عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان       ...............          روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم

۱۳۹۵ دی ۲۰, دوشنبه

ناگه اجل از كمين برآيد ك " منـــم"

همیشه که همه حرفها فقط نباید جنبه اطلاع رسانی داشته باشند. میشه برسی خونه و  کامپیوتر رو روشن کنی و خبر رو بخونی که «#هاشمی رفسنجانی» بستری شد و محمد هاشمی گفته حالش خوب است. تو زیر لب بگویی که طبیعی است و خدا رو شکر که بخیر گذشته. چند دقیقه بعد دلت شور بزند و دوباره بخوانی که حالش خوب نیست و احیای قلبی ادامه دارد و ... تو بگویی «واااای» . بعد منجمد بمانی روبه روی مانیتور و فقط صفحه را رفرش کنی و پنج دقیقه بعد، تیتر بزنند که تمام. همین
راست میگویند ما عادت کرده بودیم که هاشمی همیشه باشد. هاشمی بماند برای روزهای سخت. روزهایی که دیوانگان در جهان بیرون بتازند. روزهایی که خانه خالی باشد و ... بر مبنای یک پیش فرض نامعلوم، قرار بوده همیشه باشد و حالا هرچه قدر هم که همه مبهوت باشند، باید باور کرد که ظاهرا قطار انقلاب درحال پیاده کردن نیروهای قدیمی خود است و این به تنهایی ترسناک است. تأویل بیشتر هم نیاز ندارد.

پی نوشت 1: از بیرون انداخته شدن از مجلس شورا توسط مردم تهران تا بازگشت به مجلس خبرگان، آنهم با رأی اول مردم همان تهران و با کلی عزت و جلال، راهی طولانی ... اما شدنی بود. و لابد پیش خدا آن قدر آبرو داشته که عزتش را پس بگیرد و بعد برود.

پی نوشت 2: اینکه کلی آدم، فارغ از تفاوت در دغدغه های سیاسی، در بهت و ترس فرو بروند، میتونه نشان از این باشه که تعداد آدمهای خیلی بیشتری ، نگران آینده کشورشون هستند. یک نگرانی خالص و بی تعصب

۱۳۹۵ دی ۱۷, جمعه

بازگشت از کما

حال و هوای این روزهای من، مثل بیرون اومدن از کما میمونه. دنیای دیگری که تجربه میکردم، خوب بود یا به بیان بهتر متفاوت بود. در عالم بیهوشی و مدهوشی، روزهای متفاوتی از قبل را تجربه کردم. رفتارهای متفاوتی را بروز دادم و شخصیت های متفاوتی را نقش آفرینی کردم.
حالا که برگشته ام و به این خانه و به آن روزهای دور نگاه میکنم، یادم می آید که چه قدر فاصله گرفته ام از همین «جیم انور» ساده ای که بودم. صرفنظر از بزرگ شدن من و تغییر زیاد دنیای مجازی و ابزارهای ابراز عقیده و چه و چه و چه و ...، حس زنی میان سال را دارم که تمام جوانی اش را در کما بوده و بی خبر از همه جا و همه کس برگشته.
شاید اگر بیدار نشده بودم از اون خواب هم شیرین و هم تلخ، هیچ وقت یادم نمی افتاد که گذشته من، «جیم انور» بودن من چه شکلی بود. شاید اصلا تا زمانی که یادم نیاد و به همون قالب پیشین برنگردم، هیچ چیز سر جای خودش برنگردد.

برام دعا کنید. دعا کنید که دوباره توی پیله خودم فرو نرم...

۱۳۹۳ مهر ۲۹, سه‌شنبه

لطیف مثل هوای پس از باران...

لطیف...

نمیشود چای ظهر خارج از نوبتت را دست بگیری و لم بدهی به دیواره کناره پنجره و تا نیمه بایستی در برابر باد پاییزی و زل بزنی به آن درختان در همین نزدیکی و ذهنت برود جایی که هیچ جا نیست و ....
و لذت نبری... شدنی نیست. با همه این توصیف ها، خنکی آن باد، حتی اگر شبیه بوران باشد و شنیدن صدای قطره های باران، حتی اگر شبیه رگبار باشند، دلچسب است.
آن هم بعد از آنهمه نگرانی و استیصال درباره سهم باقی مانده مان از رحمت خدا...

زیر نویس:
شاید اگر تو خیابان ایستاده بودم، بدون چتر و کلاه و سرتاپا خیس... آن وقت الان نظر دیگری داشتم لابد! شاید از روی کم طاقتی ...

۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

قرار عاشقی


من، قرار گذاشتم. ساعت ۷ به وقت عاشقی.
و او نیامد...
نه اینکه برایش مهم نباشد یا نخواهد بیاید...نه. ساعتش به وقت اسفند بود و ساعت مردم شهر، به وقت تابستان. مرداد بود و ساعت او، هنوز!، به وقت زمستان بود.
از ساعت ۷ من، تا ساعت ۷ او، یک دنیا فاصله بود...
عاشقی را باید اول صبح تجربه کرد. وقتی هوا گرگ و میش است. وقتی چشم، خمار و بسته ی خواب شب پیش است و فضا عاشقی کردن را می آموزد. و فقط حجم ها پیدا می مانند؛ نه رنگی و نه جزئیاتی...

آفتاب که بالا بیاید، شهر را هیاهو که در بگیرد؛ خواب از سر می پرد، سکوت می رود، آرامش می رود، .... ، حجم ها می روند.
رنگ ها می مانند و جزئیات
و دیگر، وقت عاشقی کردن نیست...

قرار گذاشته بودیم، ساعت ۷ به وقت عاشقی،
دلیلش هر چه که باشد، مهم نتیجه است: نیامد و من رفتم
و هرگز نفهمیدم چه ساعتی به جایی میرسید که دیگر برای عاشقی دیر بود...

۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

آتش باطل


یادش بخیر. آن زمان جاهلی مان که هنوز درس می خواندیم و سر کلاس درس می نشستیم و فکر می کردیم اندوخته ای عایدمان خواهد شد... استادی بود به غایت عزیز. سر کلاس جزوه نمی گفت، حرف می زد. صحبت هایش زندگی بود.
آیت الله زاده بود. اما نسبش در هیچ کجای رفتارش توی ذوق نمی زد. دینش شخصی بود مگر اینکه وادارش می کردیم به دفاع از اعتقاداتش؛ که انصافا به وقت دفاع هیچ وقت نه صدا بلند کرد و نه از کوره در رفت.
یادم هست یکبار در باب بحث ضرورت مرمت آثار باستانی ، حرف هایش به صیانت از میراث مادی و معنوی گذشتگان رسید. به سنت هایی که برایمان به یادگار مانده اند و آثاری که نماینده آن سنت ها یا آدم ها و دوره بیانگر آن آیین ها بوده اند.
در جواب کسانی که توجه رو به جلو و رد شدن از گذشته را تبلیغ می کردند می گفت : " آنچه از بین می رود باطل و آنچه برجا می ماند حق است. هرچه در خلال زمان باقی مانده حتی اگر به سختی و مشقت و با تغییر چهره و ... بلاخره رگه هایی از حقیقت در وجود خود داشته که توانسته از بلای زمان جان سالم در ببرد. پس این سنت ها شایسته احترام و حفاظت و این آثار واجب المرمت  اند."
در جوابش به طعنه گفتیم یعنی اگر اعتقادات و حکومت و مملکت از بین برود آن وقت .... ؟ گفت نمی شود. اما اگر شد لابد ...
***
آیت الله زاده بود و  از مدیران سال های نخست حکومت جدید. بعدتر ها ریاست را رها کرده بود که به تدریس برسد. دینش را می شد در احترامی که به دیگران گذاشت دید و فروتی و خضوعش. با این همه همیشه می گفت : من یک ایرانی مسلمانم.
زیرنویس:
در جواب آن ها که میخواهند به زور جلوی هرچه نماد ایرانی دارد بایستند باید گفت : نترسید. آنچه از بین می رود (لاید) باطل خواهد بود!

۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

یک دقیقه بیشتر


یلدا زمان و لحظه تحقق ندارد. محتاج در کردن توپ نیست. مثل نوروز نیست که پای بند ساعت و دقیقه باشد. آزاد است و بی زمان. همه که بیایند آغاز می شود و وقتی همه خسته شدند و لبریز از هم نشینی، تمام می شود. همه اش می شود همان یک دقیقه طلایی که هویتش را می سازد. اصلا تکثیری است از همان یک دقیقه ها برای لذت دور هم بودن و شادی کردنی ولو کوتاه. لذت شکر آن دقیقه ای که می توان به چهره همه آن هایی که مورد علاقه اند، با عشق زل زد.

***

یلدا که می آید هر سال خاطرم می رود به یلدای آن سال آخر با پدر. شنبه بود و پدر که تازه همان روز به سفر رفته بود قصد برگشتن نداشت. رفت و برگشت جاده و ترافیک شهری و خستگی؛...؛ حق داشت.

پایم را در یک کفش کرده بودم که باید بیایی. آسمان و ریسمانی به هم بافتم که ما همین فرصت اندک را داریم و از کجا معلوم که سال بعد این بزرگان فامیل که به دیدارشان می رویم سلامت باشند یا نه. مادر، پدر را راضی کرد و ...از همه آن مراسم، فقط خستگی  بی اندازه پدر یادم مانده و اخم هایش. خودم سرحال بودم از داشتن خانواده ای دورهم حتی به قیمت 9-8 ساعت رانندگی پدر در یک روز!حق داشتم. یلدای بعد دیگر پدرم نبود. و اگرچه پدر شب چله های زیادی را در کنارمان نبود اما آن چله نشینی به اصرار من و همت خودش برایم تا ابد حکم کیمیا دارد.
زیرنویس:

شب چله مسافرت بودیم. من زودتر رفته بودم و خانواده که 18 ساعتی را در فرودگاه معطل مانده بودند، جانم را به لب رساندند تا به من رسیدند! مادر زحمت همه تنقلات چله را کشیده بود به جز انار و هندوانه که انصافاً فراهم آوردنش، شدنی نبود. ولی هیچ چیز چله نشینی مثل لذت گرفتن دستان مادر و اطمینان از وجودش نبود.

۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

آسمان روز


روزها میان و میرن. اگه روزهای خاص نباشن، اگه مناسبت های تقویمی نباشن، یا تغییر فصل ها اونوقت شاید حتی گذر عمر رو هم احساس نکنیم. اما این گذرگاه ها؛ هستند. وجود دارند تا به ما یادآوری کنند یه برهه زمانی دیگه رو گذروندیم و قسمتی از عمرمون رو به خوبی یا بدی سپری کردیم.
مناسبت ها و گذرگاه های تاریخی کمک میکنن که به یاد بیاریم و سرخوش بشیم یا اینکه آه حسرت بکشیم...
امروز برای من یکی از همون گذرگاه هاست. تنها روزی که فقط و فقط برای خودِ منه و حاضر نیستم با کسی تقسیم بکنم: 
آسمان روزِ آبان ماه.
به پارسال فکر میکنم و به همه ذوقی که از نیم قرن شدگی ام داشتم و سال قبل ترش که سرخوش از رسیدن به عددی بسیار دلنشین بودم.امسال اما یادم میاد این اعدادی که پشت سر هم می آیند و می روند, نشانگر عمرند که بی حاصل طی شده و احتمالا بی سرانجام پایان می گیرد.
یادم می آید بچه تر که بودم مثلاً شش سال قبل- برای این روزهایم برنامه ها داشتم. فک میکردم تا 26 سالگی حتما فلان کار را انجام داده ام و به سر منزل بهمان مقصود رسیده ام ... راستش یک جاهایی هم گذاشته بودم برای اینکه اگر نشد؛... ؛ چند خرده کار بود که انجام دادنش را نوعی عصیان ناشی از جنون می دانستم. اصلاً برای همین هم شرط گذاشته بودم. مثل آن شرط هایی که می گویی که اگر چنین اتفاقی رخ ندهد من سرم را می کوبم به دیوار و از این قبیل حرف ها ( حالا نه به این شدت!) موعد مقرر شد و من که تا روز قبلش کلا همه پیش بینی های پیشینم را فراموش کرده بودم، به یاد آوردم و صد البته که جلوی همه آرزوهایم یک ضربدر بزرگ بود.
گذرگاه ها هستن. گاهی بهشون که میرسیم، با خوشحالی دستی به تابلو می زنیم و عبور می کنیم. گاهی مسیرمون رو عوض می کنیم و ... گاهی با حسرت سقوطمون را ادامه می دیم...

ریزنویس:
26 سالگی را با فراموش شدگی آغاز کردم. وقتی بیشتر دوستان و حتی مهمترین آدم این روزهای زندگی ام ، فراموشش کرده بود...

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

بی حسی



باورم نمیشه، تقریبا یک ماه و نیم گذشته و من هنوز برنگشته ام. خیال می کردم به محض تمام شدن روزهای سخت، با اشتیاق بر می گردم؛ اما ... نشد. فکر می کردم وقتی تمام شود، دنیا به شکل عجیبی زیبا خواهد شد. اما در پایان؛ دنیا همان دنیا بود، بدون تغییر...
انگار قرار بود از مرز بین دو دنیا بگذرم، همه روزهای سخت دنیای اول را با شوق رسیدن به دنیای دوم سپری کردم و وقتی از مرز بین دو دنیا رد شدم ... تا سه هفته بی حس شدم، باورم نمی شد روزها در دنیای آن سوی مرز، همین دنیا باشد و البته بدتر؛ چرا که حتی اشتیاقی برای رسیدن روزهای خوب هم وجود ندارد!
تمام تابستان، همه مشغله ام را گذاشتم برای تمام کردن پایان نامه ای که انگار خیال تمام شدن نداشت. نه ماه طول کشیده بود تا طرح و نقشه ام در ذهن شکل بگیرد و وقتی می خواستم همان ها را بازگو کنم، ...، انگار که توان گفتن نداشته باشم. خیلی سخت بود مرتب کردن ذهنم و بازگو کردن حق مطلبی که برای فهمیدنش زحمت زیادی کشیده بودم. اما بلاخره تمام شد. دوستان زیادی کمک کردند و در نهایت به سرانجام رسید.
اول مهر... همان روز که آغاز هر تحصیل است، برای من نقطه پایان بود.
و حالا شش هفته گذشته و من همچنان در تلاشم که خود را بازیابم. انگار که سه ماه کامل از زندگی را در کما بوده باشم، در بحبوهه نوسانات دلار و بالا گرفتن احتمال جنگ، دعوای دوباره دولتی ها و مجلسی ها و حتی در اوج روزهای خوب المپیکی.
انگار که نبوده باشم. یا در خواب دیده باشم. تازه به هوش آمده ام. حیرانم.
سخت است باور پذیرش این که هیچ چیز آن سوی دیوار نبوده است.
هنوز بی حسم. ...

۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

بازگشت به میز غذا


"لذتی که در ناخونک زدن به خوراکی های توی خونه - و به خصوص یخچال - در روز عید فطر هست در هیچ طعام بهشتی نیست"
یک جانور در مراسم صبحانه روز عید فطر
عید همگی مبارک

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

می شود، می توانیم


وقتی یه اتفاق بد میافته آدم داغون میشه.
وقتی این همه بی تفاوتی دیده میشه، اعصاب آدم به هم میریزه.
وقتی یه راهی پیدا میشه که آدم بتونه در بهتر شدن اوضاع موثرباشه حالش بهتر میشه.
وقتی در غیاب مسئولین همه تلاش می کنن و جاشونو پر میکنن دل آدم آروم میگیره.
***
وقتی از عصبانیت لباشونو گاز میگیرن و به زور به خواست مردمشون احترام میذارن - خواسته ای که وظیفشون بوده و هزینه ای هم براشون نداشته -
وقتی مجبور میشن اون طوری رفتار کنن که باید...
دلم آدم خنک میشه.
اصلا دل آدم قوی می شه به پشتوانه نیروی مردم. همون نیرویی که مدام میخوان باور کنیم که نیست...
حالا یه دل خنک و یه اعصاب آروم مونده و یه عالمه کار که باید انجام شه
زیرنویس:
وقایع نگاری هفته ای که گذشت

۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

ما، فراموشکاران تاریخ

گریه کن مرد. یک دل سیر گریه کن. اینجا که برگردی، همه فراموشت می کنند. تقصیری ندارند؛ این مردم خودشان را هم فراموش کرده اند.
اشک هایت را بریز و دلت را آرام کن. اینجا که برگردی باز باید بروی و بگردی و بدوی تا شاید سفره شام خانواده ات بی مرغ نباشد.
دلت را به حمایت هیچ یک از ما خوش نکن. نگذار باورت شود " کسانی هستند که ..." . قوت نگیر از بودنمان. باور کن وقتی بیایی می فهمی ما آدمهای پشت خطوط مجازی هستیم. ما کلا آدم های مجازی هستیم. مجازی بودنمان دوباره امیدت را ناامید می کند.
گریه کن. چون صاحبخانه ات، سر برج یادش می رود "طلای نداشته تو" به اندازه همه مدال های کاروان ارزش داشته است. اجاره را می خواهد وتقصیری هم ندارد. شکم بچه های او، چیزی از نا داوری نمی فهمد.
کاسب سر کوچه، فقط یک هفته با غرور نگاهت می کند، هفته بعد ، قبض برق که به دستش برسد، یاد " ارزش افزوده " می افتد و نرخ تورم و میوه های حساب نشده در دست تو دلش را آتش می زند. هفته سوم حتی به چشم هایت هم نگاه نمی کند.
اشک هایت را رها کن ودلت را آرام... اینجا هیچ تضمینی نیست ، وقتی 4 سال بعد، دوباره استحقاق قهرمان بودن را داشته باشی ؛ باند بازی هایشان اجازه بدهد تو را نماینده خودشان بدانند. تضمینی نیست که مربی وجود داشته باشد که تو را پسرش بداند.
می دانی تضمینی نیست حتی مربی قهرمان را یادشان مانده باشد. اینجا همه فراموشکارند.
دل نبند به قلب هایی که برایت می تپد. هیچ کداممان حاضر نیستیم برایت هیچ هزینه ای بپردازیم. نه برای تو و نه برای هیچ قهرمان دیگری. نه برای مدال تو که در دستان دیگری است و نه برای هیچ یک از مدال های رنگارنگ دیگران.
ما نه فقط قهرمان های ورزشی، که قهرمانان ملی مان را هم فراموش میکنیم. آن ها که مردانه برایمان ایستاندند که تنها نمانیم.
ما عادت داریم حتی خودمان را هم تنها رها کنیم .
باور کن که اگر آرش هنوز زنده بود اما مریض و معلول؛ تنها مانده بود کنج آسایشگاهی، جایی. ما آدم های احساسیم. احساس که فرو نشست یادمان می آید از هزینه زندگی و ترس ها و آرزوهایمان. این ها آن قدر بزرگ اند که دیگر جایی برای احساسات پاک انسانی در دلهایمان باقی نمی گذارد. تقصیر ما نیست. زندگی سخت است...
دلت را به بودن ما گرم نکن. ما قهرمانان شرافت و شهامت را هم فراموش کرده ایم. قهرمان ملی و ورزشی که دیگر جای خود دارند. به ما اطمینان نکن که وقتی پشتت را خالی کردیم دوباره و از نو نشکنی. به ما اعتماد نکن...
داخل پرانتز:
(ملت کلی پیام به فیلا فرستادن و اعتراض و حتی توهین کردن (ظاهرا) که چرا حق ما رو خوردید. اونوقت نماینده ایران در جواب فیلا گفته: اینا نظر رسمی دولت نیست. بله حق کاملا با شماست. دولت ما هیچ وقت طرفدار مردمش نیست اما حداقل می تونستید آخرش اضافه کنید اینا صدای اعتراض یک ملت است نه یک دولت. شاید اینجوری حداقل در ظاهر کمی از مردمتان دفاع می کردید...)
زیر نویس:
اینا رو برای حمایت از کشتی گیر غمگین ننوشتم. خواستم به خودم یادآوری کنم که ما فقط حرف می زنیم. خودم، جانور، اول از همه یادم میره و برمیگردم سراغ زندگیم. اگر هم از یادم نبرم، کاری براشون نمی کنم. نمونه اش: سیاسیون در زندان، مادران داغدار، خبرنگاران دربند، و آزادگان در حصر...

۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

همه چی آرومه

این حکایت سه سال گذشته ماست و البته قطعاً مدتها قبل از آن هم این بازی در جریان بوده فقط من به شخصه نمیدونستم یا به عمق فاجعه پی نبرده بودم.

" همه چی آرومه " به شکل نوینش از زمانی آغاز شد که همه تصمیم گرفتند در چشمان مردم زل بزنند و بگویند هرچه کرده اید، دیده اید، شنیده اید، گفتید و ... نکرده اید، ندیده اید، نشنیده اید و حتی نگفته اید. در وقیحانه ترین حالت به مردم گفته شد " شما نبودید. وجود نداشتید و علی رغم تلاشتان ما، شما را ندیدیم"

از زمان شروع فاز چندم سریال تلویزیونی "همه چی آرومه " سه سال و اندی می گذره. یک سال و نیم اول به این گذشت که اوضاع داخلی آرومه. باور کنید همه کسانی که توی خیابون می بینید ایادی بیگانه اند حتی اگر خود شما باشید. شما فریب خوردگانی و حتی تطمیع شدگانی هستید که هنوز خودتون نمیدونید.این مرحله با ضبط! سرسلسله، به نظر تمام شده بود. اگرچه اصلا نیازی به این کار نبود و کشور در امن و امان بود.

مرحله دوم متفاوت بود و با " باور کنید " شروع شد. در این فصل که حدود یه سال طول کشید باید باور می کردیم همه کشورهای عربی یک دفعه بعد از 30 سال و پس از اینکه باورشون شده بود همه چیز در مملکت ما آرومه! به فطرت اسلامی شون رجوع کرده و متحول شده اند. این فصل از سریال با پیش نرفتن وقایع براساس میل سازنده، آرام آرام محو شد. خوشبختانه در این حین سوژه دیگری پیدا شده بود.

فصل سوم: " باور کنید در سوریه همه چیز آرومه!!!"

در این فصل که دیگه صدای خبرگزاری های محترم و برادران عزیز خودی را هم درآورده بیشتر به کمدی می مونه.

در جدید ترین قسمت که امروز پخش شد، یک کاروان زائر ایرانی ربوده شده اند و به دنبال آن بعد از یک سال و خرده ای درگیری بلاخره اعزام زائر به سوریه ممنوع شد. (این یعنی الان شرایط خطرناک تر از دیروز و روزهای قبله) اونوقت یه خبرنگار با یه هواپیمای نسبتا خالی میره حلب و از داخل و خارج هواپیما و فرودگاه فیلم میگیره که ببینید چه قدر همه چی آرومه و ما تونستیم به راحتی فرود بیایم! بعد این آقای خبرنگار با یه اسکورت نظامی! مسیر فرودگاه تا شهر را طی میکنه، در بین راه گرفتار کمین تروریست ها میشن، اسکورت نظامی زخمی میشه ، دوباره به گروه حمله میشه و ... در پایان آقای خبرنگار در کمال خونسردی وسط اون همه درگیری، یه تاکسی!!! می گیره و میره شهر. و ما نتیجه میگیریم که اوضاع در سوریه آرام است.

*** 

برادر ضرغامی! نسلی که این سریال خوش ساختتان را می بیند یا رزمنده بوده یا زیر باران آتش و باروت زندگی کرده و یا زندگی اش از ابتدا با آن پیوند خورده. دیگه تو رو خدا فیلم جنگی برامون نساز. همون هر روز اسد رو بیاری نشون بدی با هیئت دولتش که خیلی خونسرد جلسه تشکیل دادن کافیه. اگه خواستی یه اجلاسی، همایشی هم اونجا بذاری بد نیست. اگه جشنواره فیلم با حضور دهنمکی و سلحشور باشه که دیگه عالی میشه. باور کن این طوری باور می کنیم همه چی آرومه و نیاز به این همه هزینه نیست.

زیر نویس:

  • اینقدر این برادرهای سوری ما رو دوست دارن که حتی برای یه خبرنگار معمولیمون که با وسایل و هیئت همراه کلا توی یه تاکسی جا شدن؛ یه کاروان اسکورت نظامی فرستادن. شما فکر کنید این همه محبت کجا دیده شده آخه؟! 
  • اگرچه خبری در خصوص ترکیب سنی و جنسی اعضای کاروان ربوده شده نخوندم، اما با تمام وجود دوست دارم باور کنم که اون کاروان یه کاروان عادی بوده و بعد هم اینکه همه اعضاش، عادی بوده اند. نه اینکه از زن و بچه مردم به عنوان سپر و پوشش استفاده شده باشه... 
حیف که احتمالا حقیقت چیز دیگری است...

۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه

481 مین نفر کنکور

قبل ترها گفته بودم بعضی از اعداد برای آدم ها دلنشین اند و حس خاصی بهشون دارن. امروز اضافه می کنم که بعضی اعداد برای همیشه توی ذهن آدم می مونند. مثل سالی که اتفاق خاصی برای آدم افتاده، شاید اولین حقوقی که گرفته یا هزینه ای که برای یه موضوع خاص، کرده یا ... یا شایدم عددی که میتونه روی زندگی آدم حسابی تأثیر گذار باشه؛ مثل رتبه کنکور...
رتبه های کنکور اومده. بماند که چه قدر غصه خوردیم برای نفر چهارم رشته تجربی که یک سال تمام، خیلی ها فکر می کردند نفر اول می شه اما نشد؛ البته قطعا بیشتر از اون ذوق کردیم و انرژی گرفتیم برای به ثمر نشستن تلاش های داداش کوچیکه ، که انگاری دیگه جدی جدی باید بهش بگیم : آقای دکتر.
4-8-1 اینا سه رقمی هستن که یه دنیا برای من و خانوادم معنی دارن. بهمون "خسته نباشید" میگن و خاطره همه اون روزهای پرتلاش و پر استرس رو کنار میزنن.
خدایا! شکرت. برای اینکه دو روزه که وقتی به چشم های اعضای خوانوادم نگاه می کنم، برق میزنن. دیگه نه استرسی هست و نه یأسی... 481 از اون اعدادیه که هم دلنشینه و هم به یاد موندنی.
زیرنویس:
برای همه اون هایی که کنکور داده اند  و درگیر انتخاب رشته اند و یا هنوز به مصاف این غول رویین تن نرفته اند، آرزو می کنم مزد همه زحماتشون رو بگیرن با یه انعام اضافی!

۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

خلوت


در کلان شهرها می شود از هر جای دیگری تنهاتر بود اما هیچ وقت نمی شود احساس خلوت کرد.

برای مردم شهر اغلب عجیب است که یک نفر، تک و تنها، برای چنین مدت طولانی و ملال آوری میان کوه ها و بین روستایی ها به سر برد اما اسم این تنهایی نیست؛ خلوت است. در کلان شهرها می شود از هر جای دیگری تنهاتر بود اما هیچ وقت نمی شود احساس خلوت کرد. قدرت عجیب و خصلت اصیل خلوت گزینی، در جدا کردن مان از جمع نیست بلکه در فرافکندن کل وجودمان به گستره نزدیک حضور اشیاست.
چرا روستانشینم؟؛ مارتین هایدگر؛ همشهری داستان؛ تیر91
**
دقیقاً همین طوره. در شهر تنهایی. حتی اگه با همه باشی و دوست های واقعی زیادی داشته باشی. یک فضا و شرایطی وجود داره که ... که آخرش به تنهایی ختم می شه. حتی اگر خود آدم هم به روی خودش نیاره؛ آخرش واقعیت خودش رو تحمیل می کنه.
راستی تنهایی هولناک تره یا خلوت؟ شاید از همه بدتر خلوتی باشه که منجر به فکر کردن درباره تنهایی بشه.

زیر نویس:
شاید تا مدتی متن های دوست داشتنی و مطلوب خودم رو اینجا بذارم. انتخاب این ها یه معنی ای می تونه داشته باشه. یعنی وقتی یه جمله از بین همه جملات یه داستان یا یه کتاب برای من برجسته و مطلوب می شه یعنی یه جورایی حرف دل منه و با حال و هوای روزهای من جور شده.
تلاش می کنم این روزها حرف های خودم را از زبان دیگران پیدا کنم. پس با اجازه همه کسانی که از مطالبشون – البته با ذکر منبع – استفاده خواهم کرد.

۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

تابستان هایی به طعم بهار



18 ساله شده. برادر کوچیکه رو میگم که توی این نابه سامانی سیستم آموزشی تا یه هفته دیگر باید برود و بنشیند سر جلسه کنکور و درست یا غلط اختیار زندگی اش را بدهد دست آن تک گزینه هایی که باید سیاه شوند! و انگار از همین حالا یاد بگیرد که زندگی فقط وقتی بر چرخ روال می افتد که گزینه های درست بیشتری را سیاه! کند. مهم نیست. یاد خواهد گرفت حداقل در تئوری!!!
صبح امروز یا بهتر بگویم نیمه شب دیشب 18 ساله شد. تولدش خوب خاطرم هست. تمام بعدازظهر 31 خرداد 73 و بعد هم شامگاه و درنهایت نیمه شب اول تابستان را. پدر را که می خواست ذهن من را منحرف کند و از پریشانی هردویمان بکاهد. بازی فوتبال جام جهانی بود. به گمانم برزیل با کشوری دیگر. فقط می دانم که بازی مهمی بود...
بیمارستان و راهروی انتظار و سری که روی پای پدر آرام گرفته بود. انتظار بیهوده تا نزدیک صبح برای دیدن مادر و موفق نشدن و خانه رفتن و خواب کوتاهی در آغوش پدر و اول صبح رفتن تا خانه مادربزرگ برای اطلاع دادن تولد سومین نوه اش... " انگار همین دیروز بود" را گذاشته اند برای چنین مواقعی.
برادر کوچیکه – که اگه 100 ساله هم بشه باز هم برادر کوچیکه است – دلش می خواد تولد 18 سالگیش ناب و به یاد موندنی باشه واز طرف دیگر دلشوره این کنکور خانه خراب لحظه ای رهایش نمی کند. سر به سرش می گذارم که چون دو ماه دیگه قرار است کادوی قبولی در دانشگاه را بدهم و از طرف دیگر چون هنوز حقوق نگرفته ام؛ بی خیال کادو شو و البته با این حرفم حکم مرگم را – تا حدودی – امضا می کنم.
برایش یک کارت هدیه را کادو پیچ کرده ام، هزار نوع چسب روی پاکت زده ام که نه پاره بشود و نه به این راحتی ها باز؛ کادو را با هر چه به دستم می رسید، از لنگه جوراب تا شکلات، از عروسک تزیینی تا پوست تخمه؛ ریخته ام توی جعبه کفش و باز هم چسب و کادو و ... قیافه اش دیدنی می شود موقع باز کردن هدیه. البته برای اینکه خیلی سرخورده نشه یه کیک (چه) ای هم درست کردم که دل داداشم قوت بگیره تو این روزای سیاه قبل کنکور!!!!
فقط دوست دارم بدونه  18 ساله که هروقت یادم می افته حس میکنم تابستان های زندگیم از اولین روز، بوی بهار میدادند و اگرچه حالا دیگه واقعا مرد خونه مون شده اما هرکاری بکنه واسه من بزرگ نمی شه ...
زیرنویس:

اینا رو گفتم که اگه دیدین یه زمان نامعلومی گذشت و ما پیدامون نشد، هم قاتل رو بشناسید و هم از علت قتل مطلع باشید! D:

۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

ارتحال پر هزینه



  • گفت 11 هزار اتوبوس آمده بودند. از همه جا، دور و نزدیک؛ فقط 3.5 میلیون آب معدنی خریده بودند و کنار گذاشته بودند، یک حساب سرانگشتی ( و یک نگاهی به صورت هزینه های انجام شده ) کردیم و دیدیم چیزی حدود 20 میلیارد تومن هزینه شده و این تازه غیر از هزینه نیروهای در حال مأموریت آتش نشانی، اورژانس، پلیس، استانداری ها و ... است. هزینه این ها را هم که حساب کنی که آمد و رفت و تجهیز نیروهای هایشان به حساب همان دستگاه اجرایی مربوط است آن وقت حساب کار می شود بالای 25 میلیارد تومن!

  • می گفت تزیینات اینجا بی نظیر است. در دنیا لنگه ندارد. معرق سنگ است و سنگ هایش هم بی هیچ ملاحظه ای از هر کشوری که لازم باشد وارد می شود. از لحاظ وسعت و عظمت تزیینات حتی به مساجد و کاخ های عربی هم سراست. تزیینات سردرهایش شبیه هیچ نمونه داخلی یا خارجی نیست و البته همه این ها برای نشان دادن عظمت و شکوه ایران اسلامی است. اگرهم مردم عادی وقتی قدم در بارگاه می گذارند؛ نتوانند شکوه این همه زیبایی را درک کنند مهم نیست، مهم درک آن توسط مقامات دیگر کشورهاست.

  • در همان جلسه هماهنگی وقتی صورت هزینه ها را دیده بود فریادش بلند شده بود که ای کاش به جای این همه هزینه گزاف، یکی به بالاترین مقام کشور پیشنهاد بدهد و او هم دستور بدهد که زین پس هر سال به مناسبت سالگرد ارتحال یک پروژه عمرانی بزرگ، در مناطق محروم – بخوانید ، کمتر مشتاق به وضعیت فعلی کشور یا حتی ناراضی-  اجرا شود و به بهره برداری برسد: کارخانه تصفیه آب در سیستان، گاز رسانی به خوزستان، برق رسانی به کردستان و ... بعد از آن هم مراسم را منطقه ای برگزار کنند و فقط مقامات در مرقد جمع شوند و ...  می گفت خود مرحوم هم راضی به این همه خرج نیست. حالا که به اسمش خرج می کنید حداقل جایی خرج کنید که به درد مردم بخورد... رییس جلسه اخم کرده و پرسیده بود: " پس شکوه ایران اسلامی چه می شود؟"

جلسه بعد رییسش گفته بود خود به جای او در جلسه شرکت می کند تا بیش از این حیثیت شان به فنا نرود!
  • ریسش رفته جلسه و او کنار ما نشسته و چای می خورد با طعم افسوس 25 میلیارد تومانی؛

یکدفعه ابرو بالا می اندازد که اصلا حواسم نبود با 3000 میلیارد چه قدر مراسم سالگرد میشود گرفت!
لیوان چایش را روی میز می گذارد و سر تکان می دهد و از اتاق خارج می شود...

۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه

اعتراف نامه


روزی که شروع کردم  به نوشتن، ذهن نا آرامی داشتم. سرخورده بودم و گیج.دنیایم کوچک شده بود. تنها مانده بودم و دنبال روزنه امیدی می گشتم. نه کسی حوصله حرف هایم را داشت و نه جواب و بازخورد فکرهایم را می دیدم
و بعد ... نمیدانم چه شد که شروع به نوشتن کردم. تصمیم گرفتم و منتظر روزی مهم شدم. روزی که همه زندگی ام را تغییر داده بود تبدیل شد به شروع یک فعالیت تازه. شاید حتی یک جانور تازه...
***
اعتراف می کنم که وقتی ذهنم آرام گرفت، وقتی حس کردم دنیایی دارم متعلق به خودم که شنیده می شوم، دیده می شوم و از همه مهمتر فهمیده می شوم؛ دلخوش شدم. حس کردم حالا اول ذهنم و افکارم دیده می شوند و نه خودم. من به اندیشه ام شناخته می شدم نه به جسمم و جنسیتم و این براین مهم بود.( حالا نه که خیلی اندیشه هم داشتم...)
**
در این سه سالی که این جا بودم به مرور فهمیدم خانه ذهنم از پای بست ویران است.دیگر به نوشته های پیشین باز نمی گردم و مروری به ایام گذشته نمی کنم. حس می کنم پوچند و کودکانه و مهمتر از آن؛ مایه خجالت. اما آن رویی که من دارم! همچنان ادامه می دهم به مانند کودکی که تازه خواندن آموخته و وادارش کرده اند بلند از روی متن بخواند. تا صدایش به گوش خودش نرسد نمی فهمد که چه پر غلط می خواند.
*
*
از یه جایی به بعد نظرش برایم مهم شد. بهتر بگویم نظرش برایم مهمترین شد. ولی وقتی در جواب نظرسنجی ام نوشته هایم را خیلی لطیف مسخره کرد و گفت روز مره نویسی می کنم و بسنده کرد به حکایت آشنایی من و کامل و هیچ یک از دیگر نوشته هایم در خاطرش نماند؛ وقتی کار روزانه اش شده بود دنبال کردن وبلاگ روز مره کسانی که می شناخت؛ اما یادش می رفت سراغی هم از خانه من بگیرد؛ وقتی ... وقتی ذهنیات من با همه " من " بودنم نمی توانست مرا به او بشناساند و... پیگیر به دنباله گیری اش کند؛ وقتی شعرهایم - حتی آن ها که مخاطبشان خودش بود - با جمله ای به غایت ساده از طرف او رو به رو می شد... وا رفتم. همچون قلعه شنی زیر سنگینی موجی سرکش... انتظارش را نداشتم. دوست داشتم بخواندم و بفهمدم ونقدم کند. ایراد کارم را بگیرد و در اصلاحم بکوشد. اما شاید حتی امید به اصلاح هم نداشت که دیگر برنگشت.
وقتی یادم افتاد که سایرین هم بیش از یک بار و آن هم به اصرار من در این خانه را نزده اند؛ باورم شد که من لایق این بازی نیستم. باور کردم همان گونه که حرف هایم شنیدنی نیست، قابل خواندن هم نیست. بهتر بگویم خودم را باختم.
**
مدتی ننوشتم و از آن مهمتر حتی آن صدای همیشه گویای در ذهنم نیز خاموش شد.حالا هم اگر چند وقتی است دوباره اینجایم و شمعی روشن کرده ام، برای ذهن ناآرامم است که گیج شده و سرخورده؛ برای دنیایی که آن قدر کوچک شده که به هرسو می روم رو به رویم دیوار است.
***
زیر نویس:

  • به مناسبت سومین سال اشغال این قسمت از فضای مجازی توسط من!
  • دلم یک اعتراف نامه می خواست. خواستم حداقل به خودم یادآوری کنم.

۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

صندلی خالی او


پدرمرد.
همه شب را پیشش بودم. دستش را گرفته بودم، به نفس هایش گوش می کردم و از خودم می پرسیدم کدام نفس ِ آخرینش خواهد بود.توی رخت خوابش مرد، در خانه وقتی کنارش بودیم.
سه سال نگران و منتظر بوده ام. در وحشت این که وقتی نیستم بمیرد. در احاطه غریبه ها و لوله ها ودستگاه ها. خوشحالم که این طور اتفاق افتاد.
احساس خوشبختی می کنم. برای این که چیز ناگفته ای بین مان باقی نماند. برای این که فهمیدیم همدیگر را بی هیچ خجالتی دوست داشته ایم. برای این که غرورش را از موفقیت هایم احساس کردم و برای این که کشف کردم چه قدر آدم دوست داشتنی و خوش مشربی است.
چه موهبت بی نظیری*


در طول یک هفته، سه بار این نوشته را خواندم و هر سه بار، یک دل سیر با واژه واژه هایش گریسته ام. شوخی نیست. حقیقتا  فرصت قاپیدن ثانیه های بودن ِبا کسی این همه دوست داشتنی، موهبت بزرگی است.
دوست داشتم باشد و وقتی خبر موفقیت هایم را می شنید چیزی در چشمش برق بزند و طوری نگاهم بکند که هرگز فراموشم نشود.(هرچند نمی دانم آن موقع هم قادر بودم خبری خوش برایش ببرم یا نه!) دوست داشتم باشد و بداند که چه قدر دوستش داشتم...
حاضر بودم همه دارایی ام، حتی باقیمانده زندگی ام را بدهم تا در آن لحظه آخر، دستش را در دست گرفته باشم. برایم اهمیت زیادی داشت که سرش روی سینه من باشد و آخرین نفسش را با عمیق ترین نفس دنیا، توی سینه ام یادگاری نگه دارم. دوست داشتم می تونستم بوی عطر موهاشو هنوز و تا ابد به خاطر بیارم. آه! چه موهبت بی نظیری...
اما من نه تنها کنارش نبودم، بلکه حتی نتونستم ببینمش.هیچ کس ندیدش. تنها رفت...
حالا هشت سال است که همه ما پدرم را در قاب های عکس سراسر خانه محبوس کرده ایم. عکس هایی آن قدر بزرگ که می توانی سرت را روی شانه های صاحب عکس بگذاری و کتش را خیس اشک کنی.فقط حیف که هرگز دست نوازشش را از پشت قاب شیشه ای بیرون نمی آورد و بر سرت نمی کشد...


*همشهری داستان- خرداد 91 - صفحه 185- ( با کمی حذف)


زیر نویس: 
دست خودم نیست. فقط می خواهم تمام بشود. افسوس که دست من نیست

۱۳۹۱ خرداد ۴, پنجشنبه

هرچه دعا کند...

گفت خدایا! اگر سرنوشت را از پیش نوشته ای؛ پس چرا دعا کنم؟
گفت: شاید نوشته باشم؛ هر چه دعا کند...
***
شاید جالب باشه که متعلق به هر دین و مذهب و ملیتی که باشیم باز هم آرزوها و برآورده شدنشون و تلاش برای برآورده شدنشون برامون جذاب و خواستنیه.
و این چیزیه که حتی اعراب بادیه نشین هم می دونستن و مجبور شدن براش شبی و ساعتی و مناسکی قرار بدن.
بازم خدا رو شکر که تو یه موضوع با بقیه مردم دنیا همداستانند و مسلمونای دو آتیشه هنوز تصمیم نگرفتن که داشتن آرزو و خصوصاً امید به برآورده شدنشو؛ گناه بدونن.
شاید هنوز هم نمیدونن امید چه دشمن بزرگی می تونه براشون باشه...