عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان       ...............          روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم

‏نمایش پست‌ها با برچسب دل تنگي. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دل تنگي. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

قرار عاشقی


من، قرار گذاشتم. ساعت ۷ به وقت عاشقی.
و او نیامد...
نه اینکه برایش مهم نباشد یا نخواهد بیاید...نه. ساعتش به وقت اسفند بود و ساعت مردم شهر، به وقت تابستان. مرداد بود و ساعت او، هنوز!، به وقت زمستان بود.
از ساعت ۷ من، تا ساعت ۷ او، یک دنیا فاصله بود...
عاشقی را باید اول صبح تجربه کرد. وقتی هوا گرگ و میش است. وقتی چشم، خمار و بسته ی خواب شب پیش است و فضا عاشقی کردن را می آموزد. و فقط حجم ها پیدا می مانند؛ نه رنگی و نه جزئیاتی...

آفتاب که بالا بیاید، شهر را هیاهو که در بگیرد؛ خواب از سر می پرد، سکوت می رود، آرامش می رود، .... ، حجم ها می روند.
رنگ ها می مانند و جزئیات
و دیگر، وقت عاشقی کردن نیست...

قرار گذاشته بودیم، ساعت ۷ به وقت عاشقی،
دلیلش هر چه که باشد، مهم نتیجه است: نیامد و من رفتم
و هرگز نفهمیدم چه ساعتی به جایی میرسید که دیگر برای عاشقی دیر بود...

۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

صندلی خالی او


پدرمرد.
همه شب را پیشش بودم. دستش را گرفته بودم، به نفس هایش گوش می کردم و از خودم می پرسیدم کدام نفس ِ آخرینش خواهد بود.توی رخت خوابش مرد، در خانه وقتی کنارش بودیم.
سه سال نگران و منتظر بوده ام. در وحشت این که وقتی نیستم بمیرد. در احاطه غریبه ها و لوله ها ودستگاه ها. خوشحالم که این طور اتفاق افتاد.
احساس خوشبختی می کنم. برای این که چیز ناگفته ای بین مان باقی نماند. برای این که فهمیدیم همدیگر را بی هیچ خجالتی دوست داشته ایم. برای این که غرورش را از موفقیت هایم احساس کردم و برای این که کشف کردم چه قدر آدم دوست داشتنی و خوش مشربی است.
چه موهبت بی نظیری*


در طول یک هفته، سه بار این نوشته را خواندم و هر سه بار، یک دل سیر با واژه واژه هایش گریسته ام. شوخی نیست. حقیقتا  فرصت قاپیدن ثانیه های بودن ِبا کسی این همه دوست داشتنی، موهبت بزرگی است.
دوست داشتم باشد و وقتی خبر موفقیت هایم را می شنید چیزی در چشمش برق بزند و طوری نگاهم بکند که هرگز فراموشم نشود.(هرچند نمی دانم آن موقع هم قادر بودم خبری خوش برایش ببرم یا نه!) دوست داشتم باشد و بداند که چه قدر دوستش داشتم...
حاضر بودم همه دارایی ام، حتی باقیمانده زندگی ام را بدهم تا در آن لحظه آخر، دستش را در دست گرفته باشم. برایم اهمیت زیادی داشت که سرش روی سینه من باشد و آخرین نفسش را با عمیق ترین نفس دنیا، توی سینه ام یادگاری نگه دارم. دوست داشتم می تونستم بوی عطر موهاشو هنوز و تا ابد به خاطر بیارم. آه! چه موهبت بی نظیری...
اما من نه تنها کنارش نبودم، بلکه حتی نتونستم ببینمش.هیچ کس ندیدش. تنها رفت...
حالا هشت سال است که همه ما پدرم را در قاب های عکس سراسر خانه محبوس کرده ایم. عکس هایی آن قدر بزرگ که می توانی سرت را روی شانه های صاحب عکس بگذاری و کتش را خیس اشک کنی.فقط حیف که هرگز دست نوازشش را از پشت قاب شیشه ای بیرون نمی آورد و بر سرت نمی کشد...


*همشهری داستان- خرداد 91 - صفحه 185- ( با کمی حذف)


زیر نویس: 
دست خودم نیست. فقط می خواهم تمام بشود. افسوس که دست من نیست

۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه

این طرف شور، آن طرف شعور

همه شهر را چراغانی کرده اند.نور می افشانند و جشن می گیرند و شیرینی پخش می کنند...
در شهر اما زیادند آن ها که کنج عزلت گزیده اند و در لاک تنهایی فرو رفته اند.
مهر سکوت بر لب زده اند و گوششان را از همهمه سورنای جشن پوشانده اند.

شهر را آذین بسته اند و خیال پای کوبی و رقص دارند.
این طرف تر؛ مردمی هنوز سیاه پوشند و نگاهشان بی هیچ احساسی ، روی نقطه ای در دوردست مانده...
مردمی ، همچنان در بهت و حیرت و افسوس
مردمی ، آکنده از یک خشم هستی سوز...

کاش ....
کسی بود که لباس عزا از تن این مردم در بیاورد و این مات بردگان را به تفقدی به زندگی برگرداند. که نگاهشان را از آن دوردست بیاورد تا جایی همین نزدیکی ها...

شهر را چراغانی کرده اند اما...
کاش کسی به فکر ریسه بندی دل های مردم ! بود.

۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

گودر، پر!

همین چند ماه پیش بود که دیدم دوستانی که دلم میخواهد در فضای ریدری ببینمشان، پیغام های سربسته مرا نمی شنوند و سر از مسیر بی بازگشت ریدر، در نمی آورند. برای همین دست به کار شدم و در یک محیط نسبتا رسمی داد سخن در باب مزایای گودر، آغاز کردم:
از دور زدن فیلترینگ گفتم و مشاهده بی دغدغه محتوای سایت ها و وبلاگ ها...
از در دسترس بودن ها و دست شستن از تعلقات و تزیینات و رنگ ها و ...
اما، همه چیز به کنار، گودری حسنی داشت که در این دنیای مجازی، هیچ نداشت... 
در گودر حرف ها را می شنیدی بدون آنکه مهم باشد چه کسی گوینده آن است.اول کلمه بود و نه گوینده. گودر همان بود که توصیه شده بود : "حق را بشنوید، از دهان هرکه باشد" و ما یاد نگرفته بودیم؛ گودر مجبورمان کرد تمرین کنیم...
***
انگار تازه فهمیده ام در همه این دنیا، آنچه که اهمیت دارد عکس توست و نسبتت با دیگران، اسم تو و هویتت. در این دنیا افکار تو پشیزی ارزش نخواهند داشت اگر با کسی دوست نباشی و اسمت را کسی نداند و ....
مهم نیست در روزنامه کیهان کار کنی یا شرکت گوگل؛ برای همه اول عکست مهم می شود و بعد حرف هایت...
شاید برای همین بود که بساط گودر برچیده شد.
تازه می فهمم آدم هایی که توانایی شنیدن دارند، چه اندک شده اند در تمام وسعت دنیا...
***
چه قدر نیاز داشتم به شنیدن حرف هایی که فقط کلمه بود و ندای دل ... و اصلا چه فرق می کند ندای دل چه کسی؟! دل اگر دل باشد، دیگر صاحبش فرقی ندارد.
دلم برای شنیده شدن - بی آنکه دیده شوم - تنگ شده...

۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

اين ، حال ِ من ِ بي تو

نمي دانم دل نگران بود يا فقط قصد آزار مرا داشت. گاهي يادآوري ميكرد بي وفايي اولاد را . از آينده مي گفت و اين كه روزي رهايش خواهم كرد كنج تنهايي خانه سالمندان! هربار حرف هايش نيشتري بود بر قلبم. مي خواستم ثابت كنم كه اين خصيصه بي وفايي در من مصداق ندارد اما گفته ها بي نتيجه بود . به خودم نويد مي دادم زمان كه بگذرد؛‌ موقع عمل كه برسد؛‌ خودش خواهد فهميد...
زمان گذشت ، اما نه آن طور كه شايد. موقع عمل فرا رسد اما نه آن طور كه بايد، خيلي پيش از آن كه بخواهم برايش اثبات كنم مهر و عاطفه ام را ،‌ تنهايم گذاشت. نه فرصت شد حتي براي يك روز تيمارش كنم و نه حتي بر بالاي سرش برسم و تنگ در آغئش بگيرمش. تمام سهم عاطفه من و كاري كه مي توانستم بكنم اشك ريختن بود كه آن هم در صداي شيون ديگران گم شد.
من ماندم و حسرت رد كردن ادعاي آزار دهنده اش – بي وفايي اولاد-
****
غروب مي شود. يادم مي آيد امروز پنج شنبه بوده است و چشم هايي منتظر حضور من. وعده صبح جمعه را مي دهم ... قرارم را فردا شب به خاطر مي آورم. شرمندگي ام نه انتظار او را پايان مي دهد و نه وجدان مرا آرام مي كند.
و اين قصه بارها تكرار مي شود. گاهي حتي هفته هاي پشت سر هم
*****
***
*
خيره شده ام به تقويم روي ميز. خيالم مي دود به آن روز كه آغاز نبودنت بود. به آن ثانيه ها و ساعت ها كه گمان مي كردم آخر دنياست  ،‌ كه فكر مي كردم بدون تو حتي نمي شود يك شب ديگر را به روز رساند...
7 سال تمام شد. باورت مي شود؟ امشب 2558 شب مي شود كه خانه را پر نكرده اي از عطر تنت و من چه قدر آرام ،‌حتي گاهي فراموش مي كنم نبودنت را... سال هاي اول هر سال كه تمام مي شد خط مي زدم بر سال هاي باقي مانده عمرم ؛‌كه يك سال كمتر شد دوري تو،‌ كه رسيدن به تو يك قدم نزديكتر؛‌اما ... امسال... انگار برايم عادت شده نبودن هاي مداومت،‌ فاصله ديدارهايمان گاه ، ماه ها را هم رد مي كند و سخن گفتنم  تنها به هنگام ضرورت و نياز ...
هنوز باورم نمي شود زندگي اين قدر منظم ادامه دارد؛ كه تو نيستي و من هر روز نبودنت را زندگي مي كنم و هيچ اتفاقي نمي افتد...
مي ترسم كه نبودنت برايم عادت شده باشد و من هم جزو همان هايي شده باشم كه " بي وفايي " شان تنها خصيصه "فرزندي" شان باشد. مي ترسم كه ترس هاي تو حقيقي بوده باشد و اين روزها پوزخند زنان تكيه داده باشي به گوشه ديواري و نگاهت را دوخته باشي به من؛‌ انگار كه بخواهي بگويي " من مي دانستم..." مي داني كه ديگر از خودم دفاع نخواهم نكرد،‌نگاهت را اگر ببينم مطمئن باش نخستين كسي خواهم بود كه حكم محكوميتم را صادر و بعد اجرا مي كند. من از اين زندگي بي تو،‌ حتي معمولي خسته شده ام. كاش باور مي كردي...
 

۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

دلگیرم از من .......


من خسته ام. از این همه نقش که در زندگی بازی می کنم، از این همه دروغ رفتاری تا مبادا کسی ناراحت بشه. از این همه پنهان کاری...
این باید و نباید های اجباری که مجبورم میکنه طوری رفتار کنم که بی دلیل فکر می کنم درسته. این به فکر دیگران بودن های الکی... این نگرانی های بی خودی... این همه ملاحظات حساب نشده...
من خسته ام. حس می کنم دیگه نمی تونم. خسته ام از چیزهایی که تو زندگی، خودم برای خودم قانون کرده ام. از همه آن چه که "من" به خودم به یاد داده است...
من دیگه نمی تونم این بازی رو ادامه بدم. که عصبانی بشم و بروز ندم که کسی فکر نکنه " آدم عصبی ای هستم" . که غمگین بشم و همه اونهایی رو که بهشون نیاز دارم رو گرفتار ببینم. که کسی رو پیدا نکنم حرفام رو بهش بزنم و همه دلتنگی هام توی قلبم و چشمم جمع بشه. که چشمام رو وادار کنم دروغ بگه تا کسی نفهمه چه خبره.
و چون همیشه همه چیز در حیطه اختیارات آدم نیست، یکدفعه بدنم شروع می کنه به لجبازی و طوری زمین میزندم که باورم نمیشه کم آوردم. تازه مرحله دوم شروع میشه. یعنی به کسی نگو. به روی خودت نیار. تحمل کن. بیماری تو دوستات رو نگران می کنه وقتی قرص می خوری و می خوابی؛ یعنی مامان رو نگران کردی یعنی...
نگران کردن آدم ها کار خوبی نیست و چه بدتر اگه این نگران شده ها نزدیکت باشند، پس... بسه دیگه بیماری. تا کی می خوای منتظر بهتر شدن باشی؟ پاشو و به خودت روحیه بده. پاشو و به همه آدم های اطرافت روحیه بده. نان تازه برای صبحانه بگیر. پیاده روی کن. آرایش کن، به خودت برس و به همه بگو امروز حالت خوبه. به هیچ کس نگو دردهای جسمی امروز و دیروزت هیچ فرقی نکرده اند و تو هنوز نیاز داری قرصی بخوری و خودت رو روی تخت رها کنی و به هیچ چیز فکر نکنی...
من واقعا خسته ام . وقتی به این همه فکر می کنم، نقش بازی می کنم و سعی می کنم به اطرافیانم روحیه بدم و در پایان تنها چیزی که نصیبم می شه گلایه دوستی است که متهمم می کند به بی مبالاتی و بی خیالی و شاید در دلش به دروغ گویی...
من خسته ام. از این همه نقش که در زندگی بازی می کنم از این همه دروغی که می گم تا مبادا کسی ناراحت بشه. از این همه پنهان کاری. این باید و نباید های اجباری این ملاحظات حساب نشده...
من فقط از دست خودم خسته ام و فقط دلگیرم از "من"
ریز نویس:
می دونم آدمایی که من به خاطرشون ملاحظه می کنم، هرگز حتی متوجه نمی شن که بخوان...

۱۳۹۰ فروردین ۳, چهارشنبه

مهمان ناخوانده


مهمان ناخوانده است. رسیده پشت در خانه و مدام بر در می کوبد، نمی دانم زنگ می زند یا بر در می کوبد چون من گوش هایم را گرفته ام.نمی خواهم صدای نزدیک شدنش را بشنوم. مشکلی با آمدنش ندارم اما ... حس می کنم هنوز وقتش نشده؛ آماده نیستم، زود آمده....
اصلا برای چه این همه اصرار به آمدن و ماندن دارد، نمی دانم. قبلی ترهایش- که دعوت شده بودند و از مدتها قبل انتظار آمدنشان را می کشیدم- چه گلی به سرم زدند که این یکی بزند؟!
هنوز پشت در است و بر در می کوبد... می دانم عاقبت وارد می شود؛ بی اذن و اجازه من، اما دلم نمی خواهد در را باز کنم، ... چند بار که خودم را راضی کردم مهمان را با عزت و احترام تعارف به داخل کنم ، اما نشد...   یا کلید در قفل شکست، یا در گیر کرد، یا...
سهم من از خانه تکانی شد تمیز کردن دو تا پنجره، یکی شمال و یکی جنوب، همین. حتی کف اتاق هنوز به هم ریخته است و حس و حال تمیز کردنش نیست. سبزه امسال حتی جوانه نزد! و ماهی قرمز تنگ بلور یکدفعه مرد! سین برای سفره هفت سین کم آوردم  و آخر کار تخم مرغ رنگی را فراموش کردم.
هیچ سالی این طور نشده بود. حتی آن سال که عزادار بودیم یا آن زمان که تازه از بیمارستان آمده بودم و راه رفتن برایم ممکن نبود.. 
تقصیر من نیست! نمی توانم در را باز کنم هرچند که می دانم مهمان عاقبت وارد خواهد شد، بی اذن و اجازه من...
تمام سهم من از این مهمان " ماهی قرمز"ی است که روز آخر سال خودش را بر دستم داغ زد!

زیر نویس:
خیلی سعی کردم این پست رو به روز نکنم، شاید حالم بهتر بشه و ورود مهمان تآثیرش را بگذاره؛ اما مثل اینکه ما حالا حالا ها خیال شنیدن بوی بهار را نداریم!
به هر حال عید، سال نو و همه خوشی هاتون مبارک!
 بعد نوشت :
  • مهمان سه روز است که آمده داخل و نشسته رو به رویم. هر دو عنق گونه به هم نگاه می کنیم. نه میوه ای و نه شیرینی ای، نه حتی یک تعارف خشک و خالی. به من مربوط نیست. مهمان ناخوانده ، دست خالی آمده؛ دل من هم هنوز انگار راضی به آشتی نشده باشد، بر و بر زل زده به چشم های این مهمان بی چشم و رو  و از رو هم نمی رود.
  • سبزه فعلی را مادر از گل فروشی خرید و ایم ماهی هم دومین ماهی توی تنگ است. سین ششم و هفتم سفره را مجبور شدم ساعت بگذارم و سنگ! به نشانه پایداری...
ریز نویس:
  این هم  داغ ماهی بر دستم...


۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

مردن با درجه آخر


از نظر من بدترين نوع مردن همين سقوط آزاد با هواپيماست. تصورش هم آدم رو آزار ميده كه  منتظر فرود اومدن يه عزيزي درمبدأ يا مقصد باشي (‌ يعني يا تازه ازش جداشده باشي يا اينكه منتظر اومدنش باشي) و بعد ... هيچي . با خودت فكر مي كني يك ساعت بعد ميرسه اما اون هيچ وقت نمي رسه چون رسيدنش براي بقيه اهميت زيادي نداشته.
بدترين  روش مردن ، سقوط هواپیماست. چون شما همزمان با همه مردم کشورتون تلویزیون رو روشن می کنید و می فهمید که یکی از عزیزانتون دیگه نیست. وقتی کسی در سقوط هواپیما از دست می دهید هیچ کس اهمیت نمیده شنیدن خبر مرگ به شکل ناگهانی و از دهان سیمای ملی چه بلایی ممکنه بر سر بازماندگان بیاره
بدترین نوع بازمانده بودن، بازمانده سقوط هواپیماست . اون هیچ وقت کسی رو شناسایی نمی کنه و شاید هیچ وقت هم در پستوهای انتهای قلبش مرگی رو باور نکنه. اون خوب می دونه عزیزانش از روی وسایلی شناخته شده اند که هرگز به همراه نداشته اند!!!
بدترین نوع به سقوط هواپیما مربوط می شه. چون شما باید همه جور حرف و حدیث را بشنوید. همه به خودشون حق می دهند که در باره این فاجعه صحبت کنند. از وزیر مسئول تا اس ام اس مجهول...
بدترین حالت ماجرا اینه که شما همسر، فرزند یا پدر ومادر خلبان باشید و ... داغ عزیز کم نیست آن هم با همه شرایط بالا. اما حالا باید جوابگوی خانواده کشته شدگان هم باشی و هیچ کس هم نیست که به خود تو جوابی، هرچند ناقص بدهد. هیچ کس نیست که بگوید چرا هواپیمایی با آن شرایط بد آب و هوایی پرواز میکند و ... هیچ کس نیست که مرهم دردهایت باشد...
هر هواپیما که سقوط می کند دلم می خواهد رشته خلبانی را در دانشگاه ها تعطیل کنم . نه به این دلیل که به خلبانان غیور سرزمینم ایمان ندارم. نه! فقط دلم نمی خواهد هیچ جوان دیگری قربانی سیاست اقایان شود که برای نشان دادن برتری نسبیشان نسبت به اروپا و به اصطلاح معطل نکردن ! مسافران جماعتی را به قربانگاه می برند و بعد هم ملتی که دو روزی تأسف می خورد و مجلسی که همیشه بیجهت سوال می کند اما یارای گرفتن جواب ندارد و ...
کاش حداقل یک نفر در این سیما می فهمید هیچ دلیلی ندارد یک بازمانده خبر مرگ عزیزانش را از شما بشنود.
آقایان! حالا که نمی توانید مانع سقوط شوید خواهش می کنم مانع یک عمر شوک زدگی جماعت مصیبت دیده شوید.
زیر نویس:
ننوشتم مانع سقوط هواپیما شوید؛ چون تا شما به وجود مشکل واقف نشوید هرگز قادر به رفع آن نیستید و ... کجاست مشکل؟!

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

50 سالگي


ديروز پدرم 50 ساله شد.
دوست داشتم براش جشن مي‌گرفتم و هديه مي خريدم و ...
هميشه فكر مي كردم كه احتمالا پدر 50 ساله عطر و بوي ديگري دارد. مي توانم بهش بخندم و بگويمش كه پير شده‌اي ديگر مرد!
دو ماه پيش به مادر گفتم براي روز تولدش سفره اي بينداز و قرآن خواني بگير يا هركاري كه كادوي تولدش باشد. غصه اش گرفت و رو برگرداند كه يعني من طاقتش را ندارم، برو بچه.
ديروز تو اين فكر بودم كه چه قدر خوشحالم مي توانم خبر آزادي را هديه تولد پدر كنم كه دوستي آمد و موضوعي را گفت و هديه مناسب خودش پيدا شد.
ديشب مادر رفته بود سر مزار و بعد هم شام خريده بود كه يعني تولد پدرتان است ديگر...
گاهي ؛ افعال هيچ وقت ماضي نمي شوند!
زير نويس:
ديروز اولين سالگرد تحويل ناپلئوني پايان نامه كارشناسي ام بود. چه قدر دوست دارم همه چي يه مناسبت خاص داشته باشد.... 

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

مرگ

همكار فوت شده رو آورده بودند جلوي در اداره تا چند قدمي تشييعش كنيم و بعد رهسپار شهرستان شود تا در كنار مادرش آرام بگيرد.
فكر كنم همه اداره آمده بودند، بس كه اين آدم شيطون و سرزنده بود،‌ با همه شوخي مي كرد و چيزي به دل نمي گرفت و ...
برمي گرديم . گرد سكوت پاشيده اند.هيچ حرف و سخني نيست، انگار كه همه مي ترسند اولين كلمه يادش را كمرنگ كند و اين حس "مرگ" را كمرنگ.
فكر مي‌كنم كاش مي توانستيم در شادي هاي ديگران نيز اين قدر واقعي شريكشان بشيم.
كلاً آدم‌هاي غمگيني هستيم
مطالب مرتبط:

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

بي مار!

يكي از همكاران كه  هميشه تو كار حرصم رو در مياورد؛ 5 شنبه صبح تصادف كرده و از اون موقع تو كماست. بيمارستان اوليه كه براش مرگ مغزي تجويز كرد اما بيمارستاني كه امروز بردنش يكم اميد به همه داده : اگه تا سه روز وضعيتش ثابت بمونه مي تونن عملش كنن.
همسرش فقط بيست سال داره!براش دعا كنيد

بعد نويس:

يكي از روساي سابقش قرار بود از ايتاليا براش دكتر بياره، همون كه قرار بود در پايان روز سوم (از شنبه ) عملش كنه... دكتر هاي ايران گفته بودند اگر تا5 روز بعد از تصادف زنده بود يه فكري به حالش مي كنيم!!!  در پايان روز پنجم ايست قلبي كرد و تمام...

كجاست شرافت فراموش شده پزشكي...

ممنون از همه براي دعايشان. مي گفتند حتي اگر برگردد بدون قوه بينايي و شنوايي خواهد بود...

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

دو راهي


دوستي دارم كه از خودم قدري بزرگتره -نزديك به ده سال- مي گفت هيچ وقت تو زندگي خودت رو بر سر دوراهي قرار نده. هر راهي يك نتيجه اي داره و ضرري.انتخابش كن تكليف خودت رو روشن كن و نگذار كه در بلاتكليفي بموني.
ديروز به نصيحتش گوش كردم . در دو راهي كه يك طرف غرورم بود و طرف ديگر دلم و فضوليم و كسب اطلاع و الي آخر راه دوم رو انتخاب كردم. نتيجه؟ بي نتيجه بود اما پشيمون نيستم. درسته كه راهي رو انتخاب كردم كه به هدف نرسيد اما حداقل ديگه سر اون دوراهي كذايي نيستم.
اين دوست بزرگ - كه گاهي تو دلم عمو صداش ميكنم - راست مي گفت هيچي بدتر از دوراهي نيست و سردر گمي و بلاتكليفي.
اگه چند سال بعد يك نگاهي به اين روزا بندازم ديگه خودم رو سرزنش نمي كنم و يكسره از خودم نمي پرسم اگه ... 
الان ميدونم ته راه دوم هم هيچي نبوده. حفظ كردن غرورم هم منو به هيچ جا نمي رسوند و فقط مي تونم بگم چه قدر خوشحالم كه شروع كردم به راه رفتن و از سكون دراومدم.
اين دوستم راست مي گفت نتيجه هرچي باشه كه الان يه جورايي (خيلي خيلي كوچولو) ناراحتيه - آخه خودم نتيجه رو ميدونستم -؛ از حس ديونه شدن بهتره. من عاشق اين طرز نگاه متفاوتشم

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

روز پدر

نامه فاطمه حبيبي موسوي خطاب به پدرش را خواندم (+)  اشك هايم كنترل نشد و فرو ريخت. به ياد آوردم اولين روز پدر بي حضور پدر را ... برايش نو عيد گرفته بوديم و خانه پر بود از حضور آدم هايي كه براي خاطر او آنجا بودند اما خودش در جمع حاضر نبود.
فاطمه از 6 ماه بي حضور پدر مي گفت و ارتقاي دانش برادر بي آنكه پدر باشد يا بداند. دوست داشتم برايش  مي نوشتم از همه لحظاتي كه تجربه خواهد كرد،‌ از مهماني ها، جشن ها، تولد ها،‌ و تمام احساساتي كه بي او خواهد  گذشت شادي ها، غم ها، شك ها و ترديدها....
نامه فاطمه را كه خواندم شباهت‌هايش با اولين نامه خودم به پدرم برايم تعجب آور بود. انگار من و همه هم نسل هايم عادت كرده‌ايم به اين گونه نوشتن و اينگونه انديشيدن. انگار همه ما كه هرگز سوال بي جواب "چرا" يمان را پاسخي نخواهد بود يكسان آرزو ميكنيم... كه در خواب ببينيم آن كه را در بيداري از ما ربودند...
برايش آرزو مي كنم آرزوهايش برآورده شوند. كه هديه روز پدرش به دست صاحب هديه برسد كه ... من خوب مي دانم شمردن روزهايي كه نتوانسته اي از واژه مقدسي استفاده كني يعني چه  و آرزو مي كنم كه او حداقل در خواب بتواند " پدر " را بلند فرياد بزند و بغض‌ فرو خورده اش را بشكند . و براي مادرش آرزو مي كنم ...

داخل پرانتز: و اما نامه دختر شهيد حبيبي موسوي براي آنها كه به لينك دسترسي ندارند: 
سلام پدر، ۶ ماه است که واژه پدر برایم غریب شده است. ۶ ماه است که دیگر سلامهایم جوابی برایشان پیدا نمی شود. حسرت گفتن یک پدر و شنیدن جواب، ۶ ماه است که مرا می آزارد. صدای زنگ در و سلام های بلند و توأم با خنده های تو هنوز در گوشم طنین انداز است و چه سخت است که تو آن جا باشی و من این جا روز پدر را برایت جشن بگیرم. خاطرت هست که مناسبت ها را خودم کیک می پختم و منتظر می شدم تا تو بیایی و کیک را در حضور تو می بریدم. امسال هم به بهانه روز پدر کیک می پزم و رویش با سبز می نویسم: پدر شهیدم روزت مبارک. هدیه امسال را خودم برایت می آورم، چند شاخه گل و لبخندی که بر روی لبانم نشسته است و می دانم که تو را شاد می کند.
به پسر ۸ ساله ات که تازه باسواد شده می گویم واژه پدر را خودش برایت بنویسد و همراه با گل ها بر سر مزارت بیاورد، پسری که با شوق حروف الفبا را یاد گرفت تا بتواند با نوشتن نامت تو را خوشحال کند. افسوس که آنها دلشان به چشمان غمناک پسر کوچکی هم رحم نکرد و او اولین بار نام تو را در دفترش این گونه نوشت: «شهید سیدعلی موسوی حبیبی»و با شوقی کودکانه به من نشان می داد که: فاطمه ببین درست نوشته ام و من بغضم را مثل همیشه فرو می خوردم و می گفتم: آره درسته عزیزم، نمره ات بیست است. نمره تو و پدر شهیدمان.

مادرمان نیز سخت دلتنگ است ولی محکم ایستاده تا جای تو را هم برایمان پر کند، حتی سعی می کند اشکهایش را از ما مخفی کند تا دلمان نلرزد ولی من خوب می فهمم در قلبش طوفانی برپاست. پدرجان! تو خود خوب می دانی که ما همگی محکم، پابرجا و همچنان سبز ایستاده ایم و راه سبزت را ادامه خواهیم داد. پس در آستانه میلاد مولای عدالت پیشه مان علی(ع) رضایتت را از ما اعلام کن. لااقل به خوابمان بیا و دست پرمهرت را بر سرمان بکش که سخت دلتنگ و آرزومند آنیم.

پدرم، بابای خوبم، دلم تنگ است برای خنده هایت، برای شوخی هایت، برای دست های نوازشگرت، برای شانه هایت که تکیه گاهی محکم برایمان بود. همیشه می گفتی تا من هستم از هیچ چیزی نترس ولی الان که نیستی…. اما نه، تو باعث شدی که تکیه گاهی محکمتر پیدا کنم.«خدا» کسی که امانتش را از ما گرفت و خود کفیل ما شد و من راضیم به رضای او، می دانم که مرا به آزمایشی سخت مبتلا کرد تا من حضورش را پررنگ تر از قبل حس کنم و این طور هم شد و من بسیار خوشحالم که تو در کنار او آرامش یافته ای.

به قول دکتر شریعتی: «شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن با مرگ خویش بر دشمن پیروز می شود و اگر دشمن را نمی کشد، رسوا می کند.» و در مورد تو نیز این گونه شد و شهادت مظلومانه ات، رسوایی بزرگی را برای دشمنان به بار آورد و من ۶ ماه است با افتخار سرم را بالا گرفته ام و برای همیشه افتخار می کنم که پدرم شهید راه آزادی است و من فرزند چنین شهیدی.

به گفته شهید مطهری: «مپندارید که شهدا رفته اند و ما مانده ایم بلکه آنها مانده اند و گذر زمان ما را با خود برده است.»

و من در گذر زمان ایستاده ام همچون درختی تنومند و سبز که ریشه هایی قوی در دل خاک دارد و تنش از گزند بدخواهان و تبر جنگل بانان آسیبی نمی بیند و به مظلومیتت سوگند که تا گرفتن انتقام خون تو از پا نمی نشینم و از افشای حقایق باکی نخواهم داشت.

پدرم! چه کنیم که تو برای این دنیا ساخته نشده بودی، دلت جای دیگری بود دلتنگ او بودی و وعده هایش و عاقبت چه زیبا و عاشقانه به سوی محبوبت شتافتی، برو سفر بخیر ولی هراز گاهی به ما هم سری بزن.

«رفت تا از گرد زمین پاک بماند آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند»

پدرم روزت مبارک. امیدوارم خدا به همراه دیگر شهدای راه آزادی روزتان را برایتان جشن بگیرد. ببخش مرا که دیگر قلمم توان ندارد تا بیشتر از دلتنگی هایی که خود بیش از همه به آن آگاهی، برایت بنویسد. بدان که ما راضی هستیم به رضای خدا و شادیم به شادی تو.

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز                            غم نادیدن تو بار گران است هنوز

آن قدر مهر و وفا بر همگان کردی تو                       نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

شادي

شادي عطيه اي است كه خداوند به هركس به ميزاني متفاوت عطا مي‌كند. اندكند آنها كه از اين نعمت هميشه برخوردارند. براي سايرين زماني محدود وجود دارد و موجي رفت و برگشتي. باشد كه قدر بدانيم زمان شاد‌ي‌هايمان را و منتظر بازگشت شان باشيم در زمان اندوه
از سخنان گهربار خودم در ارديبهشت 89

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

پدرم

شش سال پيش درست در همين روز و در همين ساعت پدرم تركم گفت. در دنياي ديگر متولد
شد. پروانه اي بود كه از پيله تن رهيد. اگرچه رهاييش دردناك بود و زجرآور. چه قدر اين روزها دل تنگش هستم. دل تنگ تمام لحظه هاي نبودنش و ثانيه هاي بودنش. دل تنگ ايماني كه به تغيير باور داشت و باوري كه حتي به يك نفر داشت. كه :
با يك دست هم مي توان گل كاشت... با يك گل هم مي توان آرزوي ديدن بهار را زنده داشت.... و بهار خواهد آمد....
كاش مي توانستم فراموش كنم آخرين رفتن بي بازگشتش را، آخرين بار كه از زير قرآن ردش كردم و آخرين بار كه فرصت بغل كردنم را نداشت. كاش بغض مادر و ترس برادر فراموش شدني بود...
و آن شوك شنيدن خبر...شنيدن كه نه! من ديدم خبري را كه حتي نمي بايد شنيدن...
امروز بيش از هر روز و ساعت ديگري در تمام سال هاي گذشته دوريش را حس مي كنم و يكسر به اين فكر مي كنم كه : چرا در پرواز آخرش در كنارش يك صندلي خالي براي من نداشت!