عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان ............... روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم
۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه
یک دقیقه بیشتر
پایم را در یک کفش کرده بودم که باید بیایی. آسمان و ریسمانی به هم بافتم که ما همین فرصت اندک را داریم و از کجا معلوم که سال بعد این بزرگان فامیل که به دیدارشان می رویم سلامت باشند یا نه. مادر، پدر را راضی کرد و ...از همه آن مراسم، فقط خستگی بی اندازه پدر یادم مانده و اخم هایش. خودم سرحال بودم از داشتن خانواده ای دورهم حتی به قیمت 9-8 ساعت رانندگی پدر در یک روز!حق داشتم. یلدای بعد دیگر پدرم نبود. و اگرچه پدر شب چله های زیادی را در کنارمان نبود اما آن چله نشینی به اصرار من و همت خودش برایم تا ابد حکم کیمیا دارد.
۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه
481 مین نفر کنکور
رتبه های کنکور اومده. بماند که چه قدر غصه خوردیم برای نفر چهارم رشته تجربی که یک سال تمام، خیلی ها فکر می کردند نفر اول می شه اما نشد؛ البته قطعا بیشتر از اون ذوق کردیم و انرژی گرفتیم برای به ثمر نشستن تلاش های داداش کوچیکه ، که انگاری دیگه جدی جدی باید بهش بگیم : آقای دکتر.
4-8-1 اینا سه رقمی هستن که یه دنیا برای من و خانوادم معنی دارن. بهمون "خسته نباشید" میگن و خاطره همه اون روزهای پرتلاش و پر استرس رو کنار میزنن.
خدایا! شکرت. برای اینکه دو روزه که وقتی به چشم های اعضای خوانوادم نگاه می کنم، برق میزنن. دیگه نه استرسی هست و نه یأسی... 481 از اون اعدادیه که هم دلنشینه و هم به یاد موندنی.
زیرنویس:
برای همه اون هایی که کنکور داده اند و درگیر انتخاب رشته اند و یا هنوز به مصاف این غول رویین تن نرفته اند، آرزو می کنم مزد همه زحماتشون رو بگیرن با یه انعام اضافی!
۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه
تابستان هایی به طعم بهار
۱۳۹۱ خرداد ۹, سهشنبه
صندلی خالی او
پدرمرد.
همه شب را پیشش بودم. دستش را گرفته بودم، به نفس هایش گوش می کردم و از خودم می پرسیدم کدام نفس ِ آخرینش خواهد بود.توی رخت خوابش مرد، در خانه وقتی کنارش بودیم.
سه سال نگران و منتظر بوده ام. در وحشت این که وقتی نیستم بمیرد. در احاطه غریبه ها و لوله ها ودستگاه ها. خوشحالم که این طور اتفاق افتاد.
در طول یک هفته، سه بار این نوشته را خواندم و هر سه بار، یک دل سیر با واژه واژه هایش گریسته ام. شوخی نیست. حقیقتا فرصت قاپیدن ثانیه های بودن ِبا کسی این همه دوست داشتنی، موهبت بزرگی است.
دوست داشتم باشد و وقتی خبر موفقیت هایم را می شنید چیزی در چشمش برق بزند و طوری نگاهم بکند که هرگز فراموشم نشود.(هرچند نمی دانم آن موقع هم قادر بودم خبری خوش برایش ببرم یا نه!) دوست داشتم باشد و بداند که چه قدر دوستش داشتم...
حاضر بودم همه دارایی ام، حتی باقیمانده زندگی ام را بدهم تا در آن لحظه آخر، دستش را در دست گرفته باشم. برایم اهمیت زیادی داشت که سرش روی سینه من باشد و آخرین نفسش را با عمیق ترین نفس دنیا، توی سینه ام یادگاری نگه دارم. دوست داشتم می تونستم بوی عطر موهاشو هنوز و تا ابد به خاطر بیارم. آه! چه موهبت بی نظیری...
اما من نه تنها کنارش نبودم، بلکه حتی نتونستم ببینمش.هیچ کس ندیدش. تنها رفت...
حالا هشت سال است که همه ما پدرم را در قاب های عکس سراسر خانه محبوس کرده ایم. عکس هایی آن قدر بزرگ که می توانی سرت را روی شانه های صاحب عکس بگذاری و کتش را خیس اشک کنی.فقط حیف که هرگز دست نوازشش را از پشت قاب شیشه ای بیرون نمی آورد و بر سرت نمی کشد...
*همشهری داستان- خرداد 91 - صفحه 185- ( با کمی حذف)
زیر نویس:
دست خودم نیست. فقط می خواهم تمام بشود. افسوس که دست من نیست
۱۳۹۰ آبان ۱۷, سهشنبه
اندر حکایت آن شرط های نابخردانه
۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه
خدای او و من
۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه
تصویر عشق
ایستاده آن جا، / همچنان پا برجا؛/ بازهم خندانی/ چه وقاری داری؛؛
****
می دوم سوی تو :
بربایم دستت،/ بفشارم به مهر/ با تمام روحم؛
گرمی دستانت / می برد تا اوجم،
روزگار تاریک/ می رود از یادم؛
***
چشم را می بندم/ پلک را محکمتر/ روی هم می خوانم ؛
تا که تصویرت را
جاودانی سازم
روی لوح قلبم؛
**
چشم های تو / گو مرا می خواند
غرق در عمق نگاهت شده ام
عشق ِ در چشمت را
هر نفس می بلعم
*
چشم چون باز کنم/ مطمئن می دانم
تو هنوز آنجایی :
در پسِ پنجره قلب من
تا ابد می مانی.
زیر نویس:
روزگار گذشته تون مبارک!
- در دفتر کلی آتش سوزاندم که نه خیر! روز مرد نیست و روز پدر است و اساساً مرد بودن به خودی خود هنر نیست. آن وقت رفته ام برای برادرم هدیه خریده ام و در حد مرگ سورپرایزش کرده ام که مثلا ً بهش بگویم مرد بودنت را قبول کرده ام.
بعضی وقتها عجب دوگانه می شوم!!!
۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه
اين ، حال ِ من ِ بي تو
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه
فرشته
۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه
پيرمرد رفت
وقتي فهميدم و قبل از اينكه بروم تنها كاري كه توانستم انجام بدهم همين بود.
" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر*
باورم نشده بود. اولش حتي خيلي گريه ام هم نمي آمد.بايدم به خودم مجال فكر كردن ميدادم تا گريه ام بگيرد.24 نگذشته بود از پستي كه توش راجع به بهت بازماندگان نوشته بودم و حالا خودم دوباره درگير همان بهت بودم.
وقتي به خانه اش رسيدم و آن جماعت عزادار، ... شايد سه ماهي مي شد نديده بودمش شايد هم كمتر، هروقت دعوتش ميكرديم خانه، ميگفت دفعه بعد ... واين بار دفعه بعدي وجود نداشت. پيرمرد سالم بود و همين باور نبودنش را برايمان سخت مي كرد.
دنبالش همه جا رفتيم . هرجايي كه پيرمرد مجبور به رفتن بود و بعد ... جايش گذاشتيم در جايي كه ديگر راهمان نمي دادند. وقتي برگشتيم به خونه قديمي، هر 15 دقيقه يادم مي افتاد كه پيرمرد نيست و هر دفعه نزديك بود به صداي بلند بپرسم " حاج بابا " كجاست! نمي دونم تاحالا اين اتفاق براتون افتاده يا نه، اما به هرحال حس ناگواري بود.
زير نويس:
- اولين بار در عمرم است كه پيرمرد صدايش مي كنم.تا به حال حتي به اين اسم فكر هم نكرده بودم.
- فكر نكنيد اين تازه متوفي خيلي پير بود. 70 سال داشت .هرچند ميدانم اين روزها نسل حاضر خيلي به اين سن نميرسند.
- اگر دوست داشتيد خوشحال مي شوم برايش فاتحه اي بخوانيد و خدا بيامرزي بگوييد.بنده خدا دوستانش را در تشييع جنازه همراه نداشت به دليل سرماي شديد هوا و عدم امكان اطلاع رساني...
۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سهشنبه
50 سالگي
دوست داشتم براش جشن ميگرفتم و هديه مي خريدم و ...
هميشه فكر مي كردم كه احتمالا پدر 50 ساله عطر و بوي ديگري دارد. مي توانم بهش بخندم و بگويمش كه پير شدهاي ديگر مرد!
دو ماه پيش به مادر گفتم براي روز تولدش سفره اي بينداز و قرآن خواني بگير يا هركاري كه كادوي تولدش باشد. غصه اش گرفت و رو برگرداند كه يعني من طاقتش را ندارم، برو بچه.
ديروز تو اين فكر بودم كه چه قدر خوشحالم مي توانم خبر آزادي را هديه تولد پدر كنم كه دوستي آمد و موضوعي را گفت و هديه مناسب خودش پيدا شد.
ديشب مادر رفته بود سر مزار و بعد هم شام خريده بود كه يعني تولد پدرتان است ديگر...
گاهي ؛ افعال هيچ وقت ماضي نمي شوند!
زير نويس:
ديروز اولين سالگرد تحويل ناپلئوني پايان نامه كارشناسي ام بود. چه قدر دوست دارم همه چي يه مناسبت خاص داشته باشد....
۱۳۸۹ تیر ۱, سهشنبه
روز پدر
مادرمان نیز سخت دلتنگ است ولی محکم ایستاده تا جای تو را هم برایمان پر کند، حتی سعی می کند اشکهایش را از ما مخفی کند تا دلمان نلرزد ولی من خوب می فهمم در قلبش طوفانی برپاست. پدرجان! تو خود خوب می دانی که ما همگی محکم، پابرجا و همچنان سبز ایستاده ایم و راه سبزت را ادامه خواهیم داد. پس در آستانه میلاد مولای عدالت پیشه مان علی(ع) رضایتت را از ما اعلام کن. لااقل به خوابمان بیا و دست پرمهرت را بر سرمان بکش که سخت دلتنگ و آرزومند آنیم.
پدرم، بابای خوبم، دلم تنگ است برای خنده هایت، برای شوخی هایت، برای دست های نوازشگرت، برای شانه هایت که تکیه گاهی محکم برایمان بود. همیشه می گفتی تا من هستم از هیچ چیزی نترس ولی الان که نیستی…. اما نه، تو باعث شدی که تکیه گاهی محکمتر پیدا کنم.«خدا» کسی که امانتش را از ما گرفت و خود کفیل ما شد و من راضیم به رضای او، می دانم که مرا به آزمایشی سخت مبتلا کرد تا من حضورش را پررنگ تر از قبل حس کنم و این طور هم شد و من بسیار خوشحالم که تو در کنار او آرامش یافته ای.
به قول دکتر شریعتی: «شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن با مرگ خویش بر دشمن پیروز می شود و اگر دشمن را نمی کشد، رسوا می کند.» و در مورد تو نیز این گونه شد و شهادت مظلومانه ات، رسوایی بزرگی را برای دشمنان به بار آورد و من ۶ ماه است با افتخار سرم را بالا گرفته ام و برای همیشه افتخار می کنم که پدرم شهید راه آزادی است و من فرزند چنین شهیدی.
به گفته شهید مطهری: «مپندارید که شهدا رفته اند و ما مانده ایم بلکه آنها مانده اند و گذر زمان ما را با خود برده است.»
و من در گذر زمان ایستاده ام همچون درختی تنومند و سبز که ریشه هایی قوی در دل خاک دارد و تنش از گزند بدخواهان و تبر جنگل بانان آسیبی نمی بیند و به مظلومیتت سوگند که تا گرفتن انتقام خون تو از پا نمی نشینم و از افشای حقایق باکی نخواهم داشت.
پدرم! چه کنیم که تو برای این دنیا ساخته نشده بودی، دلت جای دیگری بود دلتنگ او بودی و وعده هایش و عاقبت چه زیبا و عاشقانه به سوی محبوبت شتافتی، برو سفر بخیر ولی هراز گاهی به ما هم سری بزن.
«رفت تا از گرد زمین پاک بماند آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند»
پدرم روزت مبارک. امیدوارم خدا به همراه دیگر شهدای راه آزادی روزتان را برایتان جشن بگیرد. ببخش مرا که دیگر قلمم توان ندارد تا بیشتر از دلتنگی هایی که خود بیش از همه به آن آگاهی، برایت بنویسد. بدان که ما راضی هستیم به رضای خدا و شادیم به شادی تو.
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز غم نادیدن تو بار گران است هنوز
آن قدر مهر و وفا بر همگان کردی تو نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه
پدرم
شد. پروانه اي بود كه از پيله تن رهيد. اگرچه رهاييش دردناك بود و زجرآور. چه قدر اين روزها دل تنگش هستم. دل تنگ تمام لحظه هاي نبودنش و ثانيه هاي بودنش. دل تنگ ايماني كه به تغيير باور داشت و باوري كه حتي به يك نفر داشت. كه :






