- به مناسبت سومین سال اشغال این قسمت از فضای مجازی توسط من!
- دلم یک اعتراف نامه می خواست. خواستم حداقل به خودم یادآوری کنم.
عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان ............... روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم
۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه
اعتراف نامه
۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۹, جمعه
خرابکاری
۱۳۹۰ تیر ۳۰, پنجشنبه
باران 2
اما... خودتان را بگذارید جای من. اگر در ساعات پایانی شب پنجره را باز کنید و مست از بوی باران و خیس از شدت طوفان آخر تیرماه بشوید باز هم دلتان می آید چیدمان خانه تان را عوض کنید؟
تا باران می آید زمزمه می کنم :
باز باران، باران؛
شیشه پنجره را...
این بار اما دوست دارم بخوانم :
باران که می آید تو می آیی؛
باران گل، باران نیلوفر...
خدایا مرسی برای نزول برکاتت...
۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه
درب ها برای چه تخته می شوند....
چشمم رو هنوز کامل باز نکرده بودم که پیامش رسید." در خونه تو بستن."فکر کردم دارم خواب می بینم و یه غلت دیگه زدم. نمی ذاشت بخوابم. " دارم جدی می گم . باور کن. در رو تخته کردند و رفتند". حالا دیگه چشم های خودم کاملا باز شده بود. منتظر بودم تا چشم های کامپیوتر هم باز بشه و در این مدت با خودم فکر کردم منکه چند هفته است توی خونم هیچ خونه تکونی یی نکردم. شاید یکی از همسایه ها اومده و یه حرفی زده و .... . اصلا شاید یکدفعه ایی همسایه ها هجوم آورده اند برای همین هم قفل در کلید نمی چرخد و ...
وقتی رسیدم در را سه قفله کرده بودند ورفته بودند، کلید در پشتی را در آوردم و پریدم داخل. نه خیر! خانه سوت و کور بود. نه من شلوغ کرده بودم و نه همسایه ها. تازه فهمیدم سیستم در قفل کن چه قدر هوشمند است که بر اساس افکار آدم ها در خانه هایشان را تخته می کند و نه اعمالشان. جل الخالق؛ دوره آخر الزمان است دیگر.
خلاصه به روی مبارک خودمون نیاوردیم. مخفیانه دستی به سر و گوش خانه کشیدیم و با همان کلید در پشتی ، سری به سایر همسایگان در تخته شده زدیم و مزاحمشان شدیم . عجیب اینکه آن هاهم در و پنجره خانه شان سه قفله شده بود...
هنوز فکرم پیش علت زیاد آمدن این همه میخ و به راه افتادن جنبش تخته کردن بودم که دوباره پیام داد" همه اون محلی ها را فرستاده اند مرخصی. ربطی به تو نداره" گفتم : باید حدس می زدم .این هوشمند بازی ها به ما نیامده...
تقویم روی دیوار بر روی 21 گیر کرده بود. انگار که دوزاری تازه افتاده باشد... خندیدم. یاد همه هم محلی ها افتادم و به گشت و گذارم ادامه دادم. ...
زیر نویس:
نمی دانم تقویم روی دیوار روی 21 گیر کرده یا هنوز جنبش میخ بر کن به راه نیفتاده یا ... به هر حال ما که هنوز تخته شده در خدمتیم ، اون جالبه که می گه : " اینجوری با کلاس تره"
۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سهشنبه
حكايت من و وبلاگ نويس ها

قديمترها با خودم فكر ميكردم كه آخه فايده وبلاگ خواني چيه. برام قابل درك بود كه يه آدم بشينه پشت كامپيوترش و تو وبلاگش يه چيزي رو آموزش بده، چيزي رو تحليل كنه، خبري رو منتشر كنه، تبليغ وسيله هايي رو بكنه و از اين حرفا و يكسري آدم ديگر هم بشينند و بخونند و استفاده بكنند،اما؛چون همكاراي دور و برم - اونا كه وبلاگ نورد بودند- ميرفتند سراغ وبلاگهاي شخصي و خوندن قصه زندگي آدمهاي مختلف – كه 90 درصد مواقع هم سوپرغم انگيز بودند و يه وقتايي غير قابل باور- يواش يواش به همين نتيجه خط اول رسيدم.
اينترنت خونه كه ديزلي بود، اينترنت دانشگاه هم كه به خاطر شلوغي و صف طولاني اش هميشه وقتي ميرفتيم سراغش كه سرچ لازم!! بوديم، دوستاي دانشگاه كه به خاطر مشغله و اين حرفا نه اهل كار سياسي بودند نه اجتماعي نه هيچي ديگه؛ بچه مثبت ها از اينترنت فقط براي كاراي علمي استفاده ميكردند و ... ميكنند. همه اخبار و شايعات و تحليل هاي روز و غيره رو هم كه از منابع موثق و آگاه ميگرفتم و نيازم به اينترنت گردي هم تا حدود زيادي برآورده ميشد.
خلاصه اينكه ما به خاطر محيط اطرافمون نرفتيم سراغ وبلاگ و اين جلف بازيها (واقعا ًشرمنده كه از اصطلاحات دوران جهالت خودم استفاده كردم)
از اسفند 87 كه هر لحظه تبديل شد به يك خبر و نياز پيدا كرد به اطلاعات و تحليلهاي و پيگيري شخصي رويدادها مجبور شدم تنبلي رو كنار بذارم و خودم شروع كنم به جمع آوري اطلاعات .
اسفند 88 با يك وبلاگ خيلي خوب آشنا شدم كه بعد از دو سه بار سر زدن بهش معتاد شدم و يواش يواش شروع كردم به وبلاگ خواني و آشنا شدن با وبلاگهاي خوب و ...
فروردين 89 به پيشنهاد يكي از دوستان يه وبلاگ دو نفره زديم كه هركدوم توش فقط يه پست گذاشتيم!
خرداد ماه بود كه حسابي اعصاب و روانم بهم ريخته بود و زده بودم تو فاز افسردگي و اين حرفا، كه نمي دونم چي شد تصميم گرفتم برگردم به عادت قديم دوران بچگي و نوجواني و... اينجوري شد كه من شروع كردم به نوشتن براي دل خودم هرچند به قول يه دوست؛ چندان خواننده اي هم ندارم.
در كل نوشتن حالم رو خيلي بهتر كرد. هر روز صبح توي هر چه كه مي ديدم يا مي شنيدم دنبال سوژه مي گشتم و بعد هم تحليلش و ... و صد البته كه اين روزها سوژه - به خصوص از نوع تلخش- فراوونه!
درنهايت اين كه من يه عذرخواهي به همه وبلاگ نويس ها و وبلاگ نورد هاي تاريخ بشر به خاطر كوته فكريم و ذهنيت اشتباهم - متأثر از رفيق ناباب - بدهكارم. قول مي دهم كه در حد توان در ترويج فرهنگ وبلاگ نوردي بكوشم تا شايد از بار گناهم كاسته بشه!!!
۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه
لبخند خدا
گاهی احساس می کنی خدا منتظر تو مانده است تا آرزو کنی. نشسته است منتظر آرزوهایت و نظاره گر تلاش های عقلانیت؛ تو فکر می کنی، تصمیم می گیری ، تلاش می کنی ؛ اما ... نمی شود!
آرزوهايت را ممكن است كه فراموش كني اما خدا هرگز گفته ها و ناگفته هايت را فراموش نمي كند...
خدا آرزوهایت را می شنود؛ لبخند می زند و از محلی که تصور نکرده ای ؛ آن طور که تجسم نکرده ای ؛ از آن راه که ذهنت با همه تلاش هایش به آن دست نیافته است آرزویت را محقق می سازد.
آرزو داري بروي؛ سفر كني، اما نه به هر جا! به آن جا كه قلب زمين ميدانياش.از دلت مي گذرد كه ماه رمضان آن جا چه صفايي دارد... چه لطفي دارد كه مهمان خدا باشي در ماه خودش و درخانه خودش... تجسم مي كني مهماني خدا را در خانه اش ... آن هم ده روز ... كه تو مهمان خدا بشوي .... مهمان ويژه خدا...از ذهنت ميگذرد مي شود من هم؟؟! كسي در مغزت نااميد جواب مي دهد :"گمان نمي كنم. سفر در آن ماه به اين راحتي نيست سهم امثال ما نيست؛ براي از ما بهتران است و رفقاي رفيق باز..." بعد به شعبان فكر مي كني؛به ماه پيامبر خدا؛در شهر پيامبر خدا...
تو آرام آرزو ميكني... آنقدر آرام كه دلت هم نمي شود و تو گمان مي كني خدا هم نشنيده است!
زمان مي گذرد و" آرزوي پنهان شده در گوشه قلب" با " هر سفر ديگران " اندكي بيدار مي شود.
زمان گذشته است و خداوند تو را فراخوانده است.آنگونه كه آرزو كردهاي... نه!... در واقع به آن شكل كه آرزويش از دلت گذشته است.
شعبان در شرف پايان است و رمضان در هنگامه آغاز. در ماه پيامبر خدا ميهمان پيغامبري و در ماه خدا؛ بر سفره افطار و اطعام و احسان خدا نشستهاي.
تو لبخند ميزني و خدا.... ميخندد.
زيرنويس:
اول . يك ماهي شد كه نبودم. قسمت دوم این زمان را گرفتار سفر بودم و قسمت اول را گرفتار دنيا و مشکلات قسمت دوم!
بعللله. من آنجا بودم وقتي نبودم!
دوم. اگه عکس های بالایی کیفیت خوبی ندارند؛ لطفاً ببخشید! با موبایل گرفته شده اند و از روی عجله (آخه من دوست ندارم کسی بهم گیر بده)
۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه
بازگشت ظفرمندانه!
۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه
غیبت
اما فرق این کارآموزی با همه کارآموزی دانشجویان رشته های دیگر در اینه که رفتن ما و کارکردن ما بیشتر از این که به نفع استاد باشه و فلسفه نمره گرفتن توش باشه به نفع ایرانه! نه بابا شعار نمی دم وگرنه اگه نفع اول و آخرش ایران نبود چرا باید توی دوره ارشد به این امر خطیر پرداخت؟ من که توی دوره کارشناسی هم کارآموزی نداشتم.
به هر حال داریم میریم یه گوشه دنج این سرزمین که احتمالا به اینترنت ( به خاطر شرایط شغلی و نه مکانی) دسترسی نداریم و موبایلمان هم معلوم نیست کار کند( به خاطر شرایط مکانی و نه شغلی). به همه دلایل فوق بنده یه مدت غایب خواهم بود. ( حالا نه که حضورم خیلی مهم بود!)
به دلایل امنیتی فعلا نمی گم کجا میرم اما جای حدس و گمان رو باز میذارم. همین قدر بدونید که اگه کارمون رو درست انجام بدیم یه بنای تاریخی کشور به ثبت جهانی خواهد رسید! حالا دیگه مگه کسی می تونه از زیر کار در بره!!!
۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه
عكس و متن





