عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان ............... روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم
۱۳۹۰ آبان ۱۷, سهشنبه
اندر حکایت آن شرط های نابخردانه
۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه
دروغ سفارش شده
روز دیگری ، کسی که برایمان عزیز بود از سرطانی گفت که جامعه را در بر گرفته بود.سرطانی که همه زیبایی های جامعه را می بلعید.
روزها که گذشت هر روز دیدیم و شنیدیم آن ها که ادعای مسلمانی شان و داعیه مردمداریشان گوش فلک را کر کرده بود چه قدر آسان دروغ می گفتند. چه قدر آسان روز را چون شب تار نشان دادند و هیچ کس جرأت اعتراض نکرد.
دروغ شنیدن برایمان عادی شد. دروغ گفتن عادی تر...
فکر کنم خسته شدیم ار بس که ناله زدیم از دروغ های بزرگ تر از توان درک یک ملت. از دروغ هایی که پایه های آسمان را هم می لرزاند.
دروغ گو پاداش گرفت برای دروغ هایش و آن ها که رسوایش کرده بودند روانه زندان شدند...
اما کاش قضیه در حد همین دروغ گفتن و شنیدن ها می ماند...
....
چند شب پیش بالاترین مقام کشور، در جمع افرادی که عازم مقدس ترین سفر در اسلام بودند، رسماً - و نه تلویحاً - امر به دروغ کرد و این دروغ را حتی برای حفظ کیان اسلام و جامعه اسلامی و حکومت اسلامی نیزنگفت.این دروغ فقط یک دروغ بود بی آنکه منفعت خاصی داشته باشد.
به کارگزاران حج تمتع و خطاب به همه کسانی که آماده سفر می شدند گفته شد: " سوغات سفر خود را از ایران تهیه کنند و در بازگشت از سفر به عنوان سوغات عربستان هدیه دهند."
ظاهرش ساده است. خیلی ها این کار را می کنند اما شاید توجه نکنند که چنین کاری رسما دروغ گفتن است. اصلا چه فرقی دارد ؟ سوغات محصول چین را چه از ایران بخرید چه از عربستان. سود پولش با در جیب یک عده وارد کننده بی نیاز می رود یا یکسری شاهزاده عرب . فرقی به حال کارگر و کشاورز و کارمند این مملکت نمی کند. دردی از اقتصاد این کشور دوا نخواهد کرد.
من با خرید سوغات با این شکل و روش امروزینش مخالفم.اما راه عوض کردن این شیوه این " امر به دروغ گفتن و عمل به دروغ کردن" نیست.شاید مردم عادی فرقش را ندانند، اما هر اسلام شناسی باید بداند و از آن پرهیز کند...
اسلامی که از آن دم می زنند به کجا رسیده که حاجی باید بعد از توبه و پاک شدن از گناهان، به این راحتی دروغ بگوید... به این راحتی سفارش شود به دروغ گفتن؟؟!
۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه
موعظات ناب!
۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه
نفس های بی اراده
۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه
خدای او و من
۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه
افاضات بیجا و مشکلات ایجاد شده
حالا تصور کنید این موضوع طلسم شده ، یک باره بر سرتان آوار شده باشد از آسمان و روز و شبتان را به هم دوخته باشد و حتی نتوانید ذهن و قلبتان را در موردش مرتب کنید و به افکارتان سر و سامان دهید...
به همه این ها اضافه کنید که هر بار تلاش می کنید این موضوع را به گوشه ذهنتان برانید و از فکر کردن در موردش خلاص شوید، یک سخنرانی، یک اتفاق، یک پرسش، یک ... پیش می آید و به شما یاد آوری می کند که پرونده مفتوحی دارید که باید هرچه سریعتر در موردش قضاوت کنید...
همین یک هفته پیش بود انگار. جناب آقای آیت الله فرمودند که بی حجاب ها باید از ادارات اخراج شوند و من یاد حرف های یک سال پیش جناب آقای وزیر علوم - برادر دانشجو - افتادم پیرامون لزوم حمایت اساتید از دانشجویان محجبه و چادری آن هم با نمره! با همین سرعت پیش بروند فروردین سال آینده حکم اعدام را برای کم حجاب ها! صادر خواهند کرد.
همه این ها را گفتم که معلوم شود کجای ذهنم ویران شده و نیازمند تعمیر... همه تلاشم را می کنم که به افکار پریشانم سر و سامان دهم و مشکل را طرح کنم اما بیش از هر زمانی به رویت خط سیر فکری ام از طرف شما دوستان نادیده نیازمندم...
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه
عامل موثر
۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه
احادیث دردسر ساز
"یک رکعت نماز آدم متأهل بهتر است از 70 رکعت نماز آدم مجرد" امام صادق (ع).
نمی دانم چشم هایش بوی سوال می دهد یا تحقیر یا می خواهد بگوید نمازهای خوانده و نخوانده مان خیلی قرار نبوده مفید باشد با این شرایط، یا...
نمی دانم میان این همه گرفتاری باید به شیطنت عمق چشم هایش فکر کنم یا حزن و بغض احتمالی مادر...
دقایقی از رفتنش گذشته و من مانده ام و نیمه شب و سکوت و ... حجم کارهای منتظر برای انجام...
مدتی است رفته و من هنوز دارم فکر می کنم چه بلایی باید بر سر گروه مولفین کتاب دین و زندگی3 آورد تا مطمئن شوم حق مطلب ادا شده است؟ آخ ... اگر دستم به یکمتری شان می رسید...
۱۳۸۹ بهمن ۵, سهشنبه
اشک های بر تو
امروز که بیرون زدم از خانه برای تو، انگار تازه فهمیده باشم که تا چند ساعت دیگر تو را می کشند و بعد انگار برای اولین بار رفتنت باورم شد، انگار همین الان و در برابر چشمانم حکم قتلت را خواندند. بعد از گذشت همه این سال ها انگار که تازه به یاد آورده باشم بی پشت و پناهی را ، بی یاوری را...
یادم آمد امشب تو دیگر نیستی. امشب تنها می مانم. فقط من می مانم وایمانم ؛ بی هیچ تکیه گاه. یادم آمد...
امروز در تمام گریه ها و ماتم ها و ضجه های مردم شهر، هیچ نشانی از تو نبود. هنوز هم آدم ها خودشان بودند و دلمشغولی هاشان. خودشان بودند و گرفتاری ها، خودشان بودند و اشتباهاتی که حالا آمده اند تو بر آنها خط بطلان بکشی و گرنه مگر می توان بر تو گریه کرد؟ من که دلم اصلاً برای تو نسوخت. اصلا اشکم برای تو نجوشید. به تو فقط می توان حسادت کرد. به این همه احساس حق بودن، این همه اطمینان، این همه یقین، این همه رضا...
باید گریه کرد. اما برای تو، بر حادثه قتل تو.باید زار زد بر قومی که این همه زود فراموش کردند همه چیز را. برای آن ها که به جرمی تو را کشتند که خود مستحق تر بودند به آن.
بر حادثه باید گریست. بر خونی که ریخته شد اما بعدها پایه گذار حکومت دروغین صفوی شد. بر خونی که امروز به پشتوانه اش باز به همان سیاق خون می ریزند. باید گریه کرد بر وارونگی دنیا...
من هم گریه می کنم . بر ایمانی که هر روز دورتر می شود. بر ایمانی که هر ثانیه اش شک است و بعد شک هایی که به شک قبلی می برم و ... به خودم می گویم شک مقدمه یقین است. اما ... در این زمانه وارونه؛ که یقین گم شده است، چه محال است از شک به یقین رسیدن!
مردم ضجه زن می روند. هنوز هم برای خودشان عزادارند. از تو نشانی ندارند. همه حرف هایشان یا دروغ است یا بوی معامله می دهد. اشک هایشان برای تو، بوی توهین می دهد...
من هنوز گریه می کنم. دلم آرزوی ایمان بی خرافه ، بی دروغ، بی معامله را می خواهد. این روزها چه قدر سخت است یافتنش.
۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه
مظلوم تاریخ
۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه
همه چيز از نوع اسلامي
الان حوصله باز كردن بحث اصلي رو ندارم . ولي بحث فرعي جاي گفتن دارد... اسلاميزه كردن زوركي !
دوستي دارم كه ديدگاهش درباره خداو پيغمبرو غيره آن چنان سفت و سخت است كه من هرگز نمي تونم دينشو تحمل كنم و خلاصه يه جورايي از ديد اون نزديك به مرتد محسوب ميشم.... اين بنده خدا پس از انتشار عكس عروسي پسر ميردامادي و كروات زدن داماد بدبخت و غيره دراينترنت برايم سخنراني مفصلي در مذمت كراوات ايراد كرد و در آخر هم رسيد به اينكه كراوات مظهر كفر است و دين را هم به خطرمي اندازد، خاصه آنكه از سوي پسري استفاده شود كه پدرش پيش ازآن سابقه مخالفت با اين .... را داشته باشد ( اينا رو ديگه خيلي عصبي بود وقتي گفت). خلاصه اينكه عرايض ما هم در گوششان فرو نرفت و ...
امروز درايميلم ملتفت شدم كراوات اسلامي هم اختراع! و به ثبت! رسيد.باورم نشد، چك كردم.حداقل لينك خبر كه درست بود.
يكي يه ليوان آب بريزه رو سرم كه از صب تا حالا داره از سرم بخاربلند ميشه. جداً كاري به اين بنده خدا ندارم يكي نيست به اون مسئول اداره ثبت اختراعات كمك كنه كه هردرخواستي رو مهر تأييد نزنه؟ يعني الان واقعاًمشكل اسلام حل شد؟ كروات ديگه مظهر كفر نيست؟ اسلام و مسلمين رو به خطر نميندازه؟ خدا رو شكر .
جالبه نميدونم كي اون وسط فكر كرده اين ايده ممكنه مروج خشونت باشه كه اين مخترع عزيز فرمودند اصلاً هم اينطور نيست شما خيالتان راحت...فقط شمشير حضرت علي رو مقدس بشماريد و اين كروات رو بزنيد دور يقه لباستون حله!(كاش حداقل خودش درست از اين اختراعش استفاده ميكرد).
منتظر باشد شايد تا يكي دو سال ديگه، يكنفر يه شيشه اختراع كرد كه هنگام ريختن مايعات ، قرآن تلاوت كنه و اين طوري مايع درونش رو تطهير كنه . از اين شيشه براي ..... اسلامي كه قبلاً كاملا در مجاورت قرائت قرآن قرار گرفته استفاده مي شود.
آخه يكي نيست بگه هر چيز الكي رو مذمت نكنيد كه بعد مجبور بشيد به خاطر هماهنگ كردن خودتون با عرف مردم به يه همچين كارايي دست بزنيد . والا!!!
زير نويس:
كسي يه ليوان آب نداره رو سر من بريزه؟؟!
۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه
عرفه... بی معرفت!
فردای همان روز از کسی که اصلا انتظارش را نداشتم اس ام اسی گرفتم برای تبریک عید :
" خدایا سرنوشت ما را خیر بنویس تا هر آنچه تو زود می خواهی من دیر نخواهم و هر آنچه را که تو دیر می خواهی من زود نخواهم "گفتم چه دعای بی نظیری ... زیرش نوشته بود " دعای عرفه امام حسین- عید قربان مبارک" . انگار دنیا بر سرم خراب شد که این جمله زیبا همان دعای دیروز بود و من نفهمیدم... دیگر به دعا خواندن هیچ کس گوش نمی کنم جز خودم و هر آنچه می خواهم و هر جور بخواهم می گویم
در عرفات هیچ کاری نیست... تو تنهایی و دیگر هیچ ... هرکسی چیزی را خواهد یافت ... هرکس به دنبال چیزی خواهد بود...
اگر همه حاجی ها به اندازه همان یک شب در جواب چند سوالشان فکر می کردند ، به تنهایی به معرفت می رسیدند آن وقت طلوع خورشید روز بعد مشعر را درک کرده بودند و بعد از عرفات و مشعر.... " قربان " دیگر فقط عید ذبح نبود ... عید باور بود.
زیر نویس:
عید گذشته تون مبارک
۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه
علی و روزگار ما
علی رفته است.
امشب علی نیست اما خاطراتش، گفتارش، کردارش، رفتارش همه برجا مانده برای ما. مانده برای همه آنها که میخواهند استفاده کنند
مشکل بر سر اصل نیست ؛ مسئله نوع نگاه است.
وضعیت علی که معلوم است اما بسته به این که چه کسی نگاهش میکند و چرا به دنبالش می رود، یکی سلمان می شود و دیگری طلحه و سومی پسر ملجم.
پسر ابوطالب ازدواج مجدد می کند، پنهانی آذوقه بر در خانه یتیمان می برد، شمشیر می کشد، صحبت می کند، می جنگد، موعظه می کند، می کشد، سکوت می کند، به غیر دوست کمک و همفکری می دهد، حکومت می کند و...
به اندازه یک کتاب از حرف های حیدر را دوستدارانش مکتوب کرده اند...
ما نشسته ایم که الگو بگیریم؛ دفتر یادگاری های گذشتگان با ارزشمان را باز کرده ایم که به یادگار برداریم و استفاده کنیم. ما اما زرنگ تریم شاید میدانیم که زرنگی می کنیم و شاید هم این ناخودگاهمان ؛ خود، دست به کار شده است.- آدمیزادیم دیگر!-
از کتاب زندگی علی هرچه را دوست داریم و به کارمان می آید بر میگیریم. یکی شمار زن هایش را برمی گزیند، دیگری سکوتش را، آن دگر شمشیرش را، بعدی جنگش را و ...
سلمان ها چه اندکند و علی از قرن ها پیش در مدینه تا به امروز تنها مانده ست و فریاد می زند. روزگاری سر به درون چاه می برد، امروز اما گوش های ما سنگین شده و صدای فریادش را نمی شنویم.
از همه مجموعه سخنانش یادگرفته ایم که "دین و ایمان و عقل زن ناقص است و با او به مشورت ننشینید"
از همه رفتارش فقط مظلومیت را دیده ایم و مردی که آرام می نشیند تا همسرش را بزنند! یاد نگرفته ایم غیرتش را ببینیم و مردانگی و شجاعت و صلابت و ... اش را
امشب علی رفته است. ما فرستادیمش برود تا روزی دیگر و ماهی دیگر و مراسم عزایی دیگر؛ به زودی آماده می شویم برای مراسم عزای پسرانش که از آنها نیز فقط به قدر احتیاج آموخته ایم.
علی اما نرفته است . قرن هاست بر فراز سرمان به نظاره نشسته است که ... چه قدر سلمان ها اندکند...
۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه
لبخند خدا
گاهی احساس می کنی خدا منتظر تو مانده است تا آرزو کنی. نشسته است منتظر آرزوهایت و نظاره گر تلاش های عقلانیت؛ تو فکر می کنی، تصمیم می گیری ، تلاش می کنی ؛ اما ... نمی شود!
آرزوهايت را ممكن است كه فراموش كني اما خدا هرگز گفته ها و ناگفته هايت را فراموش نمي كند...
خدا آرزوهایت را می شنود؛ لبخند می زند و از محلی که تصور نکرده ای ؛ آن طور که تجسم نکرده ای ؛ از آن راه که ذهنت با همه تلاش هایش به آن دست نیافته است آرزویت را محقق می سازد.
آرزو داري بروي؛ سفر كني، اما نه به هر جا! به آن جا كه قلب زمين ميدانياش.از دلت مي گذرد كه ماه رمضان آن جا چه صفايي دارد... چه لطفي دارد كه مهمان خدا باشي در ماه خودش و درخانه خودش... تجسم مي كني مهماني خدا را در خانه اش ... آن هم ده روز ... كه تو مهمان خدا بشوي .... مهمان ويژه خدا...از ذهنت ميگذرد مي شود من هم؟؟! كسي در مغزت نااميد جواب مي دهد :"گمان نمي كنم. سفر در آن ماه به اين راحتي نيست سهم امثال ما نيست؛ براي از ما بهتران است و رفقاي رفيق باز..." بعد به شعبان فكر مي كني؛به ماه پيامبر خدا؛در شهر پيامبر خدا...
تو آرام آرزو ميكني... آنقدر آرام كه دلت هم نمي شود و تو گمان مي كني خدا هم نشنيده است!
زمان مي گذرد و" آرزوي پنهان شده در گوشه قلب" با " هر سفر ديگران " اندكي بيدار مي شود.
زمان گذشته است و خداوند تو را فراخوانده است.آنگونه كه آرزو كردهاي... نه!... در واقع به آن شكل كه آرزويش از دلت گذشته است.
شعبان در شرف پايان است و رمضان در هنگامه آغاز. در ماه پيامبر خدا ميهمان پيغامبري و در ماه خدا؛ بر سفره افطار و اطعام و احسان خدا نشستهاي.
تو لبخند ميزني و خدا.... ميخندد.
زيرنويس:
اول . يك ماهي شد كه نبودم. قسمت دوم این زمان را گرفتار سفر بودم و قسمت اول را گرفتار دنيا و مشکلات قسمت دوم!
بعللله. من آنجا بودم وقتي نبودم!
دوم. اگه عکس های بالایی کیفیت خوبی ندارند؛ لطفاً ببخشید! با موبایل گرفته شده اند و از روی عجله (آخه من دوست ندارم کسی بهم گیر بده)
۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه
جشن خاموش نيمه شعبان
۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه
سعي و عشق
هاجر به فرمان عشق خود را تسلیم مطلق او می کند و کودکش را از شهر و دیار و زندگی به این دره سوخته می آورد. اما همچون پارسایان و پرستندگان ، در کنار کودک ، به انتظار معجزه ای نمی نشیند تا دستی از غیب برون آید و نهری از بهشت جاری گردد.
کودک را به عشق می سپارد و خود ، بی درنگ ، به سعی بر می خیزد، دویدن، به دو پای اراده خویش؛ جستجو به دو دست توان خویش؛
اما سعی هاجر به شکست پایان می گیرد ، نومید باز می گردد به سوی کودک و می بیند :
به قدرت نیاز و رحمت مهر؛ زمزمه ای! صدای پای آب، زمزم!
جوشش سرشار آبی خوشگوار و حیات بخش، از عمق سنگ!
و درس...
یافتن آب، به عشق، نه به سعی، اما، ... پس از سعی!
گرچه وصالش، نه به کوشش دهند آن قدر ای دل که توانی ، بکوش!
دکتر علی شریعتی ( حج )
زیر نویس :
یه مدتی فکر کردم به بحث تقدیر و از آن مهم تر قسمت و جایگاه عقل و تلاش آدمی از یک سوی و ایمان و توکل و خدا از سوی دیگر. تا اینکه به این نوشته دکتر رسیدم . من قانع شدم! و ایمان آوردم به یافتن به عشق اما پس از سعی!






