواهد داشت./زن پس از متارکه به هیچ عنوان حق ازدواج را نخواهد داشت اعم از نکاح دائم یا نکاح منقطع.(با توجه به نگاه اجتماعی در این مقوله)/مرد هر وقت مصلحت بداند می تواند زن را تنبیه بدنی نماید و زن حق هر گونه اعتراض بعدی را در این خصوص از خود سلب و ساقط  می نماید.  /زن مکلف به انجام کلیه کارهای منزل بوده و در موقع جدایی نیز حق درخواست اجرت المثل را از این حیث نخواهد داشت./مرد هر گونه که مقتضی و صلاح بداند در برقراری ارتباط با دیگران مخیر بوده و زن حق هر گونه اعتراض بعدی را از خود سلب و ساقط می‌نماید./درخصوص تربیت اولاد مرد هر گونه صلاح بداند اقدام خواهد نمود و زن حق دخالت در این خصوص را نخواهد داشت./ریاست خانواده با مرد خواهد بود./مرد شرط نمود که زن ضمن اطاعت کامل از مرد از والدین ایشان نیز تبعیت کامل داشته باشد./مرد شرط نمود عند اللزوم نفقه والدین ایشان نیز با زن باشد./حق رجوع بعد از طلاق با مرد خواهد بود./نفقه مرد علاوه بر مصادیق قانونی که عبارت از تهیه مسکن و البسه و خوراک و هزینه های بهداشتی و دارویی می‌باشد شامل کلیه تفریحات مرد نیز از قبیل مسافرت خارج از کشور و غیره خواهد بود و میزان نفقه نیز توسط مرد بدون لحاظ کردن وضعیت مالی زن تعیین خواهد شد.

۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه

خدای او و من



خدای من ، مثل خدای تو مهربان نیست. خدای من جبار است و اطاعتش ، به هر اندازه که در توانم باشد، از روی جبر است و نه علاقه. پس در قبال کارهایی که می کنم، پاداشی در انتظارم نیست...
---                                            -----                                                      -----
مثل خیلی های دیگه؛ من و برادر کوچیکه- که البته حالا دیگه مردی شده برای خودش- این روزها روزه دار شده ایم. اینکه در روزه گرفتن، چه سرّی هست و چرا با اینکه سخت تر از نماز خواندنه، ( اون هم توی این گرمای طولانی تابستون) اما انجام دادنش برای من یک نفر ، حداقل، میل و رغبت بیشتری ایجاد می کنه ؛ نمی دانم. فقط می دونم در همه این سال های روزه داری، هرگز نه من غر زده ام و نه برادر کوچیکه.
امروز وقتی رنگ مثل گچ صورت برادرم رو دیدم و اضطرابش رو از عقب موندن از درس هایش و از سوی دیگر عدم تواناییش در درس خوندن، با زبان روزه؛ پیشنهاد دادم بعضی روزها که درس های سنگین تری دارد، خودش را معاف کند از روزه گرفتن، که کنکور پیش رو، بیش از این کابوس همه روزهایش نباشد. نپذیرفت و در جوابم حرف های ابتدای مطلب را زد.
نمیدانم چرا و تحت تأثیر چه کسی، خدای جبار را شناخته است.هرچه می کنم به دین خدای من ایمان بیاورد، نمی شود که نمی شود.
خدای من مهربان است. زودرنج هم هست.قهر هم می کند اما اهل حرف است. هرچه قدر هم غمگینش کرده باشم از شنیدن حرف هایم روگردان نیست. با خدای من می شود عتاب کرد یا حتی سرش فریاد کشید. گاهی حتی فکر می کنم که آن قدر بچه بدی بوده ام که اشک خدایم را هم درآورده ام.
خدای او اما... فقط قانون هایش را بلد است. بی تبصره و بی تبعیض. و برادرکم هر چه قدر که تلاش کند قادر به راضی کردن این خدای سنگین دل نیست.
برای خدای من که روزه می گیری، دلت شاد می شود از تعامل برقرار کردن . همچون دوستی که دعوتت کرده و منزلش آن سوی شهر است. برای رفتن و رسیدن به خانه اش، سختی می کشی اما هم خودت از دیدار آن دوست شاد می شوی و هم می توانی منتی بر سرش بگذاری، حتی ناگفته.
او که برای خدایش روزه می گیرد از ترس 900 روز کفاره است و فریاد سهمگین پروردگار...
می دانم که به زودی یوغ اطاعت از این خدا را به کناری می اندازد و از این فرمانش نیز، همچون سایر دستورات، سرباز می زند.با خدای من نیز که غریبه است... آن وقت در خلوتش، جای خالی یک تکیه گاه، یک امید هرچند کمرنگ، خالی می ماند.
زیر نویس:
خدا از خالق این خدای خشن برای برادرم و سایر همفکرانش، نگذرد.
 یا شاید هم ... بهتر باشد بگذرد.
 خدای مهربان من، افسوس می خورد و می گذرد.

۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

تصویر عشق

چشم خود می بندم/ تا پدیدار شوی / پشت یلک چشمم :
ایستاده آن جا، / همچنان پا برجا؛/ بازهم خندانی/ چه وقاری داری؛؛
****
می دوم سوی تو :
بربایم دستت،/ بفشارم به مهر/ با تمام روحم؛
گرمی دستانت / می برد تا اوجم،
روزگار تاریک/ می رود از یادم؛
***
چشم را می بندم/ پلک را محکمتر/ روی هم می خوانم ؛
تا که تصویرت را
 جاودانی سازم
روی لوح قلبم؛
**
چشم های تو / گو مرا می خواند
غرق در عمق نگاهت شده ام
عشق ِ در چشمت را
هر نفس می بلعم
*
چشم چون باز کنم/ مطمئن می دانم
تو هنوز آنجایی :
در پسِ پنجره قلب من
تا ابد می مانی.
زیر نویس: 
روزگار گذشته تون مبارک!
- در دفتر کلی آتش سوزاندم که نه خیر! روز مرد نیست و روز پدر است و اساساً مرد بودن به خودی خود هنر نیست. آن وقت رفته ام برای برادرم هدیه خریده ام و در حد مرگ سورپرایزش کرده ام که مثلا ً بهش بگویم مرد بودنت را قبول کرده ام.
بعضی وقتها عجب دوگانه می شوم!!!

۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

اين ، حال ِ من ِ بي تو

نمي دانم دل نگران بود يا فقط قصد آزار مرا داشت. گاهي يادآوري ميكرد بي وفايي اولاد را . از آينده مي گفت و اين كه روزي رهايش خواهم كرد كنج تنهايي خانه سالمندان! هربار حرف هايش نيشتري بود بر قلبم. مي خواستم ثابت كنم كه اين خصيصه بي وفايي در من مصداق ندارد اما گفته ها بي نتيجه بود . به خودم نويد مي دادم زمان كه بگذرد؛‌ موقع عمل كه برسد؛‌ خودش خواهد فهميد...
زمان گذشت ، اما نه آن طور كه شايد. موقع عمل فرا رسد اما نه آن طور كه بايد، خيلي پيش از آن كه بخواهم برايش اثبات كنم مهر و عاطفه ام را ،‌ تنهايم گذاشت. نه فرصت شد حتي براي يك روز تيمارش كنم و نه حتي بر بالاي سرش برسم و تنگ در آغئش بگيرمش. تمام سهم عاطفه من و كاري كه مي توانستم بكنم اشك ريختن بود كه آن هم در صداي شيون ديگران گم شد.
من ماندم و حسرت رد كردن ادعاي آزار دهنده اش – بي وفايي اولاد-
****
غروب مي شود. يادم مي آيد امروز پنج شنبه بوده است و چشم هايي منتظر حضور من. وعده صبح جمعه را مي دهم ... قرارم را فردا شب به خاطر مي آورم. شرمندگي ام نه انتظار او را پايان مي دهد و نه وجدان مرا آرام مي كند.
و اين قصه بارها تكرار مي شود. گاهي حتي هفته هاي پشت سر هم
*****
***
*
خيره شده ام به تقويم روي ميز. خيالم مي دود به آن روز كه آغاز نبودنت بود. به آن ثانيه ها و ساعت ها كه گمان مي كردم آخر دنياست  ،‌ كه فكر مي كردم بدون تو حتي نمي شود يك شب ديگر را به روز رساند...
7 سال تمام شد. باورت مي شود؟ امشب 2558 شب مي شود كه خانه را پر نكرده اي از عطر تنت و من چه قدر آرام ،‌حتي گاهي فراموش مي كنم نبودنت را... سال هاي اول هر سال كه تمام مي شد خط مي زدم بر سال هاي باقي مانده عمرم ؛‌كه يك سال كمتر شد دوري تو،‌ كه رسيدن به تو يك قدم نزديكتر؛‌اما ... امسال... انگار برايم عادت شده نبودن هاي مداومت،‌ فاصله ديدارهايمان گاه ، ماه ها را هم رد مي كند و سخن گفتنم  تنها به هنگام ضرورت و نياز ...
هنوز باورم نمي شود زندگي اين قدر منظم ادامه دارد؛ كه تو نيستي و من هر روز نبودنت را زندگي مي كنم و هيچ اتفاقي نمي افتد...
مي ترسم كه نبودنت برايم عادت شده باشد و من هم جزو همان هايي شده باشم كه " بي وفايي " شان تنها خصيصه "فرزندي" شان باشد. مي ترسم كه ترس هاي تو حقيقي بوده باشد و اين روزها پوزخند زنان تكيه داده باشي به گوشه ديواري و نگاهت را دوخته باشي به من؛‌ انگار كه بخواهي بگويي " من مي دانستم..." مي داني كه ديگر از خودم دفاع نخواهم نكرد،‌نگاهت را اگر ببينم مطمئن باش نخستين كسي خواهم بود كه حكم محكوميتم را صادر و بعد اجرا مي كند. من از اين زندگي بي تو،‌ حتي معمولي خسته شده ام. كاش باور مي كردي...
 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

فرشته


یک فرشته کوچک، به خانواده ما اضافه شد و بنده را برای اولین بار به دریافت عنوان دختر عمه مفتخر کرد. حالا بعد از یک عمر قربان و صدقه رقتن برای فرشته های دیروزی به عنوان دختر خاله؛ حالا باید نقش دختر عمه را برای دختر دایی ای بازی کنم که 24 سال از من کوچکتره و تازه همه اینها به کنار؛از همین الان عزا گرفته ام که این کوچولو قرار است وقتی دوسال بعد و بعد از همه اعضای خانواده – موفق شد نام مرا یاد بگیرد ، دقیقا چه صدایم خواهد کرد؟!
باور کنید اصلا خنده دار نیست. شما که هرگز اسم تان را نا مأنوس از زبان کودکان فامیل نشنیده اید آن هم وقتی فرشته کوچک یاد گرفته است چه طور اسم همه را درست ادا کند...
خدا به خیر کند تلفظ " دختر عمه جیم انور" را ...
بعد نویس:
فکر کردم دیدم چه قدر دلم برای این اجنبی ها می سوزد به هیچ طریقی نمی توانند شادی خود را از دختر عمه شدن بیان کنند آن ها فقط یکcousin  ساده می شوند . فکر نکنم اصلا خاله و دایی و عمه برایشان توفیر داشته باشد. Poor foreigner!

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

پيرمرد رفت

اينجا را به احترام پدربزرگ مادرم كه حكم پدر بزرگي برايم داشت سياه كرده ام.
وقتي فهميدم و قبل از اينكه بروم تنها كاري كه توانستم انجام بدهم همين بود.
*
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر*
*
6 سالي ميشد مرگ اين همه نزديك نيامده بود. هربار دعا مي كردم خدا فعلا- تا سال بعد يا تا دعاي بعد - مرگ را از خانواده ام دور نگه دارد اما خوب كه فكر ميكنم مي بينم شايد او را فراموش كرده بودم. 
باورم نشده بود. اولش حتي خيلي گريه ام هم نمي آمد.بايدم به خودم مجال فكر كردن ميدادم تا گريه ام بگيرد.24 نگذشته بود از پستي كه توش راجع به بهت بازماندگان نوشته بودم و حالا خودم دوباره درگير همان بهت بودم.
وقتي به خانه اش رسيدم و آن جماعت عزادار، ... شايد سه ماهي مي شد نديده بودمش شايد هم كمتر، هروقت دعوتش ميكرديم خانه، ميگفت دفعه بعد ... واين بار دفعه بعدي وجود نداشت. پيرمرد سالم بود و همين باور نبودنش را برايمان سخت مي كرد.
دنبالش همه جا رفتيم . هرجايي كه پيرمرد مجبور به رفتن بود و بعد ... جايش گذاشتيم در جايي كه ديگر راهمان نمي دادند. وقتي برگشتيم به خونه قديمي، هر 15 دقيقه يادم مي افتاد كه پيرمرد نيست و هر دفعه نزديك بود به صداي بلند بپرسم " حاج بابا " كجاست! نمي دونم تاحالا اين اتفاق براتون افتاده يا نه،‌ اما به هرحال حس ناگواري بود.
زير نويس:
  • اولين بار در عمرم است كه پيرمرد صدايش مي كنم.تا به حال حتي به اين اسم فكر هم نكرده بودم.
  • فكر نكنيد اين تازه متوفي خيلي پير بود. 70 سال داشت .هرچند ميدانم اين روزها نسل حاضر خيلي به اين سن نميرسند.
  • اگر دوست داشتيد خوشحال مي شوم برايش فاتحه اي بخوانيد و خدا بيامرزي بگوييد.بنده خدا دوستانش را در تشييع جنازه همراه نداشت به دليل سرماي شديد هوا و عدم امكان اطلاع رساني...
*محمد علي بهمني

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

50 سالگي


ديروز پدرم 50 ساله شد.
دوست داشتم براش جشن مي‌گرفتم و هديه مي خريدم و ...
هميشه فكر مي كردم كه احتمالا پدر 50 ساله عطر و بوي ديگري دارد. مي توانم بهش بخندم و بگويمش كه پير شده‌اي ديگر مرد!
دو ماه پيش به مادر گفتم براي روز تولدش سفره اي بينداز و قرآن خواني بگير يا هركاري كه كادوي تولدش باشد. غصه اش گرفت و رو برگرداند كه يعني من طاقتش را ندارم، برو بچه.
ديروز تو اين فكر بودم كه چه قدر خوشحالم مي توانم خبر آزادي را هديه تولد پدر كنم كه دوستي آمد و موضوعي را گفت و هديه مناسب خودش پيدا شد.
ديشب مادر رفته بود سر مزار و بعد هم شام خريده بود كه يعني تولد پدرتان است ديگر...
گاهي ؛ افعال هيچ وقت ماضي نمي شوند!
زير نويس:
ديروز اولين سالگرد تحويل ناپلئوني پايان نامه كارشناسي ام بود. چه قدر دوست دارم همه چي يه مناسبت خاص داشته باشد.... 

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

روز پدر

نامه فاطمه حبيبي موسوي خطاب به پدرش را خواندم (+)  اشك هايم كنترل نشد و فرو ريخت. به ياد آوردم اولين روز پدر بي حضور پدر را ... برايش نو عيد گرفته بوديم و خانه پر بود از حضور آدم هايي كه براي خاطر او آنجا بودند اما خودش در جمع حاضر نبود.
فاطمه از 6 ماه بي حضور پدر مي گفت و ارتقاي دانش برادر بي آنكه پدر باشد يا بداند. دوست داشتم برايش  مي نوشتم از همه لحظاتي كه تجربه خواهد كرد،‌ از مهماني ها، جشن ها، تولد ها،‌ و تمام احساساتي كه بي او خواهد  گذشت شادي ها، غم ها، شك ها و ترديدها....
نامه فاطمه را كه خواندم شباهت‌هايش با اولين نامه خودم به پدرم برايم تعجب آور بود. انگار من و همه هم نسل هايم عادت كرده‌ايم به اين گونه نوشتن و اينگونه انديشيدن. انگار همه ما كه هرگز سوال بي جواب "چرا" يمان را پاسخي نخواهد بود يكسان آرزو ميكنيم... كه در خواب ببينيم آن كه را در بيداري از ما ربودند...
برايش آرزو مي كنم آرزوهايش برآورده شوند. كه هديه روز پدرش به دست صاحب هديه برسد كه ... من خوب مي دانم شمردن روزهايي كه نتوانسته اي از واژه مقدسي استفاده كني يعني چه  و آرزو مي كنم كه او حداقل در خواب بتواند " پدر " را بلند فرياد بزند و بغض‌ فرو خورده اش را بشكند . و براي مادرش آرزو مي كنم ...

داخل پرانتز: و اما نامه دختر شهيد حبيبي موسوي براي آنها كه به لينك دسترسي ندارند: 
سلام پدر، ۶ ماه است که واژه پدر برایم غریب شده است. ۶ ماه است که دیگر سلامهایم جوابی برایشان پیدا نمی شود. حسرت گفتن یک پدر و شنیدن جواب، ۶ ماه است که مرا می آزارد. صدای زنگ در و سلام های بلند و توأم با خنده های تو هنوز در گوشم طنین انداز است و چه سخت است که تو آن جا باشی و من این جا روز پدر را برایت جشن بگیرم. خاطرت هست که مناسبت ها را خودم کیک می پختم و منتظر می شدم تا تو بیایی و کیک را در حضور تو می بریدم. امسال هم به بهانه روز پدر کیک می پزم و رویش با سبز می نویسم: پدر شهیدم روزت مبارک. هدیه امسال را خودم برایت می آورم، چند شاخه گل و لبخندی که بر روی لبانم نشسته است و می دانم که تو را شاد می کند.
به پسر ۸ ساله ات که تازه باسواد شده می گویم واژه پدر را خودش برایت بنویسد و همراه با گل ها بر سر مزارت بیاورد، پسری که با شوق حروف الفبا را یاد گرفت تا بتواند با نوشتن نامت تو را خوشحال کند. افسوس که آنها دلشان به چشمان غمناک پسر کوچکی هم رحم نکرد و او اولین بار نام تو را در دفترش این گونه نوشت: «شهید سیدعلی موسوی حبیبی»و با شوقی کودکانه به من نشان می داد که: فاطمه ببین درست نوشته ام و من بغضم را مثل همیشه فرو می خوردم و می گفتم: آره درسته عزیزم، نمره ات بیست است. نمره تو و پدر شهیدمان.

مادرمان نیز سخت دلتنگ است ولی محکم ایستاده تا جای تو را هم برایمان پر کند، حتی سعی می کند اشکهایش را از ما مخفی کند تا دلمان نلرزد ولی من خوب می فهمم در قلبش طوفانی برپاست. پدرجان! تو خود خوب می دانی که ما همگی محکم، پابرجا و همچنان سبز ایستاده ایم و راه سبزت را ادامه خواهیم داد. پس در آستانه میلاد مولای عدالت پیشه مان علی(ع) رضایتت را از ما اعلام کن. لااقل به خوابمان بیا و دست پرمهرت را بر سرمان بکش که سخت دلتنگ و آرزومند آنیم.

پدرم، بابای خوبم، دلم تنگ است برای خنده هایت، برای شوخی هایت، برای دست های نوازشگرت، برای شانه هایت که تکیه گاهی محکم برایمان بود. همیشه می گفتی تا من هستم از هیچ چیزی نترس ولی الان که نیستی…. اما نه، تو باعث شدی که تکیه گاهی محکمتر پیدا کنم.«خدا» کسی که امانتش را از ما گرفت و خود کفیل ما شد و من راضیم به رضای او، می دانم که مرا به آزمایشی سخت مبتلا کرد تا من حضورش را پررنگ تر از قبل حس کنم و این طور هم شد و من بسیار خوشحالم که تو در کنار او آرامش یافته ای.

به قول دکتر شریعتی: «شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن با مرگ خویش بر دشمن پیروز می شود و اگر دشمن را نمی کشد، رسوا می کند.» و در مورد تو نیز این گونه شد و شهادت مظلومانه ات، رسوایی بزرگی را برای دشمنان به بار آورد و من ۶ ماه است با افتخار سرم را بالا گرفته ام و برای همیشه افتخار می کنم که پدرم شهید راه آزادی است و من فرزند چنین شهیدی.

به گفته شهید مطهری: «مپندارید که شهدا رفته اند و ما مانده ایم بلکه آنها مانده اند و گذر زمان ما را با خود برده است.»

و من در گذر زمان ایستاده ام همچون درختی تنومند و سبز که ریشه هایی قوی در دل خاک دارد و تنش از گزند بدخواهان و تبر جنگل بانان آسیبی نمی بیند و به مظلومیتت سوگند که تا گرفتن انتقام خون تو از پا نمی نشینم و از افشای حقایق باکی نخواهم داشت.

پدرم! چه کنیم که تو برای این دنیا ساخته نشده بودی، دلت جای دیگری بود دلتنگ او بودی و وعده هایش و عاقبت چه زیبا و عاشقانه به سوی محبوبت شتافتی، برو سفر بخیر ولی هراز گاهی به ما هم سری بزن.

«رفت تا از گرد زمین پاک بماند آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند»

پدرم روزت مبارک. امیدوارم خدا به همراه دیگر شهدای راه آزادی روزتان را برایتان جشن بگیرد. ببخش مرا که دیگر قلمم توان ندارد تا بیشتر از دلتنگی هایی که خود بیش از همه به آن آگاهی، برایت بنویسد. بدان که ما راضی هستیم به رضای خدا و شادیم به شادی تو.

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز                            غم نادیدن تو بار گران است هنوز

آن قدر مهر و وفا بر همگان کردی تو                       نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

پدرم

شش سال پيش درست در همين روز و در همين ساعت پدرم تركم گفت. در دنياي ديگر متولد
شد. پروانه اي بود كه از پيله تن رهيد. اگرچه رهاييش دردناك بود و زجرآور. چه قدر اين روزها دل تنگش هستم. دل تنگ تمام لحظه هاي نبودنش و ثانيه هاي بودنش. دل تنگ ايماني كه به تغيير باور داشت و باوري كه حتي به يك نفر داشت. كه :
با يك دست هم مي توان گل كاشت... با يك گل هم مي توان آرزوي ديدن بهار را زنده داشت.... و بهار خواهد آمد....
كاش مي توانستم فراموش كنم آخرين رفتن بي بازگشتش را، آخرين بار كه از زير قرآن ردش كردم و آخرين بار كه فرصت بغل كردنم را نداشت. كاش بغض مادر و ترس برادر فراموش شدني بود...
و آن شوك شنيدن خبر...شنيدن كه نه! من ديدم خبري را كه حتي نمي بايد شنيدن...
امروز بيش از هر روز و ساعت ديگري در تمام سال هاي گذشته دوريش را حس مي كنم و يكسر به اين فكر مي كنم كه : چرا در پرواز آخرش در كنارش يك صندلي خالي براي من نداشت!