عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان       ...............          روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم

‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

آتش باطل


یادش بخیر. آن زمان جاهلی مان که هنوز درس می خواندیم و سر کلاس درس می نشستیم و فکر می کردیم اندوخته ای عایدمان خواهد شد... استادی بود به غایت عزیز. سر کلاس جزوه نمی گفت، حرف می زد. صحبت هایش زندگی بود.
آیت الله زاده بود. اما نسبش در هیچ کجای رفتارش توی ذوق نمی زد. دینش شخصی بود مگر اینکه وادارش می کردیم به دفاع از اعتقاداتش؛ که انصافا به وقت دفاع هیچ وقت نه صدا بلند کرد و نه از کوره در رفت.
یادم هست یکبار در باب بحث ضرورت مرمت آثار باستانی ، حرف هایش به صیانت از میراث مادی و معنوی گذشتگان رسید. به سنت هایی که برایمان به یادگار مانده اند و آثاری که نماینده آن سنت ها یا آدم ها و دوره بیانگر آن آیین ها بوده اند.
در جواب کسانی که توجه رو به جلو و رد شدن از گذشته را تبلیغ می کردند می گفت : " آنچه از بین می رود باطل و آنچه برجا می ماند حق است. هرچه در خلال زمان باقی مانده حتی اگر به سختی و مشقت و با تغییر چهره و ... بلاخره رگه هایی از حقیقت در وجود خود داشته که توانسته از بلای زمان جان سالم در ببرد. پس این سنت ها شایسته احترام و حفاظت و این آثار واجب المرمت  اند."
در جوابش به طعنه گفتیم یعنی اگر اعتقادات و حکومت و مملکت از بین برود آن وقت .... ؟ گفت نمی شود. اما اگر شد لابد ...
***
آیت الله زاده بود و  از مدیران سال های نخست حکومت جدید. بعدتر ها ریاست را رها کرده بود که به تدریس برسد. دینش را می شد در احترامی که به دیگران گذاشت دید و فروتی و خضوعش. با این همه همیشه می گفت : من یک ایرانی مسلمانم.
زیرنویس:
در جواب آن ها که میخواهند به زور جلوی هرچه نماد ایرانی دارد بایستند باید گفت : نترسید. آنچه از بین می رود (لاید) باطل خواهد بود!

۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

ارتحال پر هزینه



  • گفت 11 هزار اتوبوس آمده بودند. از همه جا، دور و نزدیک؛ فقط 3.5 میلیون آب معدنی خریده بودند و کنار گذاشته بودند، یک حساب سرانگشتی ( و یک نگاهی به صورت هزینه های انجام شده ) کردیم و دیدیم چیزی حدود 20 میلیارد تومن هزینه شده و این تازه غیر از هزینه نیروهای در حال مأموریت آتش نشانی، اورژانس، پلیس، استانداری ها و ... است. هزینه این ها را هم که حساب کنی که آمد و رفت و تجهیز نیروهای هایشان به حساب همان دستگاه اجرایی مربوط است آن وقت حساب کار می شود بالای 25 میلیارد تومن!

  • می گفت تزیینات اینجا بی نظیر است. در دنیا لنگه ندارد. معرق سنگ است و سنگ هایش هم بی هیچ ملاحظه ای از هر کشوری که لازم باشد وارد می شود. از لحاظ وسعت و عظمت تزیینات حتی به مساجد و کاخ های عربی هم سراست. تزیینات سردرهایش شبیه هیچ نمونه داخلی یا خارجی نیست و البته همه این ها برای نشان دادن عظمت و شکوه ایران اسلامی است. اگرهم مردم عادی وقتی قدم در بارگاه می گذارند؛ نتوانند شکوه این همه زیبایی را درک کنند مهم نیست، مهم درک آن توسط مقامات دیگر کشورهاست.

  • در همان جلسه هماهنگی وقتی صورت هزینه ها را دیده بود فریادش بلند شده بود که ای کاش به جای این همه هزینه گزاف، یکی به بالاترین مقام کشور پیشنهاد بدهد و او هم دستور بدهد که زین پس هر سال به مناسبت سالگرد ارتحال یک پروژه عمرانی بزرگ، در مناطق محروم – بخوانید ، کمتر مشتاق به وضعیت فعلی کشور یا حتی ناراضی-  اجرا شود و به بهره برداری برسد: کارخانه تصفیه آب در سیستان، گاز رسانی به خوزستان، برق رسانی به کردستان و ... بعد از آن هم مراسم را منطقه ای برگزار کنند و فقط مقامات در مرقد جمع شوند و ...  می گفت خود مرحوم هم راضی به این همه خرج نیست. حالا که به اسمش خرج می کنید حداقل جایی خرج کنید که به درد مردم بخورد... رییس جلسه اخم کرده و پرسیده بود: " پس شکوه ایران اسلامی چه می شود؟"

جلسه بعد رییسش گفته بود خود به جای او در جلسه شرکت می کند تا بیش از این حیثیت شان به فنا نرود!
  • ریسش رفته جلسه و او کنار ما نشسته و چای می خورد با طعم افسوس 25 میلیارد تومانی؛

یکدفعه ابرو بالا می اندازد که اصلا حواسم نبود با 3000 میلیارد چه قدر مراسم سالگرد میشود گرفت!
لیوان چایش را روی میز می گذارد و سر تکان می دهد و از اتاق خارج می شود...

۱۳۹۱ فروردین ۷, دوشنبه

زندگی خصوصی از نگاه من



به اصرار یک دوست رفته ایم سینما. میگوید احتمالا زود باشد که این فیلم را از پرده بردارند.می پرسم مگر شهر هرت است؟ خنده ای میکند که اساسا خجالت می کشم از پرسیدن سوال.
می ریم و میبینیم.سکانس اولیه فیلم که مرا به یاد خاتمی و خیل گسترده آدمهایی می اندازد که حرف هایی برای گفتن داشتند که منتظر بودیم بگویند و نزدند. این بار اما به شکل ظریفی به بیننده تلقین می شود که آن ها مجرمینی بودند که حرفی برای دفاع نداشتند و نه دلسوختگانی با صبر زیاد.
صبر میکنم تا در جایی فرهاد اصلانی معترض آتیلا پسیانی می شود - که هم مشخصات و هم شمایلش کاملا مشخص می کند که به چه کسی اشاره دارد). دلم از حرف هایش خنک می شود. بخصوص از سکوت پسیانی، که به نظر می آید به فکر فرو رفته. اما خیلی زود یادم می آید اینجا سینمای حمهوری اسلامی است و باید منتظر باقی ماجرا بود.


بقیه فیلم،نیمی از حواسم پیش چشمان نگران لعیا زنگنه و حس غریب هانیه توسلی است.آن نیمه دیگر دارد آرام آرام با فیلم جلو می رود و غرق می شود. نیمه زنانه ام که هنوز غرق نشده،می بیند که چه طور با تقبیح فرهاد اصلانی ، آتیلا پسیانی- بی آنکه دیگر اشاره ای به او بشود- تطهیر می گردد طوریکه شاید اگر دوباره همان سکانس های آغازین را ببینم شاید به اندازه قبل از او متنفر نشوم و از تضعیفش دل خنک نباشم.
به مرور مطمئن می شوم همه ترس ها و نگرانی های دوستان فرهاد اصلانی واقعی است و او در واقع در مسیر اشتباه پا گذاشته.دیالوگ پایانی مطمئنم می سازد که او همانی است که پسیانی در آغاز گفته بود: منحرف!
فیلم که تمام می شود؛ همه برداشت هایم را پشت در خروج سینما جا میگذارم. در دنیای من؛ اصلانی ها هرچه قدر هم کثیف باشند باز پسیانی ها نمی توانند تطهیر شوند. اینکه اصلانی در حق گروه کوچکی جفا می کند ؛مطلقا باعث نمی شود نقش پسیانی ها در نابودی گروه و تفکر بزرگتری فراموش شود.
بیرون در سینما نکات مثبت فیلم را هم می بینم. مگر نه اینکه حرف های سعید نیکپور - در نقش سردار ساده جنگ - بسیار شبیه سخنان امروز نوری زاد است؟! آنجا که می گوید راه به خطا رفتیم. ما در امانت شهدا خیانت کردیم. فراموش کردیم اسلام دین اخلاق هم هست!!!
همین هم کافی است. دلم را خوش می کنم که این سخن حق از یک تریبونی عمومی در حال پخش است و شاید در گوش خیلی ها بنشیند.

زیر نویس:

  • برایم جالب بود که ماجرای اختلاس و فرار رییس بزرگترین بانک جهان اسلام؛ در این فیلم هم ادامه یافته و در واقع کش پیدا کرده.
  • شاید برادرانی که معترض فیلم شده اند،صرفا پشت پنجره اتاق خواب مانده اند و پیشتر نرفته اند. در نهایت برداشت افراد از مسائل و رخدادها بر حسب دریچه دیدشان متفاوت است!
  • در پایان فیلم دوستم با خونسردی می گوید که احتمالا جنجالشان صرفاً برای بالا بردن فروش فیلم بوده. 
  • تمام تلاشم را کردم که قصه فیلم را لو ندهم!

  • نمی دانم چرا مدتی است هرچه فیلم می بینم در حاشیه یا که متن،حتماً اشاره ای به موضوع خیانت دارد. این موضوع نیمه زنانه ام را بسیار بسیار مضطرب و پریشان می کند. چرا که حس می کنم به میزان افزایش توجه به این موضوع در سینما؛ قطعاً شاهد رشد این رخداد در سطح اجتماع هم بوده ایم.


۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

حقی که نباشد ...


همیشه سریال ستایش که تمام می شد یا هر جای دیگری که کسی  از حقوق زنان دفاع می کرد، برادر کوچیکه به یکباره زبان به اعتراض می گشود،...
همه چیز از "حق" شروع می شد. اینکه پدر شوهر ستایش " حق " دارد حظانت نوه هایش را طلب کند وفلان مرد حق داشته بر سر همسرش فریاد بکشد، آن یکی دیگر می تواند بی هیچ دلیلی همسرش را رها کند و به سراغ دختر همسایه برود؛ چون حق دارد...
برادر کوچک من، ظاهرا بیش از آنکه تحت تأثیر خانواده اش باشد، از جامعه یاد گرفته " حالا که همه حقوقت پایمال می شود، حداقل از حقوق باقی مانده ات استفاده کن!" و انگار دیگر برایش اصلا مهم نیست این حقوق باقی مانده؛ تا چه حد، حق اند.
حرف های برادر کوچیکه در دفاع از حقیقتی به اسم حشمت فردوس، مانند همان حقی است که به ولی دم می دهند در کشتن عمدی قاتلی که ناخواسته مرتکب قتل شده، یا شاید در تشبیهی اغراق شده، حقی که به مرد می دهند در نابود کردن یک تنه یک زندگی و پایمال کردن امیدها و آرزوهای سایرین...
دارم به این فکر می کنم شاید در سرزمینی که عادت کرده ایم به نداشتن حق برای فکر کردن، حرف زدن، انتخاب کردن و ... شاید بهتر بود همین چند حق کوچک باقی مانده را هم می گرفتند. چون مردمی که سال هاست معنی واقعی حق را ندیده اند ،فقط یاد گرفته اند از حقی دفاع کنند که با به دست آوردنش، نه الزاماً حقوق قانونی، اما قطعاً حقوق انسانی کسی دیگر را نابود خواهند کرد.
چه قدر این روزها حق دادن به مردم سخت شده ... خیلی سخت تر از گرفتن حق  ... و آن وقت... آینده چگونه خواهد شد؟!!

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

اندر حکایت آن شرط های نابخردانه

شاید شما هم حکایت آن استفتای عجیب زن جوان از آقای روحانی را شنیده باشید.استفتایی که بهانه ای می شود برای بیان یک سری پیش شرط هایی برای ازدواج:
قصه ظاهرا از آن جا آغاز می شود که دختر جوانی، شرط های برای ازدواج معین کرده و خواستگار هم پذیرفته، اما عاقد از ثبت آنها خودداری می کند.موضوع رسانه ای می شود و سوال پیش می آید که مگر پذیرش این شرط ها چه ایرادی دارد و از سوی دیگر حالا که عروس و داماد هردو راضی اند؛ چرا دین و قانون مانع تراشی می کنند!!! 
و البته بماند که در این بین گروهی مثل همان روحانی فکر می کنند که موضوع یا شوخی است و یا جناب داماد دیوانه شده است. گروهی دیگر نیز بر این باورند که " عجب زنان پر رو و از خود راضی ای پیدا می شوند این روزها"...
اما در بین هیاهوی شوخی و خنده ، یک نظر مابین همه نظرات، نادیده شد: 
این موضوع مهم که همه آن شرط ها در صورت جابه جایی کلمات زن و مرد ،مصداق حقوق مصرح عرفی، شرعی و قانونی مردان این سرزمین است و کسی فکر نمی کند مگر برده گرفته اند به جای زن و ...
جالب اینجاست که وقتی قصه را بازگو می کردم، هر بانوی متأهلی که شنید، صرفنظر از نوع و میزان رضایت از زندگی، با خونسردی قابل توجهی به من یادآوری کرد که تمام این شرایط مورد سوال قرار گرفته، در جامعه ما بر عکس است و از جمله حقوق برابر است...
ظاهرا کسی می خواسته شوخی کند؛ بله.موافقم! اما نه با جناب روحانی، بلکه با باورهایی که حتی در ذهن زنان سرزمینمان نیز جای گرفته است؛ حقوق و تکالیف نا به جا....
این روزها، بوی تغییر قوانین به مشام نمی رسد، اما آوای خوش تغییر باورها، مدتی است فراگیر شده. شاید یک شوخی به جا زمینه ای باشد که امروز، فکر کنیم که کجا ایستاده ایم و کجا باید باشیم...
زیر نویس:
اگر فکر می کنید شرایط بیان شده اغراق آمیزند، نگاه مجددی بیاندازید. این حقوق برایتان آشنا نیست؟!
 زن به مرد وکالت بلاعزل با حق توکیل به غیر داد تا مرد در هر زمانی که بخواهد از جانب زن اقدام به متارکه کرده و خود را از علقه زوجیت رها سازد به هر طریق اعم از بذل یا اخذ مهریه./زن به مرد وکالت بلا عزل داد تا هر زمان خواست مهریه را به هر میزان که خواست افزایش کاهش دهد./ مرد اجازه دارد هر زمان اراده نمود به خارج از کشور مسافرت نموده و نیازی به اجازه مجدد زن نباشد چه برای اخذ یا تمدید یا تجدید گذرنامه و این اجازه دائمی است./ مرد حق ادامه تحصیل را تا هر مرحله‌ای که لازم بداند خواهد داشت در هر مکان و محلی که ایجاب کند ./ زن، مرد را در انتخاب هر شغلی که مایل باشد و در هر محلی که صلاح بداند مخیر می‌نماید./ زن مکلف است هنگام جدایی اعم از اینکه متارکه به درخواست زن باشد یا به درخواست مرد، کلیه دارایی خود را اعم از منقول و غیر منقول و وجوه نقدی بلا عوض به مرد منتقل نماید. / حق انتخاب مسکن و تعیین کشور و شهر یا محل آن با مرد خواهد بود./ حضانت فرزندان بعد از طلاق مطلقاً با مرد خواهد بود و در صورت خروج از کشور نیز نیازی به اذن پدر نخواهد بود./اختیار زمان بچه‌دار شدن مطلقاً در اختیار مرد خواهد بود./نزدیکی و تمکین در اختیار مرد بوده و هر زمان که اراده نمود زن مکلف به همبستری با مرد خواهد بود./اگر احیاناً تقاضای همبستری از سوی زن باشد زن باید قبلاً مبلغی (که از سوی مرد تعیین می شود) به شماره حساب مرد واریز نماید با این حال مرد در نزدیکی مخیر بوده و این امر موجد هیچ حقی هم برای زن نخواهد بود./زن به هیچ عنوان حق طلاق مرد را نخواهد داشت./زن پس از متارکه به هیچ عنوان حق ازدواج را نخواهد داشت اعم از نکاح دائم یا نکاح منقطع.(با توجه به نگاه اجتماعی در این مقوله)/مرد هر وقت مصلحت بداند می تواند زن را تنبیه بدنی نماید و زن حق هر گونه اعتراض بعدی را در این خصوص از خود سلب و ساقط  می نماید.  /زن مکلف به انجام کلیه کارهای منزل بوده و در موقع جدایی نیز حق درخواست اجرت المثل را از این حیث نخواهد داشت./مرد هر گونه که مقتضی و صلاح بداند در برقراری ارتباط با دیگران مخیر بوده و زن حق هر گونه اعتراض بعدی را از خود سلب و ساقط می‌نماید./درخصوص تربیت اولاد مرد هر گونه صلاح بداند اقدام خواهد نمود و زن حق دخالت در این خصوص را نخواهد داشت./ریاست خانواده با مرد خواهد بود./مرد شرط نمود که زن ضمن اطاعت کامل از مرد از والدین ایشان نیز تبعیت کامل داشته باشد./مرد شرط نمود عند اللزوم نفقه والدین ایشان نیز با زن باشد./حق رجوع بعد از طلاق با مرد خواهد بود./نفقه مرد علاوه بر مصادیق قانونی که عبارت از تهیه مسکن و البسه و خوراک و هزینه های بهداشتی و دارویی می‌باشد شامل کلیه تفریحات مرد نیز از قبیل مسافرت خارج از کشور و غیره خواهد بود و میزان نفقه نیز توسط مرد بدون لحاظ کردن وضعیت مالی زن تعیین خواهد شد.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

دو مرگ با یک ضربه

دلم برای آمنه می سوزد. برای همه آمنه ها. همه آن ها که شادی زندگی شان می شود نابود کردن زندگی دیگر
دلم برای مجید هم می سوزد. برای همه غرور و جوانی اش. برای انتظاری که باید برای نابود شدن بکشد
دلم برای عدالت  می سوزد، که این روزها نمی داند چه باید حکم کند تا هم شرف را حفظ کند و هم آبرو را، هم وجدان را آرام سازد هم درد سینه را...
دلم برای سینه ای می سوزد که آن قدر به دستگاه قضا اعتماد ندارد که حکمش را به جان بخرد ...
دلم برای خودم هم می سوزد، که این همه دل می سوزاند  برای مجیدی که مقصر است و آمنه ای که مشتاق...
دلم برای آمنه های شهرم می سوزد که تاوان انتخاب کردنشان، اول از دست دادن صورت است و بعد هم شاید باطن
دلم برای مجید ها می سوزد که تاوان انتخاب کردنشان اول نابود کردن است و بعد نابود شدن...
شهر به مجید اجازه داد مرد بودنش را نشان بدهد، حق بلا منازع انتخاب کردنش را و بعد ... رهایش کرد که برود...
شهر به آمنه مجال داد هر شب با خیال کور کردن کسی دیگر لبخند بزند و بخوابد ... و این یعنی کشتن روح زنانه در یک زن...
شهر به من اجازه داد سرشار از انتقام به مجید بی اندیشم، برایش حکم صادر کنم  و منتظر بمانم...

دلم به حال خودم می سوزد، که سرگردان مانده. دوست دارد تمام فریادهایش را بر سر مجید بزند و همه زخم هایش را التیام بخشد اما... خودش هم می داند این راه انتقام از مجید نیست. می داند که این راه به ناکجا می رسد اما هرچه فکر می کند دری نمی بیند تا در آن هم آمنه آسوده شود و هم مجید متنبه و هم جامعه هوشیار...
چه بد روزگاریست...

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

شوخی نمی کنم


اینجا ایران است و من اصلاً قصد شوخی ندارم. طنز پردازی نمی کنم و تازگی فیلم کمدی هم ندیده ام ...
اینجا کشور من است و این تنها جمله ای است که باعث می شود تلاش کنم با تمام آنچه می بینم قرابت خاصی پیدا کنم.آخر من هنوز اهل این کشورم.
همین جا در همین نزدیکی ، جایی هست که در کمتر از ده روز کتاب منتشر می کنند. مثل یک مسابقه موضوع اعلام می شود و بعد ... صدای شلیک ... مسابقه آغاز می شود. آن وقت عنودان بد گوهر از فقدان فرهنگ مطالعه و نبود کتاب مفید در بازار گلایه می کنند.
در همین حوالی برای کاهش 30 درصدی هزینه های جاری، به جای جا اندازی فرهنگ صرفه جویی ، 300 درصد هزینه می کنند تا چراغ های سرویس بهداشتی دارای حسگر بشود و آن کارمند بیچاره که در تاریکی  سرویس گیر کرده تبدیل شود به سوژه خنده سایر دوستان...
من شوخی نمی کنم وقتی از دغدغه های استاندار تهران و نگرانی اش بابت وقت تلف شده کارمندان به هنگام صرف غذا! می گویم . اینکه چیزی نیست چون بعد از آن باید به دغدغه های جامعه کارمندی و شکم های گرسنه و سردردهای مزمن و رها کردن کار در ساعت 1 ( به دلیل تمام شدن سوخت مغز) وتمسخر دائم بر لب کارشناسان و رونق گرفتن روزهای شاد و خنده های طولانی به دنبال تصمیمات شدیدا کارشناسی شده مدیران و ... و ... صحبت کنم و البته می دانید که من در کل جانور! جدی ای هستم.
کجای موضوع حذف چهار صفر از نظام پولی و انتخاب واحد ریال و دینار و البته ادغام دو وزارت راه و مسکن- که حداقل با هم  تضاد نداشته باشند ، تماس هم ندارند- خنده دار است؟
اصلاً چه طور انتظار دارید شوخی کنم وقتی که در یک جلسه معمولی هیأت دولت - که من به دلیل ادای دین در آشپزخانه و قبول مسئولیت در تهیه شام! فرصت نکردم کنترل و نظارت عالیه خودم را بر آن اعمال نمایم- یک وزیر مستعفا، یک وزیر مستکا ( سکته کرده) و یه وزیر دیگه هم به دنبال آب قند و تخت و بیمارستان بوده. البته نگران نشوید . وزیر مستعفی، ابقا و وزیر مستکی! بعد از یکی دو ساعت مرخص شدند. خانم دکتر ماند و لیوان آب قند...
_________________
من شوخی نمی کنم. طنز پرداز خوبی هم نیستم فقط اتفاقات ، شنیده ها و دیده های چند روز گذشته ام را منتقل کردم.

ببخشید شما به چه می خندید؟!

۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

چهارشنبه اعتقادی



سور در لغت به معنی جشن و شادی و چهارشنبه سوری در معنای عام ....
...
این حرفای تکراری رو همه می دونیم اما از همه مهمتر اینه که چهارشنبه سوری مراسمی است که از گذر تاریخ سر بلند بیرون آمده ، سالم مانده و دست نخورده. با همه جفایی که در حقش شده و خیانت هایی که دیده...
می گویند هرچه یک موضوع، گفتار یا کردار به کمال نهایی خودش نزدیک تر باشد ؛ پایدار تر است و با این استدلال، حق ؛ ماندنی می شود. حالا با این اوصاف نگاه کنید به ماندگاری اعیاد ملی، نوروز و چهارشنبه سوری و هرچه که از گذشته مانده است....

اساسا بر این باورم که مصداق حقانیت یک نفر، گفتار و کردارش است و همین. با همین تفکر هرکسی به یک حقیقت بتازد از دایره انصاف خارج شده حالا هرچه قدر هم که عالم باشد و مجتهد اهمیتی نخواهد داشت. چه مرحوم مطهری باشد و چه فلان مرجع، وقتی بی تفکر و تعقل بی مهابا به موضوعی _ سرشار از زیبایی و معانی _ مثل نوروز و مراسم قبل و بعد از آن بتازد ؛ تمام اعتبار و آبرویش را در یک قمار باخته است...
این جشن و همه مراسم و فلسفه های پشتش، بازگشت مردگان برای دیدار خانواده، فلسفه خوردن آجیل، خونه تکونی و غیره به کنار. از همه جالبتر این است که یک حکومت ، سی سال تلاش کند فرهنگ و آیین 10 هزار ساله مردمش را عوض کند و اصولا چون تلاشش از ابتدا محکوم به شکست است نتیجه عکس می گیرد. مردم آیین خودشان را حفظ می کنند البته با چاشنی اعتراض. و این چنین یک جشن ساده تبدیل می شود به مراسم چهارشنبه سوری کنونی، پر سر و صدا و شاید خطرناک. مجبور می شوی زود برسی به مقصد، فرار کنی و در سنگر پناه بگیری و هروقت آماده شدی، اسلحه خودت را بیرون بیاوی تا شاید هیجانات یک ساله ات را پاسخی داده باشی...
تو در خیابان با " هر گونه دخالت در آیینت " می جنگی . محیط اطرافت اشتباهش را نمی پذیرد. همچنان عناد می ورزد وبر تداوم اشتباهش مصر است. همزمان می خواهد هم سلاحت را بگیرد و هم آیین پدرانت را ، آن هم بی هیچ جایگزین.
گاهی بر سرت فریاد می کشد، گاهی نوازشت می کند، گاه برایت جایگزین دروغین می آورد ، گاه پا به پایت می دود؛ اما هیچ کدام راهگشا نیست، چون در درون نمی خواهد این جشن و سرور را...
اما ما همچنان جشن خواهیم گرفت و شاد خواهیم بود. به حکم وظیفه تاریخی یا به دستور دل ِ افسرده. نه جکم حرام شرعی و نه دیوانگی عقلی ، هیچ کدام در آخرین سه شنبه شب سال ما را به کمک فیلم های روز دنیا- در حال پخش از صدا و سیما- مغلوب و محصور در خانه نخواهد کرد.
تا قیام قیامت.... ما هنوز ایرانی هستیم
زیر نویس :
  • یک آتش حسابی به پا کردم. نه از آن ها که از رویش می پرند بلکه از آن نوع که بر دل می زنند. کار خاصی نکردم فقط مجبور شدم برای دفاع از یک نسل که در خیابان مانده بود و از دار دنیا هیچ نداشت جز 2-3 تا بمب دستی کوچک! آتش بر پا کنم. اما در نهایت پریدن از روی این آتش هم کیف داشت. ...
  • هرچی فک می کنم می بینم مزایای پلمپ شدن در منزل هم کم نیست. آدمی نطقش باز می شود...

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

پیش بینی



روزی که مناطقی از تهران ملقب به " منطقه زوج یا فرد" شدند، یادم می آید که سر به سر برادرم گذاشتم که زین پس نمی توانیم صبح ها تو را به مدرسه برسانیم و خودت باید زحمتش را بکشی.( مدرسه برادرم تا خونه ما با خط 11 در نهایت 15 دقیقه فاصله داره). آن روز برایش پیش بینی کردم که یک روزی از همین روزها " طرح زوج یا فرد " از دم در خانه ما نیز عبور خواهد کرد. (آن روز همه بهم گفتند بدبین.پیش بینی من کاملا غیر ممکن بود و خودم هم بهش می خندیدم)

امروز چند روزی است که کل تهران در این طرح غرق شده به همین راحتی! و اگرچه روز اول خیابان های شهر خلوت تر بود ولی از آلودگی هوا کاسته نشد. ( همه این طرح ها؛ گسترش محدوده طرح ترافیک،زوج یا فرد شدن کل شهر، تغییر ساعت کاری و ... ظاهرا بیشتر برای کنترل ترافیک جواب داده نه کنترل آلودگی)

شاید چند سال پیش هیچ کس باور نمی کرد تمام مناطق شهر مهر ورود ممنوع بخورد. هر خانواده ای که می توانست دو یا چند ماشین داشته باشد، به تعداد اعضای خانواده اتومبیل خرید و با ترفند یا آرزو به دنبال یکی نشدن شماره آخر پلاک ها بود. در این مدت ، مردم عادت کردند و مسئولین؛ فراموش. آنچه که انجام نشد بهبود حمل و نقل شهری بود.

چند ماه پیش، یکی از مسئولین حمل و نقل شهرداری تهران در برنامه در شهر؛ در پاسخ به اقدام نسنجیده راه اندازی خط B.R.T(و نه ایجاد آن) در بزرگراه چمران و بسیج، به وضوح به همین موضوع عادت کردن مردم اشاره کرد. وی راه اندازی این خط را بسیار مفید دانست، نشان به آن نشان که روزی مردم به ایجاد چنین خطی در خیابان دماوند و انقلاب و آزادی اعتراض می کردند اما امروز...هیچ کس معترض نیست.صرفنظر از موضوع درستی یا نادرستی راه اندازی و ایجاد خطوط در مناطق یاد شده – که یک بحث تخصصی است – استدلال این آقای مهندس بی نظیر است:
کار ما درست است چون مردم به آن عادت کرده اند!
متأسفانه اما، حق با ایشان است؛ مردم ما به باریک شدن یک و بعد چند اتوبان عادت می کنند، همین طور به سهمیه بندی بنزین، آب ، برق و یا هدفمند سازی؛ همین طور به دروغ، تهمت، خیانت، جنایت، بی عدالتی، بی اخلاقی، بی تفاوتی

و اینچنین ما راه به سوی آینده می بریم، با بی تفاوتی و با عادت کردن...

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

دانشگاه بدون استاد

"بگذاريد آن تك بنا هم خراب شود. همه مملكت خراب شده، همه آثار گذشته از بين رفته است اين يكي هم روي بقيه"
اين جمله بالا نه از كسي است كه بغضي نسبت به اثار تاريخي دارد و نه كسي كه علاقه و دانشي به آن نداشته باشد. اين حرف ها را كسي زده است كه زماني ( حدود دهه  شصت ) در راهرو هاي مجلس مي دويده تا به گروهي ثابت كند بايد از آثار گذشتگان صيانت گردد و غيره. اين ها حرف هاي موسس و اولين مدير سازمان ميراث فرهنگي كشور است.
همه اين حرف ها را بگذاريد به حساب ناراحتي و از همه بدتر نااميدي استادي كه نيمي از زمان كلاسش را بايد صرف جواب و سوال با دانشجوياني بكند كه به خاطر عقايد انقلابيش ( در گذشته و حال) مؤاخذه اش ميكنند.
اين ها حرف هاي پيرمردي است كه اگر ديروز از حوزه اجرايي دل بريده ، امروز ريسمان اميدش را از دانشگاه هم بريده اند.
هنوز نميدانم او - كه بازنشستگي اش بيشتر شبيه كناره گيري بود تا كنارگذاري-  فردا چه قدر حسرت آرزوهاي از دست رفته را ميخورد.
حسرت آرزوهايي كه در دانشگاه محقق ميشد و از دستش گرفتند. ريشه هايي كه نه دوستان ديروز و دشمنان امروز؛ بلكه دوستان همين امروز تنها به دليل تكيه بر صندلي رياست خشكاندند.
اگر بودي و حرف هايش را مي شنيدي و گلايه هايش را حس ميكردي از دانشگاه امروز ؛‌ ديگر تحمل آن محيط برايت خيلي سخت تر از آن مي شد كه الان هست. 

بعضي چيزها هيچ گاه جبران نميشود.جاي خالي دكتر مهدي حجت - كه بازنشسته كرد خودش را - قطعاً با كسي پر خواهد شد كه هيچ سياقي با او نداشته و هيچ وقت هم شبيهش نخواهد شد.
افسوس كه چه راحت سرمايه هاي علمي مان را از دست ميدهيم.
زيرنويس : 
چهارشنبه - اگرچه شب قبلش را نخوابيدم و ... - بلاخره شاخ غول را شكستم و پروژه را تحويل دادم و دفاعكي هم از آن كرديم و نمره اي هم گرفتيم. وقتي استاد خوب باشد آخرين جلسه كلاس درسش بيش از آن كه آسوده خاطر بشوي از پايان كلاس، افسوس روزهاي از دست رفته در كنار استاد را ميخوري و نگران روزهاي نبودش مي شوي