عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان ............... روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم
نمایش پستها با برچسب شوخی-جدی،. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب شوخی-جدی،. نمایش همه پستها
۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه
۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه
دهه شادی سازی!!!
خدایا شکرت بابت این همه خبرهای مفرح و شادی آور.
خدایا شکرت که در این روزهای سرد و سیاه بهمن، یکی پیدا شد که خنده را مهمان لب هایمان بکند؛ ولو لبخندی تلخ.
نه خبر مضحک است و نه تصاویر مرتبط. حکایت، حکایت این روزهای ماست.این روزهایی که حتی اگر نخواهیم باور کنیم؛ به زور مقواهای ماکت شده باورمان می کنند. حکایت این روزهای ما؛ حکایت خنده های بسیار تلخ است. دیگر چه فرقی می کند به قیمت سکه بخندی یا ارز؛ به فرهنگ تعطیل شده یا صنعت منهدم شده؛ بگذار اگر به تنگه هرمزی که بسته نخواهد شد و انرژی هسته ای که قسمت ما نبود، نخندیده ایم لااقل به راهکارهای پرشکوه برگزار کردن مراسم دهه فجر بخندیم؛ ولو لبخندی تلخ!
***
اگر این دولت هیچ خیر و منفعتی برای مردم نداشته ( که قطعاً داشته - بر منکرش...-) همین به فعلیت رساندن خلاقیت عامه مردم خودش خدمت بزرگی بوده. و گرنه اگر این همه جوان خلاق و با استعداد( حالا میانسال یا خردسال فرقی ندارد، مهم اینه که جوان دل باشند و نه جوان فکر) پیدا نمی شدند چه طور باید این شش سال گذشته را با آرامش!!! سپری می کردیم؟ اگر کسی نبود که یادمان بیاره مفرح ترین لحظات زندگی ، وقتی است که کسی خاطره ای از دکتر تعریف می کرد. بعد تر ها البته خاطرات دکتر بوی نفت گرفت، بوی جنگ؛ دیگر اصلا نمی شد بهشان خندید. تکراری شده بود.برای همین حداقل دو سالی هست که همه فهمیده اند سرنخ خنده های روزانه کجاست و رفته اند سراغ پدر آدم ابوالبشر؛ که راستش آن هم تکراری شده بود. در همین راستا و در ادامه خدمات رسانی دولت خدمت رسان! سوژه از نوع جدید ایجاد و شکر خدا که دو- سه روزی است شبکه های اجتماعی و صفحات شخصی و غیره و غیره به تفریح سالم خدمت رسانی به بندگان خدا مشغولند و بنا بر این خدا خیر بدهد به باعث و بانی...
اصلاً فکر نکنید که کسی از دوستان آن طرفی پیدا می شود و اعتراض می کند و خدای نکرده گمان می کند مورد توهین قرار گرفته اند. نه! آن ها برای توهین هم معانی و تفاسیر خاصی دارند که با تفاسیر ما متفاوت است.
ما می خندیم به آرمان هایی که امروز مقوایی! شده اند و آرزوهایی که به دنبال آن آرمان ها به آسانی! قابلیت له شدن و پاره شدن و خمیر شدن را پیدا کرده اند.
ما می خندیم ولو خنده ای تلخ!ولو بسیار تلخ!!
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه
عشق آسمانی
می توانید باور نکنید اما دوست دارم با قلبتان بخوانید که آسمان هم این روزها عاشق شده است.
وضعیت هوای تهران در سه هفته گذشته و یک توجه کوچک کافی است تا منظورم را بفهمید...
سه هفته است که یک شنبه ها هوا ابری می شود. کاملا می گیرد و بعد به طرز زیبایی می بارد. سه هفته است که یک شنبه ها بوی باران فضا را پر می کند و ... سه هفته است...
اگر آسمان عاشق نشده ، حکمت این وضعیت دل ابرها در روز های یکشنبه نشانه از چیست؟
وضعیت هوای تهران در سه هفته گذشته و یک توجه کوچک کافی است تا منظورم را بفهمید...
سه هفته است که یک شنبه ها هوا ابری می شود. کاملا می گیرد و بعد به طرز زیبایی می بارد. سه هفته است که یک شنبه ها بوی باران فضا را پر می کند و ... سه هفته است...
اگر آسمان عاشق نشده ، حکمت این وضعیت دل ابرها در روز های یکشنبه نشانه از چیست؟
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه
خانه تکانی
خدا امروز همه فرشته ها را بسیج کرد برای خانه تکانی. اول خوب گرد و غبار از دم و دستگاه قضاوتش پاک کرد، بعد هم حسابی بهشت و جهنم رو آب و جارو کرد. درسته که همه آب و خاک ها رو ریخت روی سر ما ، اما اینکه خدا می خواد بساط عدالتشو علم بکنه نشونه خوبیه
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه
آرزوهای فراموش شده
دو روز پیش باهاش آشنا شدم. پسر خوبیه. اسمش "کامل" ه. یه هفته بود منتظر رسیدن زمان ملاقات بودم. توی محل کار یه دست لباس اضافه هم برده بودم برای تعویض. آدم که با لباس کارمندی سر قرار نمی ره! خلاصه اینکه دیدمش. توی این جلسه بیشتر به هم نگاه می کردیم تا حرف خاصی بزنیم یا... بیشتر سکوت بود و دیگر هیچ.
وقتی دیدمش، گفتم: ووه.چه با کلاس... تقریبا جا افتاده بود. مثل خودم ، چند تار موی سفید هم در کنار طره های مشکیش داشت.
تقریبا قد بلند است، اگرچه چند سانتی متری بلند تر ، برازنده ترش می کرد و چشم هاش ... اون قدر لبریز غروره که قدرت نگاه کردن رو ازت می گیره. نزدیکش شدم ، طوری که نفس هاش رو حس کردم و حتی دست هام رو دور گردنش حلقه زدم. فکر کردم مدت هاست منتظر همین لحظه ام و مطلقا خیال ندارم دوباره این رویا رو - به دست خودم - نابود کنم...
حالا فکرش رهایم نمی کند. رویای دوباره دیدنش و لحظه شماری هایم برای قرار بعدی؛ تمامی ندارد.
.
.
.
.
.
.
وقتی دیدمش، گفتم: ووه.چه با کلاس... تقریبا جا افتاده بود. مثل خودم ، چند تار موی سفید هم در کنار طره های مشکیش داشت.
تقریبا قد بلند است، اگرچه چند سانتی متری بلند تر ، برازنده ترش می کرد و چشم هاش ... اون قدر لبریز غروره که قدرت نگاه کردن رو ازت می گیره. نزدیکش شدم ، طوری که نفس هاش رو حس کردم و حتی دست هام رو دور گردنش حلقه زدم. فکر کردم مدت هاست منتظر همین لحظه ام و مطلقا خیال ندارم دوباره این رویا رو - به دست خودم - نابود کنم...
حالا فکرش رهایم نمی کند. رویای دوباره دیدنش و لحظه شماری هایم برای قرار بعدی؛ تمامی ندارد.
.
.
.
.
.
.
*رفته بودم کلاس سوار کاری. " کامل" اسب سیاه زیبایی است.به همان زیبایی که توصیفش کردم!
سوار کاری بزرگترین آرزویی است که احتمالا بعد از یادگیری راه رفتن و قبل از دوچرخه سواری بهش فکر کردم. گاهی انگار حتی فرصت نمی کنم آرزوهای دم دستم را که چندان هم دور از دسترس نیستند ، پیگیری کنم. روز مرگی های زندگی حتی آرزوهای بزرگ را هم نابود می کند. اما وقتی مصمم می شوی، می توانی وسط ساعت کاری مرخصی بگیری، لباس عوض کنی و سرخوش در اولین جلسه کلاس حاضر شوی.
زیرنویس:
اگه کسی شوکه شده - به هر دلیل - مشکل از من نیست. از جامعه است که باعث می شه از هرکسی بشه انتظار هرکاری رو داشت
و اینکه ...قرار بعدی من و کامل دوشنبه است.
اشتراک در:
پستها (Atom)

