عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان       ...............          روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم

‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماع. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماع. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

می شود، می توانیم


وقتی یه اتفاق بد میافته آدم داغون میشه.
وقتی این همه بی تفاوتی دیده میشه، اعصاب آدم به هم میریزه.
وقتی یه راهی پیدا میشه که آدم بتونه در بهتر شدن اوضاع موثرباشه حالش بهتر میشه.
وقتی در غیاب مسئولین همه تلاش می کنن و جاشونو پر میکنن دل آدم آروم میگیره.
***
وقتی از عصبانیت لباشونو گاز میگیرن و به زور به خواست مردمشون احترام میذارن - خواسته ای که وظیفشون بوده و هزینه ای هم براشون نداشته -
وقتی مجبور میشن اون طوری رفتار کنن که باید...
دلم آدم خنک میشه.
اصلا دل آدم قوی می شه به پشتوانه نیروی مردم. همون نیرویی که مدام میخوان باور کنیم که نیست...
حالا یه دل خنک و یه اعصاب آروم مونده و یه عالمه کار که باید انجام شه
زیرنویس:
وقایع نگاری هفته ای که گذشت

۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه

ماهی که می گذرد

دست خودم نیست. یک چیزی در درونم هست که می خواهد هر رخدادی را تعبیر به رای کند و ربطش بدهد به آنچه که می خواهد.
دست خودم نیست هنوز هم چیزی در درونم هست که به بعضی مسائل واکنش نشان می دهد.
وقتی می گویی فردا اول رجب است و از ته دلت التماس دعا می کنی؛ دلم می لرزد. هر چه قدر هم انکار کنم و خودم را بی تفاوت نشان بدهم فایده ندارد. لبخندی می نشیند گوشه لبم که یعنی : اِ اِ؟ پس اگر یادم باشد و دلم بلرزد و دعا بکنم؛ می شود؟ می شود.
بعد باران که می زند، کودکانه می دوم پشت شیشه پنجره و با شیطنت می پرسم که راستی هنوز هم می شود این باران را به جای باران نیسان جا زد؟ فرق زیادی ندارند...
می روم زیر باران و دهانم را باز می کنم که شاید آن قدر در دهانم بریزد که از گلویم پایین برود و آرزوهایم برآورده...
امشب سرخوشم و برای سرخوشی و حال و هوای بهاری دل من و این شهر دنبال بهانه می گردم...
 فردا اول رجب است و باران هم باران رحمت
نه؛ دوم خرداد بود و هوای دوی خرداد همیشه هوای متفاوتی بوده!
شاید هم بارانی باید و شستشویی برای دلهایی که زمانی سوم خرداد برایشان همه ی دنیا بود...
***
یک لیوان چای گرفته ام دستم و از کنار دیوار بالکن زل زده ام به چراغ های امتداد خیابان و یادم می رود به آن روزها که پایان روزهای دبستانی من بود و شور و شوق خردادی تا آن مدرسه ابتدایی هم آمده بود...
خاطراتم قد می کشند... طعم عوض می کنند... رنگ می بازند...
***
خرداد خوب شروع می شود.پر از امید به آینده، پر از موفقیت، پر از ...
افسوس که زود تمام می شود. غمگین می شود، مایوس کننده، ترسناک و در آخر... گریه دار.
*
ماهی که با اشک شروع می شود و با اشک تمام می شود. بی جهت نیست آسمان دل پرش را این طور خالی می کند...

زیر نویس: 

من یکی که سهم خودم رو از اشک این ماه پرداخت کرده ام و البته با کمی انصاف، باید گفت از شادی هایش نیز بی نصیب نبوده ام...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

آوردگاه فرهنگی


خدا رو شکر. تمام شد و رفت.
بزرگترین آوردگاه فرهنگی و حاصل ربع قرن جهاد! البته آن هم از نوع فرهنگی به خوبی و میمنت برگزار شد و خاتمه یافت
حالا بزرگراه رسالت، ترافیک عادی عصرگاهی اش را باز یافته و تب کتاب خری هم به همان سرعتی که آمده بود فرو نشسته.
این روزها، صحبت آمار است و تحلیل آن...

می گویند نمایشگاه کتاب فرانکفورت به عنوان یکی از معتبرترین نمایشگاه های جهانی، هنوز نتوانسته است بیش از نیم میلیون نفر بازدیدکننده را جذب کند و این درحالی است که نمایشگاه 25 ام ، این رکورد را پشت سر گذاشته است.

حداقل این یک بار را خیال ندارم به اعداد و ارقام شک کنم. باور کرده ام. فقط نمی دانم آیا همه آن کودکان بیگناه زیر 3 سال که در آغوش والدینشان، در میان جمعیت له! می شدند جزو این نیم میلیون بازدیدکننده هستند یا نه؟!

البته ما عادت کرده ایم همه رخدادها را آن طور که مایلیم تفسیر کنیم. شاید به همین دلیل است که نمی نشینیم به فکر کردن که کجای کارمان مشکل داشته که جماعت بافرهنگ و کتابخوانمان؛ محوطه مصلی را با دشت و دمن و یکی از جمعه های اردیبهشت را با روز سیزده بدر اشتباه گرفته اند و به اتفاق اهل و عیال، شلنگ تخته اندازون راهی کعبه مقصود شده اند.

واقعا جای تاسف است که حاصل ربع قرن جهاد فرهنگی شده سرگردانی جماعتی که هیچ تفریحی ندارند و همه دلخوشیشان شده له شدن در خطوط مزدحم خرید کتاب و البته دمشان گرم! همین که دست خالی نمی روند و در میان سبد سوراخ خریدشان حتی شده به زور، یا شاید جو زدگی، شاید هم رودربایستی کتابی را جا میدهند جای شکرش باقی است.

فقط ای کاش تا سال دیگر، همه سختی های زندگی اجازه بدهد نو کتاب را تورقی بکنند...

زیر نویس:

  • با پوزش از همه کسانی که این مطلب در موردشون صدق نمی کنه 

  • صد البته منظور من از شلوغی چیزی بیش از آن است که نشان دادم... 


۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

رواج پیمان شکنی



وقتی چشم های شاد و لحن پیروزمندانشان برایم خبر ملی شدن مهریه رو فریاد می زنه، همه قول و قرارهایی که با خودم گذاشتم رو فراموش می کنم و در دام رجز خوانی شان می افتم. اجازه می دهم عصبانیتم را ببینند و از حرصی که می خورم، کمال لذت را ببرند.
بیهوده بحث می کنم. خودم خوب می دانم. مردهای متأهل و زنان شوهر دار، در مقابلم ایستاده اند. این سوی جبهه، من، تنها می مانم.
حرص می خورم از چماقی که هر روز بالاتر می رود و محکم تر بر فرق شکسته حقوق زن فرود می آید.
پیروزمندانه می خندند و می گویند که قانون جدید در واقع به نفع زنان است. لابد به این دلیل که شانس ازدواج شان بالا می رود!!!
می گویم کار به بالا و پایین بودن مهریه ندارم، اینکه خیلی ها آن را تنها پشتوانه زندگی زن، چه در وقت جدایی و چه در وقت فوت همسر، می دانند هم موضوع حرف من نیست.
بحث من بر سر رواج پیمان شکنی است. می پرسم چرا قانون گذار چنین حقی دارد؟ میشنوم که برای کنترل زندانیان مهریه. چه خوب! راستی آیا به همین اندازه هم به دنبال کاهش زندانیان تجاوز و قتل و سرقت مسلحانه و قاچاق و صد البته اختلاس مالی هستند یا علاقه شان به این موضوع، صرفاً به دلیل راحتی کار است و یا شایدهم علاقه شان به این برمی گردد که "پای یک زن در میان است" ؟!
می گویم این مملکت اسلامی است پس باید در کنار نصف بودن ارث و دیه زن، حق چهار همسری مرد و ... حق مهریه زن را هم پذیرفت. برهمین اساس؛ حتی خون یک انسان،امیر، رییس حکومت و ... هم می تواند مهریه قرار بگیرد و قانون گذار حق دخالت ندارد. اما اگر بپذیریم که قانون گذار می تواند برای کنترل جامعه در چنین قوانینی دخالت کند آن وقت ... باید خندید و گفت پس می شود از اسلام هم به خاطر مصالح عالیه گذشت؟!! فقط به شرطی که ضررش صرفاً جامعه زنان را هدف بگیرد!
***
همه این ها به کنار، می گویم برایم جالب است که قانون گذار تلاش نمی کند جلوی این سیل را از خانه اول بگیرد و نگذارد مهریه بالا ثبت شود. دوست دارد وقتی کار از کار گذشت و خر مراد به مقصد رسید... پیمان بشکند...
به لطف دوستان دولتی و غیر دولتی و مجلسی، دروغ که همه گیر شد.حالا نوبت رواج عهد شکنی است...
زیر نویس:

  • نمی خوام شائبه ایجاد بشه. خودم به مهریه بالا اعتقادی ندارم. آن را صرفاً یک هدیه می دانم و اگرچه معمولاً افراد سطح توقع مشخصی در خصوص دریافت هدیه دارند اما؛ دندان اسب پیش کشی، صد البته شمردنی نیست. ولی از حق نمی شه گذشت حس می کنم هیچ دست آویزی برای گرفتن حقم ندارم، اگر روزی به دست آویز نیاز داشته باشم...
  • چه طوره حق طلاق رو از مردان بگیریم و مهریه رو از زن ها؟ اینجوری مشکل حل می شه و هیچ حق اضافه ای هم به هیچ زنی داده نشده!!!

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

و آن انسانیت فراموش شده...

بعضی روزها، کسالت بارند. انگار آمده اند تا دردشان را بر سرم آوار کنند.بعضی روزها عمق فاجعه آن قدر بزرگ می شود که تا ساعت ها باید فقط مبهوت بمانم و دیگر هیچ. بعضی روزها حتی ، انگیزه ای برای اعتراض کردن را هم از دست می دهم. انگار حتی نمی دانم باید به چه کسی اعتراض کرد.
من هرگز نمی توانم خانواده هیچ مقتولی را - هر که باشد - موظف به گذشت کردن بدانم . حتی دوست ندارم از حکم اعدام به عنوان قصاص اعلام انزجار کنم. اما می دانم اگر نوجوان 17 ساله ای را یک سال بیشتر در زندان نگاه می داشتند شاید این شانس را داشت که مورد بخشش قرار گیرد و گروهی هم دستشان به خون نوجوانان آلوده نشود. اما این دغدغه من نیست. سهم قاتل می شود مرگ ، مگر اینکه بخشیده شود ، اما حکم ناظرین مرگ چیست؟
آن ها که آمده بودند تا شاهد گریه ها و لرزیدن های جوان باشند ، کدام زخم روحشان را می خواستند با تماشای آن نمایش مسخره التیام ببخشند؟ تماشای مرگ کسی که ، باعث مرگ عزیزترین کس انسان شده باشد ، اگرچه زیبا نیست ولی قابل درک است اما...
نمی توانم آن 15 هزار نفر تماشاچی را درک کنم. درد من این عدد 15 هزار نیست. درد من این است که اگر لحظه اعدام ساعت دیگری بود مثلا 10 صبح و یا 5 بعد از ظهر آن وقت این 15 هزار نفر چند برابر می شد؟ 3؟ 4؟ اصلا اگر خدای نکرده سیمای بسیار ملی! تصمیم می گرفت در یک ویژه برنامه خاص به گزارش زنده و لحظه به لحظه اعدام قاتل قوی ترین مرد این سرزمین بپردازد، آن وقت چند میلیون ایرانی ؛ بی زحمت و دردسر ، لمیده در صندلی های راحتی، با یک لیوان چای در دست ؛ شاید حتی با یک لبخند !!!، حاضر بودند شاهد مرگ یک جوان باشند؟
غصه ام شده که این 15 هزار نفر ، فقط تماشاچی نیستند این ها یعنی 15 هزار مشتاق خشنونت، یعنی 15 هزار باتوم به دست، یعنی ...
یعنی اگر دیروز فهمیدم در همین آب و خاک کسانی حاضرند فقط به خاطر اینکه  فکر می کنند به عقیده شان توهین شده و یا عقیده شان آن طور که آن ها فکر می کنند طرفدار ندارد؛ حاضرند بزنند و بکشنند و خیلی کارهای دیگر؛ امروز مطمئن شدم در کنارم، شاید همین همسایه روبه رویی ، حاضر باشد به خاطر صرفا لذت بردن، همه انسانیتش را بر باد فنا بدهد.
تازه می فهمم معنای یک جامعه در حال سقوط را- نه ببخشید سقوط کرده را...
بعضی روزها کسالت بارند. باید مدام در آینه به خودت نگاه کنی و حتی از خودت بپرسی آیا هنوز اندکی انسانیت در خودت سراغ داری؟

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

پرواز کبوتر ممنوع!


امروز بلاخره بعد از چند روز کار بی وقفه! فرصتی دست داد تا با رفیقمان گپی بزنیم و او هم چاهی بیابد تا فریادهای در گلو فرو خورده اش را رها کند.
نشسته ایم و از آخر هفته می پرسم برایم تعریف می کند که با چه شوق و ذوقی ، پنج شنبه گذشته، همراه با خانواده اش ، فانوس به دست ، به قصد بام تهران حرکت کرده و چه دیده و چه برخورد هایی را تحمل کرده... 
می دانم نه آن روز تلاشش به اینجا ختم شده و نه امروز حرف هایش همینجا تمام می شود . بعد از یک مکث معنادار؛ انگار چیزی به شدت آزارش می دهد برایم تعریف می کند که مسیرشان کج شده به سمت پارک پردیسان و در آنجا هم به جای پرواز همیشگی بادبادک ها، شاهد حضور آزاردهنده مأمورین نیروی ویژه بوده اند.
بغض می کند. انگار به یکباره به یادش بیاید سختی زندگی کردن را . اینکه چه قدر سخت است بخواهی لذت زندگی کردن را ببری ، آن هم حداقل لذت را؛ سرخوشی از پرواز یک بادبادک و ... نگذارند.
برایم گفت که پدرش از یکی از مأمورها ، که قیافه مردمی تری داشته پرسیده :
- پرواز بادبادک ها تا کی ممنوع است؟
- ممنوع نیست!!!
- پس چرا امروز هیج بادبادکی در آسمان نیست؟
- ... مکث ... یه امروز بازی نکنید. همین!
به همین راحتی.
رفیقم با چای میان روز، بغضش را فرو می دهد و من حسرتم را ... و طعم تلخ چای در دهانم می ماند...
زیرنویس:
یاد نوشته محمد معینی افتادم. چه قدر زود، شاهدش از غیب رسید! شاید تحقق همه آنچه پیش بینی کرده، به یکسال هم نیاز نداشته باشد . شاید...

۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

می گوید شنیده ای می خواهند دانشگاه را تفکیک جنسیتی بکنند؟
می گویم ذهن بیمارشان تا مملکت را نابود نکند رهایمان نمی کند. تا دیروز که تفکیک جنسی شان تا 18 سالگی بود سن فحشا رسیده بود به 15 سال. خدا به داد ما برسد حالا که می خواهند تا 25 سالگی جزیره های جداگانه درست کنند. اصلا این آدم ها فکر هم می کنند که درد جامعه با این جام های شوکران درمان نمی شود؟!
مادر از آن سو با گلایه می گوید که حرص نخورم و حالا کو تاعملیاتی شدن طرح و اصلا این طرح اجرایی نیست و ...
می گویم نسل ما که تمام شد و رفت. نه بدبختی هایش تمامی دارد و نه غصه هایش.
شما را به خدا نسل های بعد را تباه نکنید...

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

مادر ايراني از نگاه نو!

براي من و شايد خيلي هاي ديگر مادر معني خاصي دارد.
كسي كه بوي محبت مي دهد و عشق با او معنا پيدا مي كند و ...
براي من كلمه مادر هميشه بوي "مادر " علي حاتمي را مي داده و هرگز نتوانسته ام چيزي را جز آن تصوير، جايگزين كلمه مادر بكنم.
اين روزها برنامه هاي مفرح و آموزنده و بي نظير صدا و سيما انگار كه بدجوري قصد تخريب همين تك چهره هاي ماندگار را دارد.
مادر جان شكوه را خاطرتان هست؟ چه مصيبتي بود شنيدن صدايش از تلويزيون وقتي در سريالي عصباني مي شد و تمام فرياد هايش را بر سر بچه و داماد و همسر خالي مي كرد... به غولي مي مانست كه وجودش براي ترساندن بود و بس. اگر هم لحظاتي مهربان مي شد همه درصدد برداشتن كلاهش بر مي آمدند و دوباره دادش در مي آمد و فريادش گوش فلك را كر مي كرد....
مامان قزي و آفاق هم در سريال جديد تلويزيون (خوش نشين ها) در همين راستا هستند. مادراني خسته و عصبي كه حوصله اي نه براي فرزندشان دارند نه براي نوه ها. آن ها كه به راحتي فرزندانشان را نفرين مي‌كنند و ...
باور نمي كنم كه همه اين نقش ها تصادفي باشد. براي ما و نسل بعد و قبل از ما مادراني به تصوير كشيده مي شوند و بعد تر الگو مي شوند كه خسته و عصبي اند و فرياد مي كشند. " الهي جز بگيري ،‌درد 1 ساعته بگيري و ...."
نمي گويم به سبك فيلم هندي مادران را مهربان نشان دهيم . نه! گشتي در همين شهر درندشت بزنيم و سراغي از مادر هاي معمولي شهر - نه خيلي فقير، نه خيلي غني - بگيريم. مادراني كه كار مي كنند، درس مي خوانند و دوست دارند مادر و همسر خوبي باشند براي خانواده شان.
مي دانم كه شايد " مادر" علي حاتمي را امروز حتي نتوانيم در مادربزرگهايمان پپدا كنيم اما ... باور كنيد تصوير تلخي كه از مادر امروزي _ تازه آن هم نه كارمند و گرفتار بلكه خانه دار - به زور در باورمان مي نشانند؛ نه لياقت نسل ما را دارد و نه نسل هاي قبل و بعد را...
زير نويس: 
قهوه تلخ اندكي تيتراژش را تغيير داد و نام آهنگساز اصلي موسيقي اول را به مجموعه عوامل اضافه كرد. به همين راحتي مي توان كاري را نهادينه كرد و اعتراض به حقي را در گوش آدمي اهل! فرو كرد. 

۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

كپي ممنوع

چرا اين پست رو الان مي نويسم كه ديگه هيچ كس شايد از قهوه تلخ ننويسد؟  چون من هميشه عقبم؟  نه! چون مي خوام تب راه بيفته. چون اگه راه نيفته حيف ميشه.
همشهري جوان در شماره قبليش يكي از مشكلات اين سريال رو راه نيافتادن تب اعلام كرده بود - چون هركس هر وقت دلش خواست سريال رو ميبينه - ولي به نظر من كه تب راه ميفته از يه نوع ديگه مثه اين كه اون قسمت رو ديدي ؟‌ نديدي ؟ بهت نميگم برو ببين ...-
حالا اين همه مقدمه چيني كردم كه برسم به اينجا كه دور و برتون چند نفر رو ميشناسيد كه فقط به خاطر عبارت " جان من، خواهش مي كنم كپي نكنيد " حاضر شده باشند تمام سريال رو با كمال ميل بخرند و مطلقا به هيچ كس نشون ندهند و حتي به خاطرش دروغ هم بگويند كه : "ما اصلاً اين سريال رو نداريم!" ؟؟ من كه خيلي . در واقع فقط يك نفر( الان كه خوب فكر ميكنم ميبينم دو نفر ) رو ديدم كه در نهايت پررويي گفت بيخيال بابا فيلم رو بده ببينيم!
يعني مي خوام بگم يه جورايي ممكنه - فقط شاي د- در زمان يك كم دوري ما هم اين قانون كپي رايت رو ياد بگيريم و بهش احترام بزاريم آن هم نه از رسانه كه خودش 30 روزه ماه رمضان خودش تصاوير پخش مستقيم مسجدالحرام رو بدون پرداخت هزينه و با حذف تصوير شبكه اصلي نشون ميده و عين خيالش هم نيست كه به اين كار ميگن دزدي؛ بلكه از كارگرداني كه دوستش داريم و بهش احترام ميذاريم.
فكر ميكنم دوره " ادب از كه آموختي؟ از بي ادبان" به سر آمده. من يكي وقتي مذمت دروغ برام آشكار شد كه يك نفر انگشتش رو رو به مردم گرفت و گفت اون يكي نفر دروغ ميگه. تازه از اون روز به جاي شاخ در آوردن و خنديدن به دروغ‌هاي محيرالعقول ديگران؛ سعي كردم ( فقط سعي ها- با يه كوجولو موفقيت - ) كمتر دروغ بگم و بعد از هر دروغ كلي عذاب وجدان گرفتم و يادم افتاد كه اگه دروغ بگم شبيه كي ميشوم و الي آخرو اين درسي نبود كه من از هيچ ديني به اين وضوح ياد گرفته باشم.
آخرش اينه كه اين روزها شايد درس هاي خوبي ياد بگيريم اگه معلم هاي خوبي داشته باشيم و يا به ضرورت اون درس واقعاً پي ببريم.
زيرنويس:
خيلي وقت پيش پيرفرزانه در باره دروغ ممنوع نوشته بود همون موقع ميخواستم جوابش رو بدم كه موكول شد به امروز و به كپي ممنوع

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

شاهكار ورزشي

بعله؛‌ دوستن وزنه بردار بلاخره گل كاشتن و بعد از 4 سال! يه مدال طلا گرفتن. همه هم اينقدر خوشحال شدن كه يادشون رفت توي اين 4 سال چه قدر همه خون دل خوردن و حرص ميل كردن كه وزنه برداري تحريم شد، ورزشكارا دوپينگي از كار دراومدن و رييس فدراسون به خودم و خودت و خودش پاداش داد و غيره و ذلك.
يك دفه همه عزيز شدند و مثل هميشه مشكلات چه از نوع كوچك و چه بزرگ فراموش شدند.
رهبر هم پيام داد و تشكر كرد كه اين قهرمان - احتمالاً جهان پهلوان دوم - بعد از پيروزي نام شهدا را گرامي داشته .
صدا و سيما هم بعد از آن در حد خفه كردن هر 3 دقيقه يك بار اسم اين بنده خدا رو اعلام كرد و صد بارك الله گفت و وي را " ركورد دار آينده اين ورزش " خواند و ... ( اميدوارم يككككهو خبراي بدي منتشر نشه و كلاً ملت ناراحت و دپرس نشن)
از طرف ديگر تيم واليبال با غلبه بر ژاپن در برابر ايتاليا - ميزبان رقابت هاي جام جهاني واليبال -به ميدان خواهد رفت. خب اينكه خيلي عاليه. اما مشكل در تفاسير بعد از اعلام خبر معلوم ميشه كه نذاشتن طرف بميره قبلش خاكش كردن :
"خب دقت داشته باشيد كه تيم ماخيلي خوب بازي كرد توي اين دوره و همين كه تونسته در برابر ايتاليا صف بكشه و به مسابقات راه پيدا كنه خودش خيليه و ايشالا سالهاي بعد و مسابقات بعد و ..."
كلا بدجوري عادت كريم كه عدالت رو اجرا كنيم . در همه چيز حتي در ورزش.
چون بالاترين مقام كشور به خاطر حركت بعد از پيروزي از يك نفر تشكر كرده ما بايد حس كنيم كه كشورمون با يك پديده ورزشي - و نه اخلاقي - روبروست.
كلاً ما مردم حافظه ضعيفي داريم ولي معني عدالت رو خوب مي فهميم. 

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

خیانت یا روشنفکری

بهم می گفت حس می کنم بهم خیانت شده ، می دونم نشده ها اما الان حس آدم های مخنّن! (یعنی خیانت شده) را دارم. بهش می گفتم من نمی دونم چرا تو نمی تونی درک کنی که آدم ها می تونن (یعنی توانایی بالقوه دارن) بعد از اینکه رابطه عاطفی شون با کسی تموم شد اگه روزی لازم بود رابطه کاری یا دوستی عادیشون را با همون آدم ادامه بدن بدون اینکه دچار توهم بشن یا فکر خاصی داشته باشن... گفتم بابا این همه آدم تو این همه کشور دنیا از هم جدا می شن ولی از هم متنفر نمی شن ما هم اگه بخوایم می تونیم تمرین این کار رو بکنیم، مثل تمرین دموکراسیه و احترام به حقوق طرف مقابل. اگه اول از همه این رو باور بکنی که" کسی که تو از همه بیشتر دوستش داری همه حقی به گردن تو داره از جمله این که دوستت نداشته باشه" اونوقت یاد می گیریم تمرین کنیم احترام به حقوق همه گروه های موافق و مخالف را. اگه عادت بکنیم روابط عاطفیمون رو هم منطقی بکنیم – که البته اولین شرطش صداقته – می تونیم با کسی که نتونسته ما رو تحمل کنه هم اگه لازم شد تعامل بکنیم ؛اونوقت یه جورایی یک جامعه متمدن رو به نمایش گذاشتیم. همون مدینه فاضله یا به فارسی آرمان شهر را.
حرفام رو نفهمید میگفت وقتی برای دوستی که دیگه یه دوست نیست قدمی بر می داری یعنی داری به دوست یا همسر جدیدت خیانت می کنی و "اصلا چه معنی داره که اون هنوز با قدیمیه ارتباط داره؟!" حرفام به گوشش نرفت. با چند نفر دیگه هم حرف زدم به این نتیجه رسیدم که من مشکل دارم ؛ ژست روشنفکری گرفته ام و هیچ کس – حداقل بین اونایی که یه مقدار در خط فکری هم هستیم – شبیه من فکر نمی کند! در بهترین حالت شاید اعتقاد داشتند که ارتباط دوباره با یک آدم می تونه خاطرات رو زنده بکنه و آدم به فکر گذشته بیفته و احساسات قدیم و ... و من نمی تونستم با خودم کلنجار نرم که ... "اصلا مگه میشه خاطرات رو فراموش کرد و آیا باید این کار رو کرد؟" ماحصل فقط این بود که من دوباره (دفعه اول رو بعدا می گم ) به این نتیجه رسیدم که چه تفکرات عجیب و غریبی دارم من برای خودم...
دو هفته بعد اومد و گفت امثال شماها خیلی خوبین؛ ذهن بازی دارید که می تونه تفکیک قایل بشه و همه چیز رو فقط دوستی و دشمنی نبینه، یه چندتا حد وسط هم قایل باشه؛ که وقتی دو نفر که با هم دوست بودن به این نتیجه می رسن که نمی تونن با هم بمونن یا ازدواج کنن یا هر چیز دیگه خیلی منطقی این رو می پذیرید و دیگه از اون آدم متنفر نمی شید و می تونید بعد از اون به همون آدم به عنوان یک دوست که زمانی رو باهاش گذروندید نگاه کنید و غیره و ذالک.
موندم بهش چی بگم ... که حالا که خودت نامزدیت با اون دختر به هم خورده و احساس می کنی دلت نمی خواد ازت متنفر باشه اینو فهمیدی! و حالا تفکر بیش از حد باز دیروز ما شد تفکر افراد روشن و امروزی و ایضا خوب؟ نمیدونم! ولی امیدوارم بودم همه اونایی که دم از آینده روشن میزنن می تونستن این نگاه صفر و صد رو از خودشون دور کنن. مطمئنم اونوقت می شد هم کلی شادی در جامعه داشت هم احترام و آرامش و همکاری و ...
و اگه شد... اگه روزی ضرورتش رو حس کردیم ... نسل ما حس کرد و به دنبالش رفت... اونوقت میشه به آینده امیدوار بود...
نمیدونم شاید هم من خیلی آرمان گرام و از واقعیات به دورم...