عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان       ...............          روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم

‏نمایش پست‌ها با برچسب انديشه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انديشه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

آتش باطل


یادش بخیر. آن زمان جاهلی مان که هنوز درس می خواندیم و سر کلاس درس می نشستیم و فکر می کردیم اندوخته ای عایدمان خواهد شد... استادی بود به غایت عزیز. سر کلاس جزوه نمی گفت، حرف می زد. صحبت هایش زندگی بود.
آیت الله زاده بود. اما نسبش در هیچ کجای رفتارش توی ذوق نمی زد. دینش شخصی بود مگر اینکه وادارش می کردیم به دفاع از اعتقاداتش؛ که انصافا به وقت دفاع هیچ وقت نه صدا بلند کرد و نه از کوره در رفت.
یادم هست یکبار در باب بحث ضرورت مرمت آثار باستانی ، حرف هایش به صیانت از میراث مادی و معنوی گذشتگان رسید. به سنت هایی که برایمان به یادگار مانده اند و آثاری که نماینده آن سنت ها یا آدم ها و دوره بیانگر آن آیین ها بوده اند.
در جواب کسانی که توجه رو به جلو و رد شدن از گذشته را تبلیغ می کردند می گفت : " آنچه از بین می رود باطل و آنچه برجا می ماند حق است. هرچه در خلال زمان باقی مانده حتی اگر به سختی و مشقت و با تغییر چهره و ... بلاخره رگه هایی از حقیقت در وجود خود داشته که توانسته از بلای زمان جان سالم در ببرد. پس این سنت ها شایسته احترام و حفاظت و این آثار واجب المرمت  اند."
در جوابش به طعنه گفتیم یعنی اگر اعتقادات و حکومت و مملکت از بین برود آن وقت .... ؟ گفت نمی شود. اما اگر شد لابد ...
***
آیت الله زاده بود و  از مدیران سال های نخست حکومت جدید. بعدتر ها ریاست را رها کرده بود که به تدریس برسد. دینش را می شد در احترامی که به دیگران گذاشت دید و فروتی و خضوعش. با این همه همیشه می گفت : من یک ایرانی مسلمانم.
زیرنویس:
در جواب آن ها که میخواهند به زور جلوی هرچه نماد ایرانی دارد بایستند باید گفت : نترسید. آنچه از بین می رود (لاید) باطل خواهد بود!

۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

ما، فراموشکاران تاریخ

گریه کن مرد. یک دل سیر گریه کن. اینجا که برگردی، همه فراموشت می کنند. تقصیری ندارند؛ این مردم خودشان را هم فراموش کرده اند.
اشک هایت را بریز و دلت را آرام کن. اینجا که برگردی باز باید بروی و بگردی و بدوی تا شاید سفره شام خانواده ات بی مرغ نباشد.
دلت را به حمایت هیچ یک از ما خوش نکن. نگذار باورت شود " کسانی هستند که ..." . قوت نگیر از بودنمان. باور کن وقتی بیایی می فهمی ما آدمهای پشت خطوط مجازی هستیم. ما کلا آدم های مجازی هستیم. مجازی بودنمان دوباره امیدت را ناامید می کند.
گریه کن. چون صاحبخانه ات، سر برج یادش می رود "طلای نداشته تو" به اندازه همه مدال های کاروان ارزش داشته است. اجاره را می خواهد وتقصیری هم ندارد. شکم بچه های او، چیزی از نا داوری نمی فهمد.
کاسب سر کوچه، فقط یک هفته با غرور نگاهت می کند، هفته بعد ، قبض برق که به دستش برسد، یاد " ارزش افزوده " می افتد و نرخ تورم و میوه های حساب نشده در دست تو دلش را آتش می زند. هفته سوم حتی به چشم هایت هم نگاه نمی کند.
اشک هایت را رها کن ودلت را آرام... اینجا هیچ تضمینی نیست ، وقتی 4 سال بعد، دوباره استحقاق قهرمان بودن را داشته باشی ؛ باند بازی هایشان اجازه بدهد تو را نماینده خودشان بدانند. تضمینی نیست که مربی وجود داشته باشد که تو را پسرش بداند.
می دانی تضمینی نیست حتی مربی قهرمان را یادشان مانده باشد. اینجا همه فراموشکارند.
دل نبند به قلب هایی که برایت می تپد. هیچ کداممان حاضر نیستیم برایت هیچ هزینه ای بپردازیم. نه برای تو و نه برای هیچ قهرمان دیگری. نه برای مدال تو که در دستان دیگری است و نه برای هیچ یک از مدال های رنگارنگ دیگران.
ما نه فقط قهرمان های ورزشی، که قهرمانان ملی مان را هم فراموش میکنیم. آن ها که مردانه برایمان ایستاندند که تنها نمانیم.
ما عادت داریم حتی خودمان را هم تنها رها کنیم .
باور کن که اگر آرش هنوز زنده بود اما مریض و معلول؛ تنها مانده بود کنج آسایشگاهی، جایی. ما آدم های احساسیم. احساس که فرو نشست یادمان می آید از هزینه زندگی و ترس ها و آرزوهایمان. این ها آن قدر بزرگ اند که دیگر جایی برای احساسات پاک انسانی در دلهایمان باقی نمی گذارد. تقصیر ما نیست. زندگی سخت است...
دلت را به بودن ما گرم نکن. ما قهرمانان شرافت و شهامت را هم فراموش کرده ایم. قهرمان ملی و ورزشی که دیگر جای خود دارند. به ما اطمینان نکن که وقتی پشتت را خالی کردیم دوباره و از نو نشکنی. به ما اعتماد نکن...
داخل پرانتز:
(ملت کلی پیام به فیلا فرستادن و اعتراض و حتی توهین کردن (ظاهرا) که چرا حق ما رو خوردید. اونوقت نماینده ایران در جواب فیلا گفته: اینا نظر رسمی دولت نیست. بله حق کاملا با شماست. دولت ما هیچ وقت طرفدار مردمش نیست اما حداقل می تونستید آخرش اضافه کنید اینا صدای اعتراض یک ملت است نه یک دولت. شاید اینجوری حداقل در ظاهر کمی از مردمتان دفاع می کردید...)
زیر نویس:
اینا رو برای حمایت از کشتی گیر غمگین ننوشتم. خواستم به خودم یادآوری کنم که ما فقط حرف می زنیم. خودم، جانور، اول از همه یادم میره و برمیگردم سراغ زندگیم. اگر هم از یادم نبرم، کاری براشون نمی کنم. نمونه اش: سیاسیون در زندان، مادران داغدار، خبرنگاران دربند، و آزادگان در حصر...

۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

همه چی آرومه

این حکایت سه سال گذشته ماست و البته قطعاً مدتها قبل از آن هم این بازی در جریان بوده فقط من به شخصه نمیدونستم یا به عمق فاجعه پی نبرده بودم.

" همه چی آرومه " به شکل نوینش از زمانی آغاز شد که همه تصمیم گرفتند در چشمان مردم زل بزنند و بگویند هرچه کرده اید، دیده اید، شنیده اید، گفتید و ... نکرده اید، ندیده اید، نشنیده اید و حتی نگفته اید. در وقیحانه ترین حالت به مردم گفته شد " شما نبودید. وجود نداشتید و علی رغم تلاشتان ما، شما را ندیدیم"

از زمان شروع فاز چندم سریال تلویزیونی "همه چی آرومه " سه سال و اندی می گذره. یک سال و نیم اول به این گذشت که اوضاع داخلی آرومه. باور کنید همه کسانی که توی خیابون می بینید ایادی بیگانه اند حتی اگر خود شما باشید. شما فریب خوردگانی و حتی تطمیع شدگانی هستید که هنوز خودتون نمیدونید.این مرحله با ضبط! سرسلسله، به نظر تمام شده بود. اگرچه اصلا نیازی به این کار نبود و کشور در امن و امان بود.

مرحله دوم متفاوت بود و با " باور کنید " شروع شد. در این فصل که حدود یه سال طول کشید باید باور می کردیم همه کشورهای عربی یک دفعه بعد از 30 سال و پس از اینکه باورشون شده بود همه چیز در مملکت ما آرومه! به فطرت اسلامی شون رجوع کرده و متحول شده اند. این فصل از سریال با پیش نرفتن وقایع براساس میل سازنده، آرام آرام محو شد. خوشبختانه در این حین سوژه دیگری پیدا شده بود.

فصل سوم: " باور کنید در سوریه همه چیز آرومه!!!"

در این فصل که دیگه صدای خبرگزاری های محترم و برادران عزیز خودی را هم درآورده بیشتر به کمدی می مونه.

در جدید ترین قسمت که امروز پخش شد، یک کاروان زائر ایرانی ربوده شده اند و به دنبال آن بعد از یک سال و خرده ای درگیری بلاخره اعزام زائر به سوریه ممنوع شد. (این یعنی الان شرایط خطرناک تر از دیروز و روزهای قبله) اونوقت یه خبرنگار با یه هواپیمای نسبتا خالی میره حلب و از داخل و خارج هواپیما و فرودگاه فیلم میگیره که ببینید چه قدر همه چی آرومه و ما تونستیم به راحتی فرود بیایم! بعد این آقای خبرنگار با یه اسکورت نظامی! مسیر فرودگاه تا شهر را طی میکنه، در بین راه گرفتار کمین تروریست ها میشن، اسکورت نظامی زخمی میشه ، دوباره به گروه حمله میشه و ... در پایان آقای خبرنگار در کمال خونسردی وسط اون همه درگیری، یه تاکسی!!! می گیره و میره شهر. و ما نتیجه میگیریم که اوضاع در سوریه آرام است.

*** 

برادر ضرغامی! نسلی که این سریال خوش ساختتان را می بیند یا رزمنده بوده یا زیر باران آتش و باروت زندگی کرده و یا زندگی اش از ابتدا با آن پیوند خورده. دیگه تو رو خدا فیلم جنگی برامون نساز. همون هر روز اسد رو بیاری نشون بدی با هیئت دولتش که خیلی خونسرد جلسه تشکیل دادن کافیه. اگه خواستی یه اجلاسی، همایشی هم اونجا بذاری بد نیست. اگه جشنواره فیلم با حضور دهنمکی و سلحشور باشه که دیگه عالی میشه. باور کن این طوری باور می کنیم همه چی آرومه و نیاز به این همه هزینه نیست.

زیر نویس:

  • اینقدر این برادرهای سوری ما رو دوست دارن که حتی برای یه خبرنگار معمولیمون که با وسایل و هیئت همراه کلا توی یه تاکسی جا شدن؛ یه کاروان اسکورت نظامی فرستادن. شما فکر کنید این همه محبت کجا دیده شده آخه؟! 
  • اگرچه خبری در خصوص ترکیب سنی و جنسی اعضای کاروان ربوده شده نخوندم، اما با تمام وجود دوست دارم باور کنم که اون کاروان یه کاروان عادی بوده و بعد هم اینکه همه اعضاش، عادی بوده اند. نه اینکه از زن و بچه مردم به عنوان سپر و پوشش استفاده شده باشه... 
حیف که احتمالا حقیقت چیز دیگری است...

۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

ارتحال پر هزینه



  • گفت 11 هزار اتوبوس آمده بودند. از همه جا، دور و نزدیک؛ فقط 3.5 میلیون آب معدنی خریده بودند و کنار گذاشته بودند، یک حساب سرانگشتی ( و یک نگاهی به صورت هزینه های انجام شده ) کردیم و دیدیم چیزی حدود 20 میلیارد تومن هزینه شده و این تازه غیر از هزینه نیروهای در حال مأموریت آتش نشانی، اورژانس، پلیس، استانداری ها و ... است. هزینه این ها را هم که حساب کنی که آمد و رفت و تجهیز نیروهای هایشان به حساب همان دستگاه اجرایی مربوط است آن وقت حساب کار می شود بالای 25 میلیارد تومن!

  • می گفت تزیینات اینجا بی نظیر است. در دنیا لنگه ندارد. معرق سنگ است و سنگ هایش هم بی هیچ ملاحظه ای از هر کشوری که لازم باشد وارد می شود. از لحاظ وسعت و عظمت تزیینات حتی به مساجد و کاخ های عربی هم سراست. تزیینات سردرهایش شبیه هیچ نمونه داخلی یا خارجی نیست و البته همه این ها برای نشان دادن عظمت و شکوه ایران اسلامی است. اگرهم مردم عادی وقتی قدم در بارگاه می گذارند؛ نتوانند شکوه این همه زیبایی را درک کنند مهم نیست، مهم درک آن توسط مقامات دیگر کشورهاست.

  • در همان جلسه هماهنگی وقتی صورت هزینه ها را دیده بود فریادش بلند شده بود که ای کاش به جای این همه هزینه گزاف، یکی به بالاترین مقام کشور پیشنهاد بدهد و او هم دستور بدهد که زین پس هر سال به مناسبت سالگرد ارتحال یک پروژه عمرانی بزرگ، در مناطق محروم – بخوانید ، کمتر مشتاق به وضعیت فعلی کشور یا حتی ناراضی-  اجرا شود و به بهره برداری برسد: کارخانه تصفیه آب در سیستان، گاز رسانی به خوزستان، برق رسانی به کردستان و ... بعد از آن هم مراسم را منطقه ای برگزار کنند و فقط مقامات در مرقد جمع شوند و ...  می گفت خود مرحوم هم راضی به این همه خرج نیست. حالا که به اسمش خرج می کنید حداقل جایی خرج کنید که به درد مردم بخورد... رییس جلسه اخم کرده و پرسیده بود: " پس شکوه ایران اسلامی چه می شود؟"

جلسه بعد رییسش گفته بود خود به جای او در جلسه شرکت می کند تا بیش از این حیثیت شان به فنا نرود!
  • ریسش رفته جلسه و او کنار ما نشسته و چای می خورد با طعم افسوس 25 میلیارد تومانی؛

یکدفعه ابرو بالا می اندازد که اصلا حواسم نبود با 3000 میلیارد چه قدر مراسم سالگرد میشود گرفت!
لیوان چایش را روی میز می گذارد و سر تکان می دهد و از اتاق خارج می شود...

۱۳۹۱ خرداد ۴, پنجشنبه

هرچه دعا کند...

گفت خدایا! اگر سرنوشت را از پیش نوشته ای؛ پس چرا دعا کنم؟
گفت: شاید نوشته باشم؛ هر چه دعا کند...
***
شاید جالب باشه که متعلق به هر دین و مذهب و ملیتی که باشیم باز هم آرزوها و برآورده شدنشون و تلاش برای برآورده شدنشون برامون جذاب و خواستنیه.
و این چیزیه که حتی اعراب بادیه نشین هم می دونستن و مجبور شدن براش شبی و ساعتی و مناسکی قرار بدن.
بازم خدا رو شکر که تو یه موضوع با بقیه مردم دنیا همداستانند و مسلمونای دو آتیشه هنوز تصمیم نگرفتن که داشتن آرزو و خصوصاً امید به برآورده شدنشو؛ گناه بدونن.
شاید هنوز هم نمیدونن امید چه دشمن بزرگی می تونه براشون باشه...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

آوردگاه فرهنگی


خدا رو شکر. تمام شد و رفت.
بزرگترین آوردگاه فرهنگی و حاصل ربع قرن جهاد! البته آن هم از نوع فرهنگی به خوبی و میمنت برگزار شد و خاتمه یافت
حالا بزرگراه رسالت، ترافیک عادی عصرگاهی اش را باز یافته و تب کتاب خری هم به همان سرعتی که آمده بود فرو نشسته.
این روزها، صحبت آمار است و تحلیل آن...

می گویند نمایشگاه کتاب فرانکفورت به عنوان یکی از معتبرترین نمایشگاه های جهانی، هنوز نتوانسته است بیش از نیم میلیون نفر بازدیدکننده را جذب کند و این درحالی است که نمایشگاه 25 ام ، این رکورد را پشت سر گذاشته است.

حداقل این یک بار را خیال ندارم به اعداد و ارقام شک کنم. باور کرده ام. فقط نمی دانم آیا همه آن کودکان بیگناه زیر 3 سال که در آغوش والدینشان، در میان جمعیت له! می شدند جزو این نیم میلیون بازدیدکننده هستند یا نه؟!

البته ما عادت کرده ایم همه رخدادها را آن طور که مایلیم تفسیر کنیم. شاید به همین دلیل است که نمی نشینیم به فکر کردن که کجای کارمان مشکل داشته که جماعت بافرهنگ و کتابخوانمان؛ محوطه مصلی را با دشت و دمن و یکی از جمعه های اردیبهشت را با روز سیزده بدر اشتباه گرفته اند و به اتفاق اهل و عیال، شلنگ تخته اندازون راهی کعبه مقصود شده اند.

واقعا جای تاسف است که حاصل ربع قرن جهاد فرهنگی شده سرگردانی جماعتی که هیچ تفریحی ندارند و همه دلخوشیشان شده له شدن در خطوط مزدحم خرید کتاب و البته دمشان گرم! همین که دست خالی نمی روند و در میان سبد سوراخ خریدشان حتی شده به زور، یا شاید جو زدگی، شاید هم رودربایستی کتابی را جا میدهند جای شکرش باقی است.

فقط ای کاش تا سال دیگر، همه سختی های زندگی اجازه بدهد نو کتاب را تورقی بکنند...

زیر نویس:

  • با پوزش از همه کسانی که این مطلب در موردشون صدق نمی کنه 

  • صد البته منظور من از شلوغی چیزی بیش از آن است که نشان دادم... 


۱۳۹۱ فروردین ۷, دوشنبه

زندگی خصوصی از نگاه من



به اصرار یک دوست رفته ایم سینما. میگوید احتمالا زود باشد که این فیلم را از پرده بردارند.می پرسم مگر شهر هرت است؟ خنده ای میکند که اساسا خجالت می کشم از پرسیدن سوال.
می ریم و میبینیم.سکانس اولیه فیلم که مرا به یاد خاتمی و خیل گسترده آدمهایی می اندازد که حرف هایی برای گفتن داشتند که منتظر بودیم بگویند و نزدند. این بار اما به شکل ظریفی به بیننده تلقین می شود که آن ها مجرمینی بودند که حرفی برای دفاع نداشتند و نه دلسوختگانی با صبر زیاد.
صبر میکنم تا در جایی فرهاد اصلانی معترض آتیلا پسیانی می شود - که هم مشخصات و هم شمایلش کاملا مشخص می کند که به چه کسی اشاره دارد). دلم از حرف هایش خنک می شود. بخصوص از سکوت پسیانی، که به نظر می آید به فکر فرو رفته. اما خیلی زود یادم می آید اینجا سینمای حمهوری اسلامی است و باید منتظر باقی ماجرا بود.


بقیه فیلم،نیمی از حواسم پیش چشمان نگران لعیا زنگنه و حس غریب هانیه توسلی است.آن نیمه دیگر دارد آرام آرام با فیلم جلو می رود و غرق می شود. نیمه زنانه ام که هنوز غرق نشده،می بیند که چه طور با تقبیح فرهاد اصلانی ، آتیلا پسیانی- بی آنکه دیگر اشاره ای به او بشود- تطهیر می گردد طوریکه شاید اگر دوباره همان سکانس های آغازین را ببینم شاید به اندازه قبل از او متنفر نشوم و از تضعیفش دل خنک نباشم.
به مرور مطمئن می شوم همه ترس ها و نگرانی های دوستان فرهاد اصلانی واقعی است و او در واقع در مسیر اشتباه پا گذاشته.دیالوگ پایانی مطمئنم می سازد که او همانی است که پسیانی در آغاز گفته بود: منحرف!
فیلم که تمام می شود؛ همه برداشت هایم را پشت در خروج سینما جا میگذارم. در دنیای من؛ اصلانی ها هرچه قدر هم کثیف باشند باز پسیانی ها نمی توانند تطهیر شوند. اینکه اصلانی در حق گروه کوچکی جفا می کند ؛مطلقا باعث نمی شود نقش پسیانی ها در نابودی گروه و تفکر بزرگتری فراموش شود.
بیرون در سینما نکات مثبت فیلم را هم می بینم. مگر نه اینکه حرف های سعید نیکپور - در نقش سردار ساده جنگ - بسیار شبیه سخنان امروز نوری زاد است؟! آنجا که می گوید راه به خطا رفتیم. ما در امانت شهدا خیانت کردیم. فراموش کردیم اسلام دین اخلاق هم هست!!!
همین هم کافی است. دلم را خوش می کنم که این سخن حق از یک تریبونی عمومی در حال پخش است و شاید در گوش خیلی ها بنشیند.

زیر نویس:

  • برایم جالب بود که ماجرای اختلاس و فرار رییس بزرگترین بانک جهان اسلام؛ در این فیلم هم ادامه یافته و در واقع کش پیدا کرده.
  • شاید برادرانی که معترض فیلم شده اند،صرفا پشت پنجره اتاق خواب مانده اند و پیشتر نرفته اند. در نهایت برداشت افراد از مسائل و رخدادها بر حسب دریچه دیدشان متفاوت است!
  • در پایان فیلم دوستم با خونسردی می گوید که احتمالا جنجالشان صرفاً برای بالا بردن فروش فیلم بوده. 
  • تمام تلاشم را کردم که قصه فیلم را لو ندهم!

  • نمی دانم چرا مدتی است هرچه فیلم می بینم در حاشیه یا که متن،حتماً اشاره ای به موضوع خیانت دارد. این موضوع نیمه زنانه ام را بسیار بسیار مضطرب و پریشان می کند. چرا که حس می کنم به میزان افزایش توجه به این موضوع در سینما؛ قطعاً شاهد رشد این رخداد در سطح اجتماع هم بوده ایم.


۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

رواج پیمان شکنی



وقتی چشم های شاد و لحن پیروزمندانشان برایم خبر ملی شدن مهریه رو فریاد می زنه، همه قول و قرارهایی که با خودم گذاشتم رو فراموش می کنم و در دام رجز خوانی شان می افتم. اجازه می دهم عصبانیتم را ببینند و از حرصی که می خورم، کمال لذت را ببرند.
بیهوده بحث می کنم. خودم خوب می دانم. مردهای متأهل و زنان شوهر دار، در مقابلم ایستاده اند. این سوی جبهه، من، تنها می مانم.
حرص می خورم از چماقی که هر روز بالاتر می رود و محکم تر بر فرق شکسته حقوق زن فرود می آید.
پیروزمندانه می خندند و می گویند که قانون جدید در واقع به نفع زنان است. لابد به این دلیل که شانس ازدواج شان بالا می رود!!!
می گویم کار به بالا و پایین بودن مهریه ندارم، اینکه خیلی ها آن را تنها پشتوانه زندگی زن، چه در وقت جدایی و چه در وقت فوت همسر، می دانند هم موضوع حرف من نیست.
بحث من بر سر رواج پیمان شکنی است. می پرسم چرا قانون گذار چنین حقی دارد؟ میشنوم که برای کنترل زندانیان مهریه. چه خوب! راستی آیا به همین اندازه هم به دنبال کاهش زندانیان تجاوز و قتل و سرقت مسلحانه و قاچاق و صد البته اختلاس مالی هستند یا علاقه شان به این موضوع، صرفاً به دلیل راحتی کار است و یا شایدهم علاقه شان به این برمی گردد که "پای یک زن در میان است" ؟!
می گویم این مملکت اسلامی است پس باید در کنار نصف بودن ارث و دیه زن، حق چهار همسری مرد و ... حق مهریه زن را هم پذیرفت. برهمین اساس؛ حتی خون یک انسان،امیر، رییس حکومت و ... هم می تواند مهریه قرار بگیرد و قانون گذار حق دخالت ندارد. اما اگر بپذیریم که قانون گذار می تواند برای کنترل جامعه در چنین قوانینی دخالت کند آن وقت ... باید خندید و گفت پس می شود از اسلام هم به خاطر مصالح عالیه گذشت؟!! فقط به شرطی که ضررش صرفاً جامعه زنان را هدف بگیرد!
***
همه این ها به کنار، می گویم برایم جالب است که قانون گذار تلاش نمی کند جلوی این سیل را از خانه اول بگیرد و نگذارد مهریه بالا ثبت شود. دوست دارد وقتی کار از کار گذشت و خر مراد به مقصد رسید... پیمان بشکند...
به لطف دوستان دولتی و غیر دولتی و مجلسی، دروغ که همه گیر شد.حالا نوبت رواج عهد شکنی است...
زیر نویس:

  • نمی خوام شائبه ایجاد بشه. خودم به مهریه بالا اعتقادی ندارم. آن را صرفاً یک هدیه می دانم و اگرچه معمولاً افراد سطح توقع مشخصی در خصوص دریافت هدیه دارند اما؛ دندان اسب پیش کشی، صد البته شمردنی نیست. ولی از حق نمی شه گذشت حس می کنم هیچ دست آویزی برای گرفتن حقم ندارم، اگر روزی به دست آویز نیاز داشته باشم...
  • چه طوره حق طلاق رو از مردان بگیریم و مهریه رو از زن ها؟ اینجوری مشکل حل می شه و هیچ حق اضافه ای هم به هیچ زنی داده نشده!!!

۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

مظلومیت علیه انسانیت

آرام گفتم "حسین " پیش و بیش از آنکه مظلوم باشد، قهرمان بود.قهرمان آرمان خواهی اش و هیچ چیز برای یک قهرمان تحقیر کننده تر از فراموشی نیست. اینکه فراموشش کنی، اصلا نادیده اش بگیری و ندانی که حسین یک قهرمان بود نه فقط یک مظلوم...
***
گفتم از لحاظ من اندوه کربلا نه در بستن آب است و نه در جدا کردن سرها از پیکر؛ نه اسارت خاندان پیامبر عجیب بود و نه غارت حیوانی خیمه ها.که اولی خاصیت جنگ های آن زمان بود و دومی عرف مردمان عرب. شاید از همین رو بوده که آن همه قشاوت سپاه در پیش چشمانشان هیچ بوده و ندیدند.
همه اندوه کربلا را در این می بینم که جلوی جماعتی بایستی و سعی کنی خودت را به آنها بشناسانی. نه اینکه ندانند کیستی؛ می دانند و وانمود می کنند بی خبرند. خودشان را به خواب می زنند چون می دانند این خواب، به جای همه سال های گذشته از عمرشان، سیرابشان می کند از دنیا و بی نیازشان میکند از نیاز.
اندوه کربلا در این است که لباس اعتقاد تو را به تن کنند و با همان سنگ، تو را سخت مضروب کنند.
به جای همه این گریه ها، شاید باید به این فکر کنیم که چرا بعد از این همه سال سینه و زنجیر زنی، این همه از مظلومیت گفتن و بر مظلومیت گریستن و نفرین کردن بر درنده خویی اشقیا، درست در روز عاشورا، در زمانه ای که نباید نشانی از وحشی گری باشد، همان ها که سینه شان از داغ حسین قرمز بود سبعیت مدرن را در خیابان های تهران به منصه ظهور رساندند؟
آن سوتر، گروه مقابل، حتی اگر از حسین فقط نامی شنیده بود و نشانی ؛ اما درس از حسین را خوب آموخته بود: که دینداری، بی آرمان خواهی و آزادگی محقق نشود و دین بدون اخلاق، بدون انسانیت، فریبی بیش نیست.
و چه اندوهی بر حسین بالاتر از این؛ که بعد از این همه سال در برابر جمعیتی بایستد و خود را معرفی کند و آن ها ، در حالی که بر حسین مظلوم می گریند ، حسین آزاده را سنگ زنند؟!
زیر نویس:
وبلاگ مجمع دیوانگان، به معرفی اجمالی شهدای عاشورای 88 پرداخته.شهدایی از جنس همین مردم.زنده نگاه داشتنشان در خاطره هایمان، کمترین کاری است که می شود انجام داد.

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

حقی که نباشد ...


همیشه سریال ستایش که تمام می شد یا هر جای دیگری که کسی  از حقوق زنان دفاع می کرد، برادر کوچیکه به یکباره زبان به اعتراض می گشود،...
همه چیز از "حق" شروع می شد. اینکه پدر شوهر ستایش " حق " دارد حظانت نوه هایش را طلب کند وفلان مرد حق داشته بر سر همسرش فریاد بکشد، آن یکی دیگر می تواند بی هیچ دلیلی همسرش را رها کند و به سراغ دختر همسایه برود؛ چون حق دارد...
برادر کوچک من، ظاهرا بیش از آنکه تحت تأثیر خانواده اش باشد، از جامعه یاد گرفته " حالا که همه حقوقت پایمال می شود، حداقل از حقوق باقی مانده ات استفاده کن!" و انگار دیگر برایش اصلا مهم نیست این حقوق باقی مانده؛ تا چه حد، حق اند.
حرف های برادر کوچیکه در دفاع از حقیقتی به اسم حشمت فردوس، مانند همان حقی است که به ولی دم می دهند در کشتن عمدی قاتلی که ناخواسته مرتکب قتل شده، یا شاید در تشبیهی اغراق شده، حقی که به مرد می دهند در نابود کردن یک تنه یک زندگی و پایمال کردن امیدها و آرزوهای سایرین...
دارم به این فکر می کنم شاید در سرزمینی که عادت کرده ایم به نداشتن حق برای فکر کردن، حرف زدن، انتخاب کردن و ... شاید بهتر بود همین چند حق کوچک باقی مانده را هم می گرفتند. چون مردمی که سال هاست معنی واقعی حق را ندیده اند ،فقط یاد گرفته اند از حقی دفاع کنند که با به دست آوردنش، نه الزاماً حقوق قانونی، اما قطعاً حقوق انسانی کسی دیگر را نابود خواهند کرد.
چه قدر این روزها حق دادن به مردم سخت شده ... خیلی سخت تر از گرفتن حق  ... و آن وقت... آینده چگونه خواهد شد؟!!

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

اندر حکایت آن شرط های نابخردانه

شاید شما هم حکایت آن استفتای عجیب زن جوان از آقای روحانی را شنیده باشید.استفتایی که بهانه ای می شود برای بیان یک سری پیش شرط هایی برای ازدواج:
قصه ظاهرا از آن جا آغاز می شود که دختر جوانی، شرط های برای ازدواج معین کرده و خواستگار هم پذیرفته، اما عاقد از ثبت آنها خودداری می کند.موضوع رسانه ای می شود و سوال پیش می آید که مگر پذیرش این شرط ها چه ایرادی دارد و از سوی دیگر حالا که عروس و داماد هردو راضی اند؛ چرا دین و قانون مانع تراشی می کنند!!! 
و البته بماند که در این بین گروهی مثل همان روحانی فکر می کنند که موضوع یا شوخی است و یا جناب داماد دیوانه شده است. گروهی دیگر نیز بر این باورند که " عجب زنان پر رو و از خود راضی ای پیدا می شوند این روزها"...
اما در بین هیاهوی شوخی و خنده ، یک نظر مابین همه نظرات، نادیده شد: 
این موضوع مهم که همه آن شرط ها در صورت جابه جایی کلمات زن و مرد ،مصداق حقوق مصرح عرفی، شرعی و قانونی مردان این سرزمین است و کسی فکر نمی کند مگر برده گرفته اند به جای زن و ...
جالب اینجاست که وقتی قصه را بازگو می کردم، هر بانوی متأهلی که شنید، صرفنظر از نوع و میزان رضایت از زندگی، با خونسردی قابل توجهی به من یادآوری کرد که تمام این شرایط مورد سوال قرار گرفته، در جامعه ما بر عکس است و از جمله حقوق برابر است...
ظاهرا کسی می خواسته شوخی کند؛ بله.موافقم! اما نه با جناب روحانی، بلکه با باورهایی که حتی در ذهن زنان سرزمینمان نیز جای گرفته است؛ حقوق و تکالیف نا به جا....
این روزها، بوی تغییر قوانین به مشام نمی رسد، اما آوای خوش تغییر باورها، مدتی است فراگیر شده. شاید یک شوخی به جا زمینه ای باشد که امروز، فکر کنیم که کجا ایستاده ایم و کجا باید باشیم...
زیر نویس:
اگر فکر می کنید شرایط بیان شده اغراق آمیزند، نگاه مجددی بیاندازید. این حقوق برایتان آشنا نیست؟!
 زن به مرد وکالت بلاعزل با حق توکیل به غیر داد تا مرد در هر زمانی که بخواهد از جانب زن اقدام به متارکه کرده و خود را از علقه زوجیت رها سازد به هر طریق اعم از بذل یا اخذ مهریه./زن به مرد وکالت بلا عزل داد تا هر زمان خواست مهریه را به هر میزان که خواست افزایش کاهش دهد./ مرد اجازه دارد هر زمان اراده نمود به خارج از کشور مسافرت نموده و نیازی به اجازه مجدد زن نباشد چه برای اخذ یا تمدید یا تجدید گذرنامه و این اجازه دائمی است./ مرد حق ادامه تحصیل را تا هر مرحله‌ای که لازم بداند خواهد داشت در هر مکان و محلی که ایجاب کند ./ زن، مرد را در انتخاب هر شغلی که مایل باشد و در هر محلی که صلاح بداند مخیر می‌نماید./ زن مکلف است هنگام جدایی اعم از اینکه متارکه به درخواست زن باشد یا به درخواست مرد، کلیه دارایی خود را اعم از منقول و غیر منقول و وجوه نقدی بلا عوض به مرد منتقل نماید. / حق انتخاب مسکن و تعیین کشور و شهر یا محل آن با مرد خواهد بود./ حضانت فرزندان بعد از طلاق مطلقاً با مرد خواهد بود و در صورت خروج از کشور نیز نیازی به اذن پدر نخواهد بود./اختیار زمان بچه‌دار شدن مطلقاً در اختیار مرد خواهد بود./نزدیکی و تمکین در اختیار مرد بوده و هر زمان که اراده نمود زن مکلف به همبستری با مرد خواهد بود./اگر احیاناً تقاضای همبستری از سوی زن باشد زن باید قبلاً مبلغی (که از سوی مرد تعیین می شود) به شماره حساب مرد واریز نماید با این حال مرد در نزدیکی مخیر بوده و این امر موجد هیچ حقی هم برای زن نخواهد بود./زن به هیچ عنوان حق طلاق مرد را نخواهد داشت./زن پس از متارکه به هیچ عنوان حق ازدواج را نخواهد داشت اعم از نکاح دائم یا نکاح منقطع.(با توجه به نگاه اجتماعی در این مقوله)/مرد هر وقت مصلحت بداند می تواند زن را تنبیه بدنی نماید و زن حق هر گونه اعتراض بعدی را در این خصوص از خود سلب و ساقط  می نماید.  /زن مکلف به انجام کلیه کارهای منزل بوده و در موقع جدایی نیز حق درخواست اجرت المثل را از این حیث نخواهد داشت./مرد هر گونه که مقتضی و صلاح بداند در برقراری ارتباط با دیگران مخیر بوده و زن حق هر گونه اعتراض بعدی را از خود سلب و ساقط می‌نماید./درخصوص تربیت اولاد مرد هر گونه صلاح بداند اقدام خواهد نمود و زن حق دخالت در این خصوص را نخواهد داشت./ریاست خانواده با مرد خواهد بود./مرد شرط نمود که زن ضمن اطاعت کامل از مرد از والدین ایشان نیز تبعیت کامل داشته باشد./مرد شرط نمود عند اللزوم نفقه والدین ایشان نیز با زن باشد./حق رجوع بعد از طلاق با مرد خواهد بود./نفقه مرد علاوه بر مصادیق قانونی که عبارت از تهیه مسکن و البسه و خوراک و هزینه های بهداشتی و دارویی می‌باشد شامل کلیه تفریحات مرد نیز از قبیل مسافرت خارج از کشور و غیره خواهد بود و میزان نفقه نیز توسط مرد بدون لحاظ کردن وضعیت مالی زن تعیین خواهد شد.

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

کبوتر آگاهی


نمی دانم تبلیغ تلویزیونی " هجدهمین نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاری ها" را دیده اید یا نه. همان تبلیغی که در یک صبح زیبا، پرندگان کاغذی بر بالای سر مردمان پرواز می کنند و نگاه خیره همگان را به دنبال خود می کشند و در ادامه ، روزنامه های روز میز هم به پرواز در می آیند. این است که می فهمی جشنواره مطبوعات است...
صرف نظر از نگاه های مسخره بازیگران، که در تمام فیلم های تلویزیونی یکی است ، و برایشان فرقی ندارد به جوایز یک بانک نگاه می کنند یا پرواز اندیشه ها ؛ اما ایده پشت سر این تیزر، ایده قشنگی بود؛ پرواز کبوترهایی ساخته شده از مرکب و کاغذ در ظاهر و حقیقت و آگاهی در باطن. پرواز به سوی بالا؛آسمان و جلب توجه مردمان عادی به دنیای فرا سر،
امیدوارم ایده ساخت این تبلیغ، وطنی باشد. اونوقت ذوق می کنم از این همه خلاقیت. اما اگر هم مثل هزاران مورد دیگر؛ کپی شده باشد، موردی ندارد. حتما کسی زیباییش را فهمیده. اما باور نمی کنم دوستان بسیار عزیزمان در سیما یا ارشاد هم فهمیده باشندش.
فهمیده آن ها برایشان مسئولیت می آورد...
کاش به قدرهمین چند روزه نمایشگاه، مطبوعات آزاد داشتیم. و مطبوعات فقط زمانی توبیخ می شدند که دروغی را منتشر می کردند آن هم وقیحانه...
آینده هم تعطیل شد. آن هم در خلال همین نمایشگاه!!!

زیرنویس:
با همه علاقه اش به کتاب و مجله و روزنامه، دلش نیامد به من بگوید بیا یک سری به نمایشگاه بزنیم؛ آن جا دیگر چیزی برای دیدن نداشت...

۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

سوا می کنند


از گزینش اداره زنگ زدند و برای تک تک بچه ها وقت مصاحبه معین کردند. به طور قطع و حتمی همه آن ها که بیش از شش سال سابقه داشتند در بدو ورود و امضای قراردادهای اولیه گزینش شده بودند اما توسط مسئولان وقت! ( می فهمید که!). البته هستند کسانی که کمتر از شش سال سابقه دارند و تعدادشان هم اصلاً کم نیست اما هیچ مصاحبه و گزینشی در استخدامشان در کار نبوده و خب حتما لازم نبوده دیگر. آن ها شدیدا گزینش شده؛ بودند.
و البته چون رعایت بزرگی و کوچکی سابقه کار، نشانه ادب است، ابتدا دوستان قدیمی دعوت به مصاحبه می شوند و بعدتر، اگر فرصتی باقی بود؛ دوستان جدید کم سابقه.
فرصت زیادی باقی نمانده. قرارها را طوری تنظیم کرده اند که هرکس کمتر از 24 ساعت زمان داشته باشد و به طور مسلم بیش از آن هم نیاز نیست؛ آخر می خواهند به کنه ضمیر هرکس دست یابند و هیچ کس برای "پیاده کردن نقش خود" به زمان نیاز ندارد.
پایان روز، همه خونسرد و عادی، همچون روزهای گذشته، از یکدیگر جدا شدند. اما فقط کتاب فروش سر کوچه می دانست راز آرامش دروغین همکارهای من را...
شب که می شود به یاد همان چند همکاری می افتم که شاهد خریدشان بوده ام در کتاب فروشی. دلم می سوزد وقتی به یاد می آورم هر کدام دو- سه کتاب خریده اند. از نمونه سوالات مصاحبه، تا رساله کامل یک مرجع و تا خلاصه رسایل همه مراجع و ... . دلم برای شب بیداری همکارها و مرور سریعشان بر مطالب، می گیرد.راستش دلم حتی برای کتاب ها هم می سوزد.
روز بعد، نوبت سوال و جواب هاست. کاش همه چیز در همان کتاب ها خلاصه می شد... امروز، روز سوالات سیاسی است، برای همین یک نفر، خلاصه سخنرانی های اخیر افراد مهم را، بازگو می کند. آن دیگری لیست امامان جمعه هفته های گذشته و به طور خاص؛ خطبه های هفته گذشته را تهیه می کند و سومی به دنبال سخنان، عالی ترین مقام کشور پیرامون حوادث اخیر است.
من هم آن جا نشسته ام. گاهی کسی می آید و احکام موضوعی را می پرسد. توضیح می دهم و ته دلم می گیرد. یادم می آید این معلومات، مال زمانی بوده که من هنوز مسلمان بوده ام. بیشتر البته دوستان می آیند و جوابی که در پاسخ به سوالات سیاسی آماده کرده اند، برایم بازگو می کنند. در نقش مصحح ظاهر می شوم، کلماتشان را پس و پیش یا گاهی کم و زیاد می کنم. انگار شده باشم بازیگردان فیلم، در تلاشم تا از بازیگرها، بازی ای را بگیرم که واقعی تر باشد.
ظهر که می شود تقریبا همه رفته اند. منتظر می شوم تا بازگردند و حکایت خود را برایم تعریف کنند. در آن زمان تنهایی، هوس کردم ای کاش، حداقل کارشناس گزینش شده بودم. دلم می خواست بچه ها مجبور می شدند نقش بهتری بازی کنند. یا لا اقل کمی به دروغ هایشان رنگ احساس بزنند. اما می دانم گزینش فعلی، به شنیدن همین دروغ ها، دلخوش است. آن قدر گرفتاری دارد یا شاید آن قدر کور شده که تنها حرف ها را می شنود.
دلم برای سوالات اعتقادی و سیاسی می سوزد. این که ملاک مسلمان بودن و نبودن همه ما، حفظ بودن ارکان نماز است و شرایط مجتهد و نه آدم بودن و دروغ نگفتن. اینکه ملاک کارشناس کاری بودن، شرکت هفتگی در مراسم نماز جمعه باشد و ...
حس می کنم مفتشین دهه 60، مفتشین بهتری – در کار خودشان - بودند. برایشان ظاهر مردم مهم نبود. باید مطمدن می شدند که هر چه می شنوند فیلم و دروغ نیست و شاید فریفتنشان، به راستی، سخت تر بود. البته از این فیلتر سهمگین، به این راحتی ها نمی شد عبور کرد.امروز فرزندان آن ها که فیلتر می ساختند مجبورند فقط به شنیدن دروغ های شاخدار از فرزندان همان ها که روزی از فیلتر پدرانشان رد شده بودند؛ دل خوش کنند. شاید که نسل بعد زحمت همین دروغ های مضحک را هم به خودش ندهد...
زیرنویس:
گزینش من سال قبل بود. شاید به این دلیل که در قسمت دیگری کار می کردم. به هرحال اگرچه در جواب سوالات سیاسی، هر جا که نتوانستم فرار کنم و بپیچانم، دروغ گفتم، اما در عوض در قسمت سوالات مذهبی تا توانستم تلافی کردم. هرچه نمی دانستم با بی قیدی گفتم نمی دانم.شاید از غرور بیش از حدم بود که توضیح المسائل به دست نگرفتم اما به هرحال قیافه خانم مفتش هنگام شنیدن نمی دانم های مکرر من دیدنی بود. دلم دوست داشت کمی خنک باشد...

۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

هیج و مو!


رفتم و موهایم را کوتاه کردم. کوتاه کوتاه. به یکباره تصمیم گرفتم اما بعد هرچه فکر کردم مصمم تر شدم.
قبل تر هم یه سرم زده بود. می گفتم ریشه موها ضعیف شده و وقت رسیدگی به این همه مو را ندارم و ...
این بار اما فرق می کرد. میخواستم خودم را رها کنم از دست این موهایی که تنها دلیلم برای نگه داریشان این بود که طاقت دل کندن ندارم. عادت کرده ام بهشان...
***
اصلاً مو یک موضوع خاص است، داستانی برای خودش دارد که شاید فقط زن ها درکش می کنند. گاهی وقتی از همه جا به یک زن فشار می آید، وقتی کم می آورد و دستش از همه جا کوتاه می شود؛ شاید همه دق و دلی اش را بر سر موهای بیچاره خالی کند و از دیگر سو، وقتی شاد و خوشحال است و دنیا بر وفق مراد؛ موها را آرایشی نوین می کند ورنگی دگر می زند و ...
شاید بتوان گفت مظهر زنانگی متجلی است؛ حتی وقتی باید پنهان شود و محکوم!
گاهی فکر می کنم معمولا هیچ کس، به جز خود زن نمی فهمد منظورش از تغییری که در مو می دهد چیست. تازه شاید خودش هم نداند، فقط حس کند...
واقعاً که! این همه جلوه و در عین رازهای بازگو نشده...
***
چرا موهایم را کوتاه کردم؟ آن هم بعد از این همه سال؛ در این سن؟
می خواستم تغییر کنم. داشتم خودم را تغییر میدادم، باورهایم، نگاهم، تصوراتم و همه تکالیف و حقوق متصور شده ام را.در حال طغیان بودم. نمود خارجی نیاز داشتم و به دست آوردم. موهایم را زدم. همه اندوخته زنانگی ام را . حداقل 12 سال از زندگی ام را به دست باد سپردم.
**
به هرکه  گفتم و شنید ، از افراد خانواده و دوستان، تا همکاران آرایشگر و حتی خودش، از اولین لحظه که قصدم را بازگو کردم تا وقتی اولین قیچی به موهایم نزدیک شد؛ همه سعی کردند منصرفم کنند. با چنان حالتی از دلسوزی می گفتند " چه طور دلت می آید؟" که انگار قصد داشتم کودکی را به مسلخ ببرم. دلم نمی آمد اما باید با خودم کنار می آمدم. موهایم بازهم بلند میشد اما من باید " خراب کردن " را یاد می گرفتم. اگر قرار بود هرچه از گذشته جمع کرده ام را به واسطه " زمانی که برای جمع کردنش صرف شده " نگه دارم ، زندگی محال می شد. من تلقی خودم را از زن بودنم، با رد شدن از روی موهای بر زمین ریخته شده ؛ شکستم.
من عبور کردن را تمرین می کردم...
زیر نویس:
·        دیگران هیچ. اما تو که از من می خواستی در باورهایم تجدید نظر کنم؛ دیگر چرا می پرسی چه طور دلم آمده؟! تو دیگر چرا؟
اگر قادر به گذشتن از چند دسته مو 10 – 12 ساله نباشم ، چه طور می خواهم از باورهای بعضاً 1000 ساله عبور کنم؟
·        این کشفیات آسان به دست نیامده. کلی در خلوت؛ خودم را روانکاوی کرده ام. باور کنید کار آسانی نبود. اما باید می فهمیدم چرا...

۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

دروغ سفارش شده

یه روزی در این فضای مجازی نشسته بودیم و غر می زدیم که چه قدر راحت مردم این جامعه دروغ می گویند...
روز دیگری ، کسی که برایمان عزیز بود از سرطانی گفت که جامعه را در بر گرفته بود.سرطانی که همه زیبایی های جامعه را می بلعید.
روزها که گذشت هر روز دیدیم و شنیدیم آن ها که ادعای مسلمانی شان و داعیه مردمداریشان گوش فلک را کر کرده بود چه قدر آسان دروغ می گفتند. چه قدر آسان روز را چون شب تار نشان دادند و هیچ کس جرأت اعتراض نکرد.
دروغ شنیدن برایمان عادی شد. دروغ گفتن عادی تر...
فکر کنم خسته شدیم ار بس که ناله زدیم از دروغ های بزرگ تر از توان درک یک ملت. از دروغ هایی که پایه های آسمان را هم می لرزاند.
دروغ گو پاداش گرفت برای دروغ هایش و آن ها که رسوایش کرده بودند روانه زندان شدند...
اما کاش قضیه در حد همین دروغ گفتن و شنیدن ها می ماند...
....
چند شب پیش بالاترین مقام کشور، در جمع افرادی که عازم مقدس ترین سفر در اسلام بودند، رسماً - و نه تلویحاً - امر به دروغ کرد و این دروغ را حتی برای حفظ کیان اسلام و جامعه اسلامی و حکومت اسلامی نیزنگفت.این دروغ فقط یک دروغ بود بی آنکه منفعت خاصی داشته باشد.
به کارگزاران حج تمتع و خطاب به همه کسانی که آماده سفر می شدند گفته شد: " سوغات سفر خود را از ایران تهیه کنند و در بازگشت از سفر به عنوان سوغات عربستان هدیه دهند."
ظاهرش ساده است. خیلی ها این کار را می کنند اما شاید توجه نکنند که چنین کاری رسما دروغ گفتن است. اصلا چه فرقی دارد ؟ سوغات محصول چین را چه از ایران بخرید چه از عربستان. سود پولش با در جیب یک عده وارد کننده بی نیاز می رود یا یکسری شاهزاده عرب . فرقی به حال کارگر و کشاورز و کارمند این مملکت نمی کند. دردی از اقتصاد این کشور دوا نخواهد کرد.
من با خرید سوغات با این شکل و روش امروزینش مخالفم.اما راه عوض کردن این شیوه این " امر به دروغ گفتن و عمل به دروغ کردن" نیست.شاید مردم عادی فرقش را ندانند، اما هر اسلام شناسی باید بداند و از آن پرهیز کند...
اسلامی که از آن دم می زنند به کجا رسیده که حاجی باید بعد از توبه و پاک شدن از گناهان، به این راحتی دروغ بگوید... به این راحتی سفارش شود به دروغ گفتن؟؟!

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

مخاطبین خواب رفته

هر سال این موقع که می شود - به خصوص دو - سه سال گذشته- با دیدن این همه مستند و فیلم و مصاحبه و ویژه برنامه از جنگ و آدم هایش، باید بگردم به دنبال مخاطب خاص و فکر کنم واقعا منظور همه این آدم هایی که می آیند و می روند و حرف می زنند چیست یا بهتر بگویم کیست؟! .نمی دانم آیا همه آن ها که به جایی رسیده اند و به عبارتی ، به نوعی از مردم عادی جدا شده اند نباید مخاطبان واقعی این برنامه ها باشند؟؟
معنای آن بنرهای آویزان از در و دیوار شهر که با عبارت آزار دهنده " ما رفتیم برای... " آغاز می شود را نمی فهمم. و همین طوز معنای نگاه های مبهوت آن همه فرمانده ی جنگ را که زل زده اند به عابران سر به هوای شهر...
نمی فهمم که مخاطب کلامشان و از همه بدتر سوالشان آیا منم یا کسی دیگر
و از همه این ها مهمتر آیا از خودشان هم سوال می کنند؟ و جواب سوال هایشان با جوابی که سال ها قبل داده اند یکی می شود یا نه؟
دوست دارم همه این ها که در باره آگاه بودن مرده ها می گویند دروغ باشد. اصلا دوست ندارم باور کنم بیچاره ها مجبور باشند این همه واقعیت تلخ ، این همه سواستفاده،لجبازی، خیانت و خیلی چیزهای دیگر را ببینند و هیچ کاری از دستشان بر نیاید. خیلی ناراحت کننده می شود که هر روز شاهد  بحران، افسردگی ، استیصال و غم آدم هایی باشی که روزگاری حاضر شدی به خاطر شادی نامعلومشان - که مطمئن بودی به دست خواهد امد- از عزیزترین دارایی هایت بگذری، حتی از همه آن ها، حتی از جانت...
دوست ندارم به این فکر کنم که اگر همه آن آدم ها باز گردند درگیر چه سوال هایی خواهند شد و برای چند پرسش پاسخ قانع کننده خواهند داشت اما ....
ایمان دارم خیلی از آن ها اگر همه این ناملایمات کشف شده در طی این سی و چند سال،همه تجربیات و مشاهدات و متألمات این روزهایمان را یک دفعه و ناگهانی در برابرشان می دیدند و درک می کردند باز هم به ناچار به همان راهی می رفتند که رفتند. شاید نه با امید ساخت آینده ای بهتر ؛ اما قطعا با رویای جلوگیری از فاجعه ای بزرگتر...
زیر نویس:
نمی دانم چرا چند سالی است بعضی ها اصرار دارند همه دغدغه شهدا را اسلام معرفی کنند و نه ایران. اما اگر حرفشان سندیت داشت باید می توانستند در همان سال ها نیرو بسیج کنند به سایر بلاد کفر و اسلام را رواج دهند. دیگر چه نیازی بود به راه افتادن جنگی که اول از همه ایرانیتش به خطر افتاده بود و نه اسلامیتش ؟

۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه

موعظات ناب!


سی شب ماه رمضان هم گذشت. با همه خوب و بد و کم و زیادش. در این شب ها یک آقای روحانی بود که در فاصله ماراتن خوردن بعد از افطار می آمد و شروع می کرد به صحبت کردن از شرق و غرب. بنده خدا برای اینکه ثابت بکند اطلاعات لازم و کافی از جامعه داره از هر دری سخن می گفت. از موعظه های اخلاقی و اجتماعی تا فرستادن ماهواره و رصد اجرام آسمانی و شبیه سازی و غیره و غیره.انصافا هم نسبت به بقیه آقایان حرف هایش قابل تحمل تر بود. یعنی مجبور نبودی در خلال مراسم افطار و تا شروع شدن سریال های شاهکار! سیما ، صدای تلویزیون را کامل ببندی!!!بگذریم.
این جناب روحانی، در آخرین سخنرانی از سلسله سخنرانی های بیست و چندگانه شان صحبت هایی کردند که یک تعداد قابل ملاحظه ای علامت سوال و تعجب ؛ هر دو با هم؛ بالای سر ما سبز شد و هرچه کردم دیدم قابل چشم پوشی نیست و باید به یکی در این باره بگم...
محور اصلی چند جلسه آخر سخنرانی ، فقر بود.در این رابطه از معایب و مضرات جامعه فقیر تااااا تنبلی و کارنکردن افراد جامعه و رهنمون شدن جامعه به فقر گفته شد. درنهایت هم به گله از بابت ازدیاد تعطیلات منجر شد.(مصادف با تصویب تعطیلات اضافه عید فطر)
اما روز آخر...
آقای روز آخر مطابق با حدیث و یا روایتی رابطه فقر و نارضایتی خداوند را به این شکل بیان کردند:
وقتی خدا از قومی راضی باشد دو نشانه دارد: 1 – حاکمان عادل بر آن ها مسلط می کند 2- سایه فقر و گرانی و تورم را از سر آنها بر می دارد.
سوال: آیا خدا از این جامعه ناراضی است؟
صحبت های بعدی ایشان کلا در جهت پاسخ مثبت به این سوال بود. چرا که وضعیت بد حجاب و سایر مسایل دینی به عنوان دلایل نارضایتی خدا اعلام شد و نتیجه گرفته شد که یکی از راه های جلوگیری از فقر ، بازگشت به دامان خداست...
حالا سوال من اینه که آیا دو نشانه فوق الزاما باید با هم باشند تا نشانه رضایت خداوند باشد ؟ به عبارت دیگر آیا اگر با توجه به مغایرت وضعیت جامعه با نشانه دوم می توان به این نتیجه رسید که خدا از این جامعه ناراضی است؛ پس می توان گفت که حاکمان عادل هم بر جامعه مسلط نیستند؟؟؟ !
زیرنویس:
من اصلا قصد ندارم خدای نکرده، سیاه نمایی کنم. شاید منظور ایشان این بوده چون حاکم عادل داریم پس خدای راضی هم داریم، پس اصلا گرانی نداریم و ... و البته این قسمت از حرف ها قرار بوده در  روز 29 رمضان پخش شود که به واسطه اعلام عید فطر؛ پخش نشد. همین!

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

نفس های بی اراده


اگر من قدرت انتخاب و تغییر چیزی رو داشتم حتما قانون ممنوعیت خوردن و آشامیدن در ماه رمضان را لغو می کردم. اصلا نمی دانم آیا واقعا یک همچین قانونی وجود دارد یا اینکه آن هم مثل قانون ممنوعیت آب بازی، آن قدر واضح بوده که قانون گذار زحمت مکتوب کردنش را به خود نداده باشد.
خدا را شکر ، آن قدر تبصره و بند اضافه برای روزه نگرفتن هست که اگر روزه خواری علنی در شهر راه بیفتد، هیچ کس نمیتواند آمار مثلا 80 درصدی روزه نگرفتن مردم را به بی ایمانی نسبت بدهد که در جوابش دیگری مجبور به مستند سازی شود و ...
اتفاقا فکر می کنم چون در یک جامعه اسلامی! زندگی می کنیم حتما باید خوردن در جامعه آزاد باشد. اگر بپذیریم که روزه گرفتن فلسفه ای دارد شبیه همین ها که از کودکی یاد گرفته ایم؛ آن وقت روزه می گیریم برای همدردی و همدلی و درک نیاز نیازمندان و از آن مهمتر، تمرین تقویت اراده و ایستادگی در برابر هوای نفس.
اگر قرار باشد جامعه یک ماه برود در قرنطینه و آب و غذا قرار باشد در طول روز پنهان شود از برابر دیدگان مومنین! روزه دار؛ پس چه طور قرار است درک شود حال آن کودک فال فروش سرچهارراه وقتی مدهوش شده از بوی مرغ سوخاری یا این نفس هوس باز، در برابر چه چیزی قرار است ایستادگی کند وقتی همه هوس ها را از برابر دیدگانش برداشته ایم که مبادا به هوس بیفتد!
نگاهم می خورد به بنر بزرگی که از زبان پیامبر(ص)؛ روزه گرفتن در گرما را در حکم جهاد میداند. اول که متحیر می مانم که مگر عربستان سرما هم داشته و بعد هم نمی فهمم که چرا جهاد در جامعه اسلامی با هرچیز دیگری این قدر راحت برابر می شود.اما ظاهرا همین جمله شده فلسفه این روزهای روزه های ما.مردمی که اگرچه تعدادشان هر روز کمتر و کمتر می شود اما روزه می گیرند تا صرفا ثواب ببرند؛ آن هم ثواب جهاد!. البته در شرایطی که نه نفس بیچاره آزار ببیند و نه اراده ضعیفشان تقویت شود.
 اما سایرینی که نمی خواهند، نمی توانند یا اعتقاد ندارند... آنها خوب آبدیده می شوند و اراده تقویت می کنند از سر اجبار ، به جبران بی ارادگی مومنان! برای رضای خداوند از مومنین روزه دار...
کاش خدا فقط یک روز - از دست ما - سکوتش را می شکست...

۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه

خدای او و من



خدای من ، مثل خدای تو مهربان نیست. خدای من جبار است و اطاعتش ، به هر اندازه که در توانم باشد، از روی جبر است و نه علاقه. پس در قبال کارهایی که می کنم، پاداشی در انتظارم نیست...
---                                            -----                                                      -----
مثل خیلی های دیگه؛ من و برادر کوچیکه- که البته حالا دیگه مردی شده برای خودش- این روزها روزه دار شده ایم. اینکه در روزه گرفتن، چه سرّی هست و چرا با اینکه سخت تر از نماز خواندنه، ( اون هم توی این گرمای طولانی تابستون) اما انجام دادنش برای من یک نفر ، حداقل، میل و رغبت بیشتری ایجاد می کنه ؛ نمی دانم. فقط می دونم در همه این سال های روزه داری، هرگز نه من غر زده ام و نه برادر کوچیکه.
امروز وقتی رنگ مثل گچ صورت برادرم رو دیدم و اضطرابش رو از عقب موندن از درس هایش و از سوی دیگر عدم تواناییش در درس خوندن، با زبان روزه؛ پیشنهاد دادم بعضی روزها که درس های سنگین تری دارد، خودش را معاف کند از روزه گرفتن، که کنکور پیش رو، بیش از این کابوس همه روزهایش نباشد. نپذیرفت و در جوابم حرف های ابتدای مطلب را زد.
نمیدانم چرا و تحت تأثیر چه کسی، خدای جبار را شناخته است.هرچه می کنم به دین خدای من ایمان بیاورد، نمی شود که نمی شود.
خدای من مهربان است. زودرنج هم هست.قهر هم می کند اما اهل حرف است. هرچه قدر هم غمگینش کرده باشم از شنیدن حرف هایم روگردان نیست. با خدای من می شود عتاب کرد یا حتی سرش فریاد کشید. گاهی حتی فکر می کنم که آن قدر بچه بدی بوده ام که اشک خدایم را هم درآورده ام.
خدای او اما... فقط قانون هایش را بلد است. بی تبصره و بی تبعیض. و برادرکم هر چه قدر که تلاش کند قادر به راضی کردن این خدای سنگین دل نیست.
برای خدای من که روزه می گیری، دلت شاد می شود از تعامل برقرار کردن . همچون دوستی که دعوتت کرده و منزلش آن سوی شهر است. برای رفتن و رسیدن به خانه اش، سختی می کشی اما هم خودت از دیدار آن دوست شاد می شوی و هم می توانی منتی بر سرش بگذاری، حتی ناگفته.
او که برای خدایش روزه می گیرد از ترس 900 روز کفاره است و فریاد سهمگین پروردگار...
می دانم که به زودی یوغ اطاعت از این خدا را به کناری می اندازد و از این فرمانش نیز، همچون سایر دستورات، سرباز می زند.با خدای من نیز که غریبه است... آن وقت در خلوتش، جای خالی یک تکیه گاه، یک امید هرچند کمرنگ، خالی می ماند.
زیر نویس:
خدا از خالق این خدای خشن برای برادرم و سایر همفکرانش، نگذرد.
 یا شاید هم ... بهتر باشد بگذرد.
 خدای مهربان من، افسوس می خورد و می گذرد.

۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

باران

تهران . 1 تیرماه 90 
باران می آید ! باور می کنی؟ همه این گرمای وحشتناک و بی دلیل تمام بشو و برود حتی برای یک روز؟ یک شب ؟ یک ساعت؟
تهران. 2 تیرماه 90
بوی خاک باران خورده؛ پاک!
تهران . ..... ماه ....
روزهاست باران بی وقفه می بارد. زمین تشنه مجال جاری شدن نداده است اما به زودی سیل به راه خواهد افتاد. هوای شهر صاف و پاک است . پشت هر پنجره کودکی در انتظار رنگین کمان نشسته است.