عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان       ...............          روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم

‏نمایش پست‌ها با برچسب مذهب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مذهب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

اندر حکایت آن شرط های نابخردانه

شاید شما هم حکایت آن استفتای عجیب زن جوان از آقای روحانی را شنیده باشید.استفتایی که بهانه ای می شود برای بیان یک سری پیش شرط هایی برای ازدواج:
قصه ظاهرا از آن جا آغاز می شود که دختر جوانی، شرط های برای ازدواج معین کرده و خواستگار هم پذیرفته، اما عاقد از ثبت آنها خودداری می کند.موضوع رسانه ای می شود و سوال پیش می آید که مگر پذیرش این شرط ها چه ایرادی دارد و از سوی دیگر حالا که عروس و داماد هردو راضی اند؛ چرا دین و قانون مانع تراشی می کنند!!! 
و البته بماند که در این بین گروهی مثل همان روحانی فکر می کنند که موضوع یا شوخی است و یا جناب داماد دیوانه شده است. گروهی دیگر نیز بر این باورند که " عجب زنان پر رو و از خود راضی ای پیدا می شوند این روزها"...
اما در بین هیاهوی شوخی و خنده ، یک نظر مابین همه نظرات، نادیده شد: 
این موضوع مهم که همه آن شرط ها در صورت جابه جایی کلمات زن و مرد ،مصداق حقوق مصرح عرفی، شرعی و قانونی مردان این سرزمین است و کسی فکر نمی کند مگر برده گرفته اند به جای زن و ...
جالب اینجاست که وقتی قصه را بازگو می کردم، هر بانوی متأهلی که شنید، صرفنظر از نوع و میزان رضایت از زندگی، با خونسردی قابل توجهی به من یادآوری کرد که تمام این شرایط مورد سوال قرار گرفته، در جامعه ما بر عکس است و از جمله حقوق برابر است...
ظاهرا کسی می خواسته شوخی کند؛ بله.موافقم! اما نه با جناب روحانی، بلکه با باورهایی که حتی در ذهن زنان سرزمینمان نیز جای گرفته است؛ حقوق و تکالیف نا به جا....
این روزها، بوی تغییر قوانین به مشام نمی رسد، اما آوای خوش تغییر باورها، مدتی است فراگیر شده. شاید یک شوخی به جا زمینه ای باشد که امروز، فکر کنیم که کجا ایستاده ایم و کجا باید باشیم...
زیر نویس:
اگر فکر می کنید شرایط بیان شده اغراق آمیزند، نگاه مجددی بیاندازید. این حقوق برایتان آشنا نیست؟!
 زن به مرد وکالت بلاعزل با حق توکیل به غیر داد تا مرد در هر زمانی که بخواهد از جانب زن اقدام به متارکه کرده و خود را از علقه زوجیت رها سازد به هر طریق اعم از بذل یا اخذ مهریه./زن به مرد وکالت بلا عزل داد تا هر زمان خواست مهریه را به هر میزان که خواست افزایش کاهش دهد./ مرد اجازه دارد هر زمان اراده نمود به خارج از کشور مسافرت نموده و نیازی به اجازه مجدد زن نباشد چه برای اخذ یا تمدید یا تجدید گذرنامه و این اجازه دائمی است./ مرد حق ادامه تحصیل را تا هر مرحله‌ای که لازم بداند خواهد داشت در هر مکان و محلی که ایجاب کند ./ زن، مرد را در انتخاب هر شغلی که مایل باشد و در هر محلی که صلاح بداند مخیر می‌نماید./ زن مکلف است هنگام جدایی اعم از اینکه متارکه به درخواست زن باشد یا به درخواست مرد، کلیه دارایی خود را اعم از منقول و غیر منقول و وجوه نقدی بلا عوض به مرد منتقل نماید. / حق انتخاب مسکن و تعیین کشور و شهر یا محل آن با مرد خواهد بود./ حضانت فرزندان بعد از طلاق مطلقاً با مرد خواهد بود و در صورت خروج از کشور نیز نیازی به اذن پدر نخواهد بود./اختیار زمان بچه‌دار شدن مطلقاً در اختیار مرد خواهد بود./نزدیکی و تمکین در اختیار مرد بوده و هر زمان که اراده نمود زن مکلف به همبستری با مرد خواهد بود./اگر احیاناً تقاضای همبستری از سوی زن باشد زن باید قبلاً مبلغی (که از سوی مرد تعیین می شود) به شماره حساب مرد واریز نماید با این حال مرد در نزدیکی مخیر بوده و این امر موجد هیچ حقی هم برای زن نخواهد بود./زن به هیچ عنوان حق طلاق مرد را نخواهد داشت./زن پس از متارکه به هیچ عنوان حق ازدواج را نخواهد داشت اعم از نکاح دائم یا نکاح منقطع.(با توجه به نگاه اجتماعی در این مقوله)/مرد هر وقت مصلحت بداند می تواند زن را تنبیه بدنی نماید و زن حق هر گونه اعتراض بعدی را در این خصوص از خود سلب و ساقط  می نماید.  /زن مکلف به انجام کلیه کارهای منزل بوده و در موقع جدایی نیز حق درخواست اجرت المثل را از این حیث نخواهد داشت./مرد هر گونه که مقتضی و صلاح بداند در برقراری ارتباط با دیگران مخیر بوده و زن حق هر گونه اعتراض بعدی را از خود سلب و ساقط می‌نماید./درخصوص تربیت اولاد مرد هر گونه صلاح بداند اقدام خواهد نمود و زن حق دخالت در این خصوص را نخواهد داشت./ریاست خانواده با مرد خواهد بود./مرد شرط نمود که زن ضمن اطاعت کامل از مرد از والدین ایشان نیز تبعیت کامل داشته باشد./مرد شرط نمود عند اللزوم نفقه والدین ایشان نیز با زن باشد./حق رجوع بعد از طلاق با مرد خواهد بود./نفقه مرد علاوه بر مصادیق قانونی که عبارت از تهیه مسکن و البسه و خوراک و هزینه های بهداشتی و دارویی می‌باشد شامل کلیه تفریحات مرد نیز از قبیل مسافرت خارج از کشور و غیره خواهد بود و میزان نفقه نیز توسط مرد بدون لحاظ کردن وضعیت مالی زن تعیین خواهد شد.

۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

دروغ سفارش شده

یه روزی در این فضای مجازی نشسته بودیم و غر می زدیم که چه قدر راحت مردم این جامعه دروغ می گویند...
روز دیگری ، کسی که برایمان عزیز بود از سرطانی گفت که جامعه را در بر گرفته بود.سرطانی که همه زیبایی های جامعه را می بلعید.
روزها که گذشت هر روز دیدیم و شنیدیم آن ها که ادعای مسلمانی شان و داعیه مردمداریشان گوش فلک را کر کرده بود چه قدر آسان دروغ می گفتند. چه قدر آسان روز را چون شب تار نشان دادند و هیچ کس جرأت اعتراض نکرد.
دروغ شنیدن برایمان عادی شد. دروغ گفتن عادی تر...
فکر کنم خسته شدیم ار بس که ناله زدیم از دروغ های بزرگ تر از توان درک یک ملت. از دروغ هایی که پایه های آسمان را هم می لرزاند.
دروغ گو پاداش گرفت برای دروغ هایش و آن ها که رسوایش کرده بودند روانه زندان شدند...
اما کاش قضیه در حد همین دروغ گفتن و شنیدن ها می ماند...
....
چند شب پیش بالاترین مقام کشور، در جمع افرادی که عازم مقدس ترین سفر در اسلام بودند، رسماً - و نه تلویحاً - امر به دروغ کرد و این دروغ را حتی برای حفظ کیان اسلام و جامعه اسلامی و حکومت اسلامی نیزنگفت.این دروغ فقط یک دروغ بود بی آنکه منفعت خاصی داشته باشد.
به کارگزاران حج تمتع و خطاب به همه کسانی که آماده سفر می شدند گفته شد: " سوغات سفر خود را از ایران تهیه کنند و در بازگشت از سفر به عنوان سوغات عربستان هدیه دهند."
ظاهرش ساده است. خیلی ها این کار را می کنند اما شاید توجه نکنند که چنین کاری رسما دروغ گفتن است. اصلا چه فرقی دارد ؟ سوغات محصول چین را چه از ایران بخرید چه از عربستان. سود پولش با در جیب یک عده وارد کننده بی نیاز می رود یا یکسری شاهزاده عرب . فرقی به حال کارگر و کشاورز و کارمند این مملکت نمی کند. دردی از اقتصاد این کشور دوا نخواهد کرد.
من با خرید سوغات با این شکل و روش امروزینش مخالفم.اما راه عوض کردن این شیوه این " امر به دروغ گفتن و عمل به دروغ کردن" نیست.شاید مردم عادی فرقش را ندانند، اما هر اسلام شناسی باید بداند و از آن پرهیز کند...
اسلامی که از آن دم می زنند به کجا رسیده که حاجی باید بعد از توبه و پاک شدن از گناهان، به این راحتی دروغ بگوید... به این راحتی سفارش شود به دروغ گفتن؟؟!

۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه

موعظات ناب!


سی شب ماه رمضان هم گذشت. با همه خوب و بد و کم و زیادش. در این شب ها یک آقای روحانی بود که در فاصله ماراتن خوردن بعد از افطار می آمد و شروع می کرد به صحبت کردن از شرق و غرب. بنده خدا برای اینکه ثابت بکند اطلاعات لازم و کافی از جامعه داره از هر دری سخن می گفت. از موعظه های اخلاقی و اجتماعی تا فرستادن ماهواره و رصد اجرام آسمانی و شبیه سازی و غیره و غیره.انصافا هم نسبت به بقیه آقایان حرف هایش قابل تحمل تر بود. یعنی مجبور نبودی در خلال مراسم افطار و تا شروع شدن سریال های شاهکار! سیما ، صدای تلویزیون را کامل ببندی!!!بگذریم.
این جناب روحانی، در آخرین سخنرانی از سلسله سخنرانی های بیست و چندگانه شان صحبت هایی کردند که یک تعداد قابل ملاحظه ای علامت سوال و تعجب ؛ هر دو با هم؛ بالای سر ما سبز شد و هرچه کردم دیدم قابل چشم پوشی نیست و باید به یکی در این باره بگم...
محور اصلی چند جلسه آخر سخنرانی ، فقر بود.در این رابطه از معایب و مضرات جامعه فقیر تااااا تنبلی و کارنکردن افراد جامعه و رهنمون شدن جامعه به فقر گفته شد. درنهایت هم به گله از بابت ازدیاد تعطیلات منجر شد.(مصادف با تصویب تعطیلات اضافه عید فطر)
اما روز آخر...
آقای روز آخر مطابق با حدیث و یا روایتی رابطه فقر و نارضایتی خداوند را به این شکل بیان کردند:
وقتی خدا از قومی راضی باشد دو نشانه دارد: 1 – حاکمان عادل بر آن ها مسلط می کند 2- سایه فقر و گرانی و تورم را از سر آنها بر می دارد.
سوال: آیا خدا از این جامعه ناراضی است؟
صحبت های بعدی ایشان کلا در جهت پاسخ مثبت به این سوال بود. چرا که وضعیت بد حجاب و سایر مسایل دینی به عنوان دلایل نارضایتی خدا اعلام شد و نتیجه گرفته شد که یکی از راه های جلوگیری از فقر ، بازگشت به دامان خداست...
حالا سوال من اینه که آیا دو نشانه فوق الزاما باید با هم باشند تا نشانه رضایت خداوند باشد ؟ به عبارت دیگر آیا اگر با توجه به مغایرت وضعیت جامعه با نشانه دوم می توان به این نتیجه رسید که خدا از این جامعه ناراضی است؛ پس می توان گفت که حاکمان عادل هم بر جامعه مسلط نیستند؟؟؟ !
زیرنویس:
من اصلا قصد ندارم خدای نکرده، سیاه نمایی کنم. شاید منظور ایشان این بوده چون حاکم عادل داریم پس خدای راضی هم داریم، پس اصلا گرانی نداریم و ... و البته این قسمت از حرف ها قرار بوده در  روز 29 رمضان پخش شود که به واسطه اعلام عید فطر؛ پخش نشد. همین!

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

نفس های بی اراده


اگر من قدرت انتخاب و تغییر چیزی رو داشتم حتما قانون ممنوعیت خوردن و آشامیدن در ماه رمضان را لغو می کردم. اصلا نمی دانم آیا واقعا یک همچین قانونی وجود دارد یا اینکه آن هم مثل قانون ممنوعیت آب بازی، آن قدر واضح بوده که قانون گذار زحمت مکتوب کردنش را به خود نداده باشد.
خدا را شکر ، آن قدر تبصره و بند اضافه برای روزه نگرفتن هست که اگر روزه خواری علنی در شهر راه بیفتد، هیچ کس نمیتواند آمار مثلا 80 درصدی روزه نگرفتن مردم را به بی ایمانی نسبت بدهد که در جوابش دیگری مجبور به مستند سازی شود و ...
اتفاقا فکر می کنم چون در یک جامعه اسلامی! زندگی می کنیم حتما باید خوردن در جامعه آزاد باشد. اگر بپذیریم که روزه گرفتن فلسفه ای دارد شبیه همین ها که از کودکی یاد گرفته ایم؛ آن وقت روزه می گیریم برای همدردی و همدلی و درک نیاز نیازمندان و از آن مهمتر، تمرین تقویت اراده و ایستادگی در برابر هوای نفس.
اگر قرار باشد جامعه یک ماه برود در قرنطینه و آب و غذا قرار باشد در طول روز پنهان شود از برابر دیدگان مومنین! روزه دار؛ پس چه طور قرار است درک شود حال آن کودک فال فروش سرچهارراه وقتی مدهوش شده از بوی مرغ سوخاری یا این نفس هوس باز، در برابر چه چیزی قرار است ایستادگی کند وقتی همه هوس ها را از برابر دیدگانش برداشته ایم که مبادا به هوس بیفتد!
نگاهم می خورد به بنر بزرگی که از زبان پیامبر(ص)؛ روزه گرفتن در گرما را در حکم جهاد میداند. اول که متحیر می مانم که مگر عربستان سرما هم داشته و بعد هم نمی فهمم که چرا جهاد در جامعه اسلامی با هرچیز دیگری این قدر راحت برابر می شود.اما ظاهرا همین جمله شده فلسفه این روزهای روزه های ما.مردمی که اگرچه تعدادشان هر روز کمتر و کمتر می شود اما روزه می گیرند تا صرفا ثواب ببرند؛ آن هم ثواب جهاد!. البته در شرایطی که نه نفس بیچاره آزار ببیند و نه اراده ضعیفشان تقویت شود.
 اما سایرینی که نمی خواهند، نمی توانند یا اعتقاد ندارند... آنها خوب آبدیده می شوند و اراده تقویت می کنند از سر اجبار ، به جبران بی ارادگی مومنان! برای رضای خداوند از مومنین روزه دار...
کاش خدا فقط یک روز - از دست ما - سکوتش را می شکست...

۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه

خدای او و من



خدای من ، مثل خدای تو مهربان نیست. خدای من جبار است و اطاعتش ، به هر اندازه که در توانم باشد، از روی جبر است و نه علاقه. پس در قبال کارهایی که می کنم، پاداشی در انتظارم نیست...
---                                            -----                                                      -----
مثل خیلی های دیگه؛ من و برادر کوچیکه- که البته حالا دیگه مردی شده برای خودش- این روزها روزه دار شده ایم. اینکه در روزه گرفتن، چه سرّی هست و چرا با اینکه سخت تر از نماز خواندنه، ( اون هم توی این گرمای طولانی تابستون) اما انجام دادنش برای من یک نفر ، حداقل، میل و رغبت بیشتری ایجاد می کنه ؛ نمی دانم. فقط می دونم در همه این سال های روزه داری، هرگز نه من غر زده ام و نه برادر کوچیکه.
امروز وقتی رنگ مثل گچ صورت برادرم رو دیدم و اضطرابش رو از عقب موندن از درس هایش و از سوی دیگر عدم تواناییش در درس خوندن، با زبان روزه؛ پیشنهاد دادم بعضی روزها که درس های سنگین تری دارد، خودش را معاف کند از روزه گرفتن، که کنکور پیش رو، بیش از این کابوس همه روزهایش نباشد. نپذیرفت و در جوابم حرف های ابتدای مطلب را زد.
نمیدانم چرا و تحت تأثیر چه کسی، خدای جبار را شناخته است.هرچه می کنم به دین خدای من ایمان بیاورد، نمی شود که نمی شود.
خدای من مهربان است. زودرنج هم هست.قهر هم می کند اما اهل حرف است. هرچه قدر هم غمگینش کرده باشم از شنیدن حرف هایم روگردان نیست. با خدای من می شود عتاب کرد یا حتی سرش فریاد کشید. گاهی حتی فکر می کنم که آن قدر بچه بدی بوده ام که اشک خدایم را هم درآورده ام.
خدای او اما... فقط قانون هایش را بلد است. بی تبصره و بی تبعیض. و برادرکم هر چه قدر که تلاش کند قادر به راضی کردن این خدای سنگین دل نیست.
برای خدای من که روزه می گیری، دلت شاد می شود از تعامل برقرار کردن . همچون دوستی که دعوتت کرده و منزلش آن سوی شهر است. برای رفتن و رسیدن به خانه اش، سختی می کشی اما هم خودت از دیدار آن دوست شاد می شوی و هم می توانی منتی بر سرش بگذاری، حتی ناگفته.
او که برای خدایش روزه می گیرد از ترس 900 روز کفاره است و فریاد سهمگین پروردگار...
می دانم که به زودی یوغ اطاعت از این خدا را به کناری می اندازد و از این فرمانش نیز، همچون سایر دستورات، سرباز می زند.با خدای من نیز که غریبه است... آن وقت در خلوتش، جای خالی یک تکیه گاه، یک امید هرچند کمرنگ، خالی می ماند.
زیر نویس:
خدا از خالق این خدای خشن برای برادرم و سایر همفکرانش، نگذرد.
 یا شاید هم ... بهتر باشد بگذرد.
 خدای مهربان من، افسوس می خورد و می گذرد.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

افاضات بیجا و مشکلات ایجاد شده

شاید تا به حال برای شما هم پیش اومده باشه که حس کنید بعضی موضوعات طلسم شده اند و هرکاری می کنید نمی تونید راجع به اون ها بنویسید یا حرف بزنید؟ این موضوع فرق داره با قرار دادن یک سری خط قرمز ها و تلاش برای رد نشدن از اون ها...
حالا تصور کنید این موضوع طلسم شده ، یک باره بر سرتان آوار شده باشد از آسمان و روز و شبتان را به هم دوخته باشد و حتی نتوانید ذهن و قلبتان را در موردش مرتب کنید و به افکارتان سر و سامان دهید...
به همه این ها اضافه کنید که هر بار تلاش می کنید این موضوع را به گوشه ذهنتان برانید و از فکر کردن در موردش خلاص شوید، یک سخنرانی، یک اتفاق، یک پرسش، یک ... پیش می آید و به شما یاد آوری می کند که پرونده مفتوحی دارید که باید هرچه سریعتر در موردش قضاوت کنید...
همین یک هفته پیش بود انگار. جناب آقای آیت الله فرمودند که بی حجاب ها باید از ادارات اخراج شوند و من یاد حرف های یک سال پیش جناب آقای وزیر علوم - برادر دانشجو - افتادم پیرامون لزوم حمایت اساتید از دانشجویان محجبه و چادری آن هم با نمره! با همین سرعت پیش بروند فروردین سال آینده حکم اعدام را برای کم حجاب ها! صادر خواهند کرد.
همه این ها را گفتم که معلوم شود کجای ذهنم ویران شده و نیازمند تعمیر... همه تلاشم را می کنم که به افکار پریشانم سر و سامان دهم و مشکل را طرح کنم اما بیش از هر زمانی به رویت خط سیر فکری ام از طرف شما دوستان نادیده نیازمندم...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

عامل موثر


به بهانه صدور فرمان تحریم تنباکو و لغو امتیاز رژی
داشتم فکر می کردم واقعاً چه عاملی باعث لغو امتیاز رژی شد. فتوای یک مجتهد یا پذیرفته شدن آن فتوا از سوی همه جامعه ؟
و آیا احتمال این موضوع وجود ندارد که خود ناصرالدین شاه هم بعد از فتوای مورد بحث، اندکی دلش آشوب شده باشد و همین آشوب درونی ، زنان اندرونی را به شکستن قلیان ها رخصت داده؟
معجزه لغو امتیاز رژی، مدیون ایمان مردم بود. امروز کسی هست که مطمئن باشد فتوایش از دیوارهای خانه دشمن هم عبور می کند و بر دل این دشمن فرود می آید؟
دلم، به ایمان آن مردمان رشک می برد...

۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

احادیث دردسر ساز

نیمه شب، بدون اینکه به من و سکوت و حجم کارهای منتظربرای انجام نگاه کند؛ با حالتی خاص بالای سرم حاضر می شود وطوری کتاب درسی اش را تکان می دهد که انگاری از دل تاریخ سندی پیدا کرده کشف نشدنی! بلند می خواند:
"یک رکعت نماز آدم متأهل بهتر است از 70 رکعت نماز آدم مجرد" امام صادق (ع).
نمی دانم چشم هایش بوی سوال می دهد یا تحقیر یا می خواهد بگوید نمازهای خوانده و نخوانده مان خیلی قرار نبوده مفید باشد با این شرایط، یا...
نمی دانم میان این همه گرفتاری باید به شیطنت عمق چشم هایش فکر کنم یا حزن و بغض احتمالی مادر...
دقایقی از رفتنش گذشته و من مانده ام  و نیمه شب و سکوت و ... حجم کارهای منتظر برای انجام...
مدتی است رفته و من هنوز دارم فکر می کنم چه بلایی باید بر سر گروه مولفین کتاب دین و زندگی3 آورد تا مطمئن شوم حق مطلب ادا شده است؟ آخ ... اگر دستم به یکمتری شان می رسید...
زیرنویس:
به یکسری دلایل امشب دوباره وبلاگ رو از اول ورق زدم. چه قدر بعضی زمان ها و مکان ها دور می نمود؟!


۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

اشک های بر تو

بعد از این همه سال نمی دانم چرا امروز صبح دلم برایت گرفت. از خانه که بیرون زدم ، نمی دانم در خنکای صبح بود یا در خلوت کوچه ، اما حس کردم رفتنت را و به دنبال آن غم نبودنت را.
امروز که بیرون زدم از خانه برای تو، انگار تازه فهمیده باشم که تا چند ساعت دیگر تو را می کشند و بعد انگار برای اولین بار رفتنت باورم شد، انگار همین الان و در برابر چشمانم حکم قتلت را خواندند. بعد از گذشت همه این سال ها انگار که تازه به یاد آورده باشم بی پشت و پناهی را ، بی یاوری را...
یادم آمد امشب تو دیگر نیستی. امشب تنها می مانم. فقط من می مانم وایمانم ؛ بی هیچ تکیه گاه. یادم آمد...
امروز در تمام گریه ها و ماتم ها و ضجه های مردم شهر، هیچ نشانی از تو نبود. هنوز هم آدم ها خودشان بودند و دلمشغولی هاشان. خودشان بودند و گرفتاری ها، خودشان بودند و اشتباهاتی که حالا آمده اند تو بر آنها خط بطلان بکشی و گرنه مگر می توان بر تو گریه کرد؟ من که دلم اصلاً برای تو نسوخت. اصلا اشکم برای تو نجوشید. به تو فقط می توان حسادت کرد. به این همه احساس حق بودن، این همه اطمینان، این همه یقین، این همه رضا...
باید گریه کرد. اما برای تو، بر حادثه قتل تو.باید زار زد بر قومی که این همه زود فراموش کردند همه چیز را. برای آن ها که به جرمی تو را کشتند که خود مستحق تر بودند به آن.
بر حادثه باید گریست. بر خونی که ریخته شد اما بعدها پایه گذار حکومت دروغین صفوی شد. بر خونی که امروز به پشتوانه اش باز به همان سیاق خون می ریزند. باید گریه کرد بر وارونگی دنیا...
من هم گریه می کنم . بر ایمانی که هر روز دورتر می شود. بر ایمانی که هر ثانیه اش شک است و بعد شک هایی که به شک قبلی می برم و ... به خودم می گویم شک مقدمه یقین است. اما ... در این زمانه وارونه؛ که یقین گم شده است، چه محال است از شک به یقین رسیدن!
مردم ضجه زن می روند. هنوز هم برای خودشان عزادارند. از تو نشانی ندارند. همه حرف هایشان یا دروغ است یا بوی معامله می دهد. اشک هایشان برای تو، بوی توهین می دهد...
من هنوز گریه می کنم. دلم آرزوی ایمان بی خرافه ، بی دروغ، بی معامله را می خواهد. این روزها چه قدر سخت است یافتنش.

عاشورای 1432

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

مظلوم تاریخ

صدای طبل که می آید دلم می لرزد. حس می کنم انگار همه منتطرند. می آیند و می روند و بر سر می کوبند تا حسین کشته شود. عده ای فردای مرگش پیرهن مشکی را به پستوی خانه می سپرند و عده ای دیگر چند روز دیرتر.فرقی نمی کند به هر حال همه چیز برای همه تمام می شود و می روند به دنبال زندگیشان ... تا سال بعد که دوباره حسین را به قتلگاه بیاورند و بکشند و بگریند و بفراموشند....
محرم این چند سال برایم پر از حس های متفاوت بوده است و امسال نیز هم... به سرم زد که این جماعت انگار مرگ حسین را آماده می کنند، منتظرند تا حادثه رخ بدهد. تا حسین کشته شود و خلاص...
صدای طبل که می آید دلم می لرزد. یادم می آید که به چه سادگی رسیدیم به شب عاشورا، به لحظه تصمیم ، به ... .
گوش هایم را بستم تا دیگر هیچ کس داستان عاشورا را برایم به غلط نخواند. تا هوس نکنند امسال علی اکبر را اولین شهید کربلا جا بزنند و باز از تشنگی پسری نوحه سرایی کنند که با آب دهان پدرش سیراب شد! گوش هایم را بسته ام. حسین را فقط در سکوت می توان شنید؛ که اگر در همهمه ممکن بود مردم کوفی می بایست نخستین یاوران حسین می بودند...
آنجا که تریبون به دست فرمانروای دروغ است، حتی زیر باران تیر هم نماز بخوانی باز هم جماعت ساده دل کوفی باور می کنند که تو کافر به دین جد خویشی. آن ها گوش هایشان باز است و صدای هر دو طرف را به خوبی می شنوند اما برای داشتن تشخیص، باید حر بود و گوش ها را بست و به ندای دل گوش داد.
می گویند حسین مظلوم تاریخ است. اما چرا؟ حسین کشته شد؟ جنگ بود. تشنه کشته شد؟ مگر نه اینکه پیامبر در جنگ بدر آب بر دشمن بست. به صغیر و کبیر خاندانش رحم نشد؟ مگر در جنگ اعراب و در آیات قرآن هتک حرمت اسرا مجاز نبود

این ها بهانه است تا فراموش کنیم . حسین مظلوم تاریخ است که همه کشندگانش نسبت خویشی با وی داشتند. حسین مظلوم تاریخ است چون دشمنش او را به آنچه متهم می کرد که خود لایقش بود. حسین را به دین جدش کشتند به جرم خروج بر دین و حکومت جدش.
حسین مظلوم تاریخ بود چون... نا مسلمانان کشتندش به جرم نامسلمانی.
امروز فهمیدم که چرا " آنها که ماندند باید کاری زینبی بکنند و گرنه یزیدی اند. "
امروز فهمیدم که چرا همچنان حسین مظلوم تاریخ است. امروز که گروهی خون بر زمین مانده اش را بهانه می کنند و بر علیه همه اهدافش علم می کنند، امروز که جماعتی خون بر زمین مانده اش را به دروغ نشان می دهند، امروز که از حسین در جهت چنان دروغ هایی استفاده می شود که ...، امروز که گروهی حتی از خون حسین نیز استفاده می کنند وامروز که انگار در پس این همه سال، زینب ها و سجاد ها فراموش شده اند و همه فراموش کرده اند "کربلا در کربلا می مانند اگر زینب نبود" و حتی شاید به عمد دوست دارند یادشان برود که همه کربلا در اشک و آه خلاصه نمی شود و ...
حسین مظلوم تاریخ بود و هست چرا که برای همه تاریخ بهتر بوده و هست تا حسین تشنه آب باشد و نه تشنه لبیک!
و چه قدر ساده اند مردمی که فراموش می کنند آن دسته از مردم کوفه که بر فراز کوهی نشستند و بر بی پناهی حسین گریه کردند ،فرق چندانی با جنگجویان برابرش نداشتند.
راستی آیا
کودکان کربلا تکلیفشان تنها
دائما تکرار مشق آب! آب!
مشق بابا آب بود؟!
زیرنویس:
با همه ترس و لرزی که این روزها به آن دچارم ، این چند خط را به صاحب این شب ها بدهکار بودم.

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

همه چيز از نوع اسلامي

هي ميخوام به روي خودم نيارم ؛ نميشه. ميخوام دهنمو باز نكنم نميشه...از زمين و آسمون يه دليلي فرو ميريزه كه اين موضوع لعنتي جلوي چشام ظاهر بشه و توي ذهنم رژه بره ....
الان حوصله باز كردن بحث اصلي رو ندارم . ولي بحث فرعي جاي گفتن دارد... اسلاميزه كردن زوركي !
دوستي دارم كه ديدگاهش درباره خداو پيغمبرو غيره آن چنان سفت و سخت است كه من هرگز نمي تونم دينشو تحمل كنم و خلاصه يه جورايي از ديد اون نزديك به مرتد محسوب ميشم.... اين بنده خدا پس از انتشار عكس عروسي پسر ميردامادي و كروات زدن داماد بدبخت و غيره دراينترنت برايم سخنراني مفصلي در مذمت كراوات ايراد كرد و در آخر هم رسيد به اينكه كراوات مظهر كفر است و دين را هم به خطرمي اندازد، خاصه آنكه از سوي پسري استفاده شود كه پدرش پيش ازآن سابقه مخالفت با اين .... را داشته باشد ( اينا رو ديگه خيلي عصبي بود وقتي گفت). خلاصه اينكه عرايض ما هم در گوششان فرو نرفت و ...

امروز درايميلم ملتفت شدم كراوات اسلامي هم اختراع!‌ و به ثبت! رسيد.باورم نشد، چك كردم.حداقل لينك خبر كه درست بود.
يكي يه ليوان آب بريزه رو سرم كه از صب تا حالا  داره از سرم بخاربلند ميشه. جداً كاري به اين بنده خدا ندارم يكي نيست به اون مسئول اداره ثبت اختراعات كمك كنه كه هردرخواستي رو مهر تأييد نزنه؟ يعني الان واقعاً‌مشكل اسلام حل شد؟ كروات ديگه مظهر كفر نيست؟‌ اسلام و مسلمين رو به خطر نميندازه؟ خدا رو شكر .
جالبه نميدونم كي اون وسط فكر كرده اين ايده ممكنه مروج خشونت باشه  كه اين مخترع عزيز فرمودند اصلاً هم اينطور نيست شما خيالتان راحت...فقط شمشير حضرت علي رو مقدس بشماريد و اين كروات رو بزنيد دور يقه لباستون حله!(كاش حداقل خودش درست از اين اختراعش استفاده ميكرد).

منتظر باشد شايد تا يكي دو سال ديگه، يكنفر يه شيشه اختراع كرد كه هنگام ريختن مايعات ، قرآن تلاوت كنه و اين طوري مايع درونش رو تطهير كنه . از اين شيشه براي ..... اسلامي كه قبلاً‌ كاملا در مجاورت قرائت قرآن قرار گرفته استفاده مي شود.
آخه يكي نيست بگه هر چيز الكي رو  مذمت نكنيد كه بعد مجبور بشيد به خاطر هماهنگ كردن خودتون با عرف مردم به يه همچين كارايي دست بزنيد . والا!!! 
زير نويس:
كسي يه ليوان آب نداره رو سر من بريزه؟؟! 

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

عرفه... بی معرفت!

اولین و آخرین باری که در یک جمع نشستم و دعای عرفه خواندم، هیچ وقت از خاطرم نمی رود.آن روز - یادم نیست چرا ولی- حس و حال خوبی داشتم که شاید به خاطر دوست کنار دستم بود.خاطرم هست آن سال اولین سال بود که در مصلی تهران، دعای عرفه خوانده می شد و من و مادر چه مشتاق بودیم به رفتن. ساعت 5 .1 بعد از ظهر اداره تعطیل شد و ما هم راه افتادیم به سمت مصلی ... چه شوقی ... چه شوری ... کمتر پیش میاد من برای یه مراسم مذهبی چنین حالی بهم دست بده برای همین این حال و هوا برام جالبه. مراسم شروع شد و میان پرده های مابین نیز... و کم کم غبار خواب مثل همیشه چشم هایم را گرفت و من هی چرت زدم و ... آخر مراسم هنوز هم حس خوبی داشتم ... خدای من به خواب آلودگی ام خندیده بود .
فردای همان روز از کسی که اصلا انتظارش را نداشتم اس ام اسی گرفتم برای تبریک عید :
" خدایا سرنوشت ما را خیر بنویس تا هر آنچه تو زود می خواهی من دیر نخواهم و هر آنچه را که تو دیر می خواهی من زود نخواهم "
گفتم چه دعای بی نظیری ... زیرش نوشته بود " دعای عرفه امام حسین- عید قربان مبارک" . انگار دنیا بر سرم خراب شد که این جمله زیبا همان دعای دیروز بود و من نفهمیدم... دیگر به دعا خواندن هیچ کس گوش نمی کنم جز خودم و هر آنچه می خواهم و هر جور بخواهم می گویم
********************
عرفه می شود شناخت. روزی که باید آن چه را که باید شناخت. آن روز اگر حسین باشی می فهمی راه خدا از کدام سو می گذرد و حسین کی راهی سرنوشت می شود؟ بعد از عرفه ... تا بگوید دانستم و فهمیدم ...تا از عرفات نگذری، به مشعر نمی رسی؛ تا به چشم سر باور نکنی به چشم دلت مجال نمی دهند...تا ... اگر در روز روشن و در عرفات و با دانشت ندیدی، به مشعر نمی رسی در شب تاریک و بی روشنی بیرونی ، تنها با داشته هایت ، آورده هایت از عرفات... در عرفه ، در عرفات اگر به باور نرسی و به یقین ؛ اصلا به منی راهت نمی دهند که بخواهی به قربان برسی...در منی تو هم باور داری و هم یقین. خودت یافته ای ؛ به تنهایی...
در عرفات هیچ کاری نیست... تو تنهایی و دیگر هیچ ... هرکسی چیزی را خواهد یافت ... هرکس به دنبال چیزی خواهد بود...
اگر همه حاجی ها به اندازه همان یک شب در جواب چند سوالشان فکر می کردند ، به تنهایی به معرفت می رسیدند آن وقت طلوع خورشید روز بعد مشعر را درک کرده بودند و بعد از عرفات و مشعر.... " قربان " دیگر فقط عید ذبح نبود ... عید باور بود.
زیر نویس:
عید گذشته تون مبارک

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

علی و روزگار ما


علی رفته است.
امشب علی نیست اما خاطراتش، گفتارش، کردارش، رفتارش همه برجا مانده برای ما. مانده برای همه آنها که میخواهند استفاده کنند
مشکل بر سر اصل نیست ؛ مسئله نوع نگاه است.
وضعیت علی که معلوم است اما بسته به این که چه کسی نگاهش میکند و چرا به دنبالش می رود، یکی سلمان می شود و دیگری طلحه و سومی پسر ملجم.
پسر ابوطالب ازدواج مجدد می کند، پنهانی آذوقه بر در خانه یتیمان می برد، شمشیر می کشد، صحبت می کند، می جنگد، موعظه می کند، می کشد، سکوت می کند، به غیر دوست کمک و همفکری می دهد، حکومت می کند و...
به اندازه یک کتاب از حرف های حیدر را دوستدارانش مکتوب کرده اند...
ما نشسته ایم که الگو بگیریم؛ دفتر یادگاری های گذشتگان با ارزشمان را باز کرده ایم که به یادگار برداریم و استفاده کنیم. ما اما زرنگ تریم شاید میدانیم که زرنگی می کنیم و شاید هم این ناخودگاهمان ؛ خود، دست به کار شده است.- آدمیزادیم دیگر!-
از کتاب زندگی علی هرچه را دوست داریم و به کارمان می آید بر میگیریم. یکی شمار زن هایش را برمی گزیند، دیگری سکوتش را، آن دگر شمشیرش را، بعدی جنگش را و ...
سلمان ها چه اندکند و علی از قرن ها پیش در مدینه تا به امروز تنها مانده ست و فریاد می زند. روزگاری سر به درون چاه می برد، امروز اما گوش های ما سنگین شده و صدای فریادش را نمی شنویم.
از همه مجموعه سخنانش یادگرفته ایم که "دین و ایمان و عقل زن ناقص است و با او به مشورت ننشینید"
از همه رفتارش فقط مظلومیت را دیده ایم و مردی که آرام می نشیند تا همسرش را بزنند! یاد نگرفته ایم غیرتش را ببینیم و مردانگی و شجاعت و صلابت و ... اش را
امشب علی رفته است. ما فرستادیمش برود تا روزی دیگر و ماهی دیگر و مراسم عزایی دیگر؛ به زودی آماده می شویم برای مراسم عزای پسرانش که از آنها نیز فقط به قدر احتیاج آموخته ایم.
علی اما نرفته است . قرن هاست بر فراز سرمان به نظاره نشسته است که ... چه قدر سلمان ها اندکند...

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

لبخند خدا



گاهی احساس می کنی خدا منتظر تو مانده است تا آرزو کنی. نشسته است منتظر آرزوهایت و نظاره گر تلاش های عقلانیت؛ تو فکر می کنی، تصمیم می گیری ، تلاش می کنی ؛ اما ... نمی شود!
آرزوهايت را ممكن است كه فراموش كني اما خدا هرگز گفته ها و ناگفته هايت را فراموش نمي كند...
خدا آرزوهایت را می شنود؛ لبخند می زند و از محلی که تصور نکرده ای ؛ آن طور که تجسم نکرده ای ؛ از آن راه که ذهنت با همه تلاش هایش به آن دست نیافته است آرزویت را محقق می سازد.
آرزو داري بروي؛ سفر كني، اما نه به هر جا! به آن جا كه قلب زمين مي‌داني‌اش.از دلت مي گذرد كه ماه رمضان آن جا چه صفايي دارد... چه لطفي دارد كه مهمان خدا باشي در ماه خودش و درخانه خودش... تجسم مي كني مهماني خدا را در خانه اش ... آن هم ده روز ... كه تو مهمان خدا بشوي .... مهمان ويژه خدا...از ذهنت مي‌گذرد مي شود من هم؟؟! كسي در مغزت نااميد جواب مي دهد :"گمان نمي كنم. سفر در آن ماه به اين راحتي نيست سهم امثال ما نيست؛ براي از ما بهتران است و رفقاي رفيق باز..." بعد به شعبان فكر مي كني؛‌به ماه پيامبر خدا؛‌در شهر پيامبر خدا...
تو آرام آرزو مي‌كني... آن‌قدر آرام كه دلت هم نمي شود و تو گمان مي كني خدا هم نشنيده است!
زمان مي گذرد و" آرزوي پنهان شده در گوشه قلب" با " هر سفر ديگران " اندكي بيدار مي شود.
زمان گذشته است و خداوند تو را فراخوانده است.آن‌گونه كه آرزو كرده‌اي... نه!... در واقع به آن‌ شكل كه آرزويش از دلت گذشته است.

شعبان در شرف پايان است و رمضان در هنگامه آغاز. در ماه پيامبر خدا ميهمان پيغامبري و در ماه خدا؛ بر سفره افطار و اطعام و احسان خدا نشسته‌اي.

تو لبخند مي‌زني و خدا.... مي‌خندد.

زيرنويس:

اول . يك ماهي شد كه نبودم. قسمت دوم این زمان را گرفتار سفر بودم و قسمت اول را گرفتار دنيا و مشکلات قسمت دوم!

بعللله. من آنجا بودم وقتي نبودم!

دوم. اگه عکس های بالایی کیفیت خوبی ندارند؛ لطفاً ببخشید! با موبایل گرفته شده اند و از روی عجله (آخه من دوست ندارم کسی بهم گیر بده)


۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

جشن خاموش نيمه شعبان


باز هم دير آمدم و دير شد و دير گفتم و ... دير... و دي بهتر از هرگز است
عيد نيمه شعبان مبارك!
باز هم يه عيد ديگه اومد و رفت و من فقط به تقويم خيره شدم و با خودم گفتم : إ ... جدي جدي نيمه شعبان هم اومد و رفت؟!
چه قدر بي رمق بود اين عيد براي من ... و انگار نشد كه من همراه بشم با جريانات شادي. اين حس لعنتي باز هم تكرار شده بود در اول رجب ... 13 و 27 رجب و اول شعبان و ... فقط سوم شعبان بود كه كمي و فقط كمي حال و هواي متفاوتي رو درك كردم اونهم به خاطر شرايط مكاني بود كه اگر نبودم در حرم امام رضا و اصرارم به تغيير حس ،‌‌ آن روز هم روزي مي شد مثل ساير روزها...
چرا اين طور شدم ؟؟؟ سابقا خيلي روحيه متفاوتي پيدا نمي كردم درمناسبت ها جز اينكه عيد بود و عيدها همه چيز رنگ شادي داشت...
پارسال اما همه چيز رنگ تمنا داشت. همه روزها فرصتي بود براي التماس به خدا براي بهتر شدن اوضاع و بعضي روزها عزيز تر و احتمال برآورده شدن دعا بيشتر... 
امسال اما ... نه! نا اميد نشده ام از لطف خدا اما نا توان از دعا و خواهش و التماس چرا. گفتند ساعت 11 دعاي فرج بخوانيد و كميل و ... خواندم اما نه به دل. انگار كه ميخواستم خودم را راضي كرده باشم به انجام وظيفه ايي كه بعدها نگويم تو به سهمت حتي يك دعا هم نكردي اما ... يك صدا كه مدتهاست رهايم نميكند در گوشم فرياد ميزند كه اگر قرار به ظهور بود چرا پارسال نه؟ و اگر پارسال نه پس امسال هم نيست بيخود تقلا نكن و من اصلا تقلا نكردم.
عيد بي روحي بود متأسفانه. چيزي بيش از يك روز تعطيل پر مشغله برايم به ارمغان نداشت و ... و من در گوشه گوشه هاي شهر آذين بندي شده خودم و احساسات سال گذشته ام را مي ديدم. شب نيمه شعبان سال گذشته و جماعتي را كه در انتظار خاموشي ساعت 9 شب بودند تا اعتراض كنند تا خودي نشان دهند تا...

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

سعي و عشق

هاجر به فرمان عشق خود را تسلیم مطلق او می کند و کودکش را از شهر و دیار و زندگی به این دره سوخته می آورد. اما همچون پارسایان و پرستندگان ، در کنار کودک ، به انتظار معجزه ای نمی نشیند تا دستی از غیب برون آید و نهری از بهشت جاری گردد.

کودک را به عشق می سپارد و خود ، بی درنگ ، به سعی بر می خیزد، دویدن، به دو پای اراده خویش؛ جستجو به دو دست توان خویش؛

اما سعی هاجر به شکست پایان می گیرد ، نومید باز می گردد به سوی کودک و می بیند :

به قدرت نیاز و رحمت مهر؛ زمزمه ای! صدای پای آب، زمزم!

جوشش سرشار آبی خوشگوار و حیات بخش، از عمق سنگ!

و درس...

یافتن آب، به عشق، نه به سعی، اما، ... پس از سعی!

گرچه وصالش، نه به کوشش دهند                             آن قدر ای دل که توانی ، بکوش!

دکتر علی شریعتی ( حج )

زیر نویس :

یه مدتی فکر کردم به بحث تقدیر و از آن مهم تر قسمت و جایگاه عقل و تلاش آدمی از یک سوی و ایمان و توکل و خدا از سوی دیگر. تا اینکه به این نوشته دکتر رسیدم . من قانع شدم! و ایمان آوردم به یافتن به عشق اما پس از سعی!


۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

شب آرزوها

نزديك به ده روز مي گذرد از روزي كه - نه ببخشيد شبي كه- شب آرزوها ناميده اندش!
داشتم فكر مي كردم چه قدر زيباست كه همه فرهنگ ها به اين آخرين داشته ابدي انسان _ آرزو _ مي انديشند و محترم ميشمارندش و برايش يادبود مي گذارند.
فكر كردم اگر كسي هم اين قدر سرخوش باشد (مثه بعضي وقتهاي خودم) كه فكر كنه آرزويي نداره حداقل مي تونه آرزو كنه آرزوهاي ديگران برآورده بشه...
به طور كلي اينكه از يك هفته قبل، يا حتي يك روز قبل ملت به فكر آرزوهايشون بيفتند خيلي قشنگه اما من ...
نمي دونم چرا اون كار رو كردم . نمي دونم
همه داشتند در مورد نماز و دعاهاي مخصوص اون شب حرف مي زدند و من هم ( جون آرزو اهميت ويژه اي داره و آدم حتماً مي خواد برآورده بشه) شروع كردم به انجام همه آن مراسم. دوساعت طول كشيد و دست آخر هم اينقدر خسته بودم و خواب آلود كه فرصتي براي بيان آرزو پيش نيومد. من خسته تر از اين حرف ها بودم.
وقتي صبح فردا به آنچه پيش آمده بود نگاه كردم خجالت كشيدم از خودم و از خداي دروني خودم. من ميدانستم قادر به انجام همه آن مناسك نيستم، مي دانستم كمي بعد از شروع لحظه شماري مي كنم براي پايان آن مراسم . جالب اينجاست كه بيشتر افرادي كه مراسم را كامل اجرا كردند هم نتوانستند خستگي خود را پنهان كنند (شوخي كه نيست آدميزاده خسته ميشه) 
مي دانستم اما فراموش كردم خداي من محتاج مناسك نيست . خداي من ميخواست فرصتي فراهم آورد تا من آماده شوم ، احساس كنم شنيده مي شوم، آماده پرواز شوم و ... 
به كفاره اين فراموشي بايد يك سال ديگر منتظر بمانم تا با عمق جان ياد بگيرم چگونه راه ارتباط برقرار كردن با خداي خودم را خودم يار بگيرم.
ديگران هرچه مي خواهند بگويند من اما خوب ميدانم وقتي اينقدر خسته اي كه دعايت تا يك متري بام خانه هم نمي رود خدايت به آن پاسخي نخواهد داد ( چون من اصلاً خودم پيگيري نمي‌كنم ) 
زير نويس :
خدا حرف هاي امروزم را شنيد. لبخند زد و گفت : " خوشحالم كه فهميدي ؛ من منتظر آرزوهايت مي مانم"

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

عقل و مذهب

خيلي با خودم كلنجار رفتم كه اينا رو ننويسم گفتم الان يه انگ سياسي مي زنن و تمام... ولي خداييش نميشه 4 روزه اين قضيه فكرمو مشغول كرده. روز چهارشنبه يك آدم تحصيلكرده، استاد دانشگاه و عضو هيأت علمي يه دانشگاه خوب و قابل قبول وقتي مياد راجع به حضرت زهرا حرف بزنه يه چيزايي ميگه كه من دوباره شك مي كنم كه يعني واقعاً نميشه آدم ها هم مذهبي باشند و هم از عقلشون به ميزان كافي استفاده كنن؟ تازه اين بنده خدا يه مدير رزه بالا هم هست كه در وصفش ميگن "آدم علمي". خدا غير علمي هامون رو ختم به خير كنه!
قضيه اينه كه اين بنده خدا براي اين كه مظلوميت حضرت رو بيشتر نشون بده به جمع يادآوري ميكنه كه حضرت زهرا وقتي آماده به دنيا آوردن امام حسين (ع) بوده متوجه ميشه كه اين بچه در آينده چه آينده ايي داره و چه بلاهايي قراره سرش بياد و...(البته ايشان شرح بلاها رو هم كامل يادآوري كرد) و فكر كنييد كه در اون شرايط حضرت زهرا چه طوري تصميم گرفت كه اين بچه رو به دنيا بياره!!!
كاري به درست و غلطي بحث ارتباط غير پيامبران با فرشته وحي ندارم. اصلاً هم نميخوام بگم كه رواج يه همچين انديشه هايي مبني بر حتمي بودن واقعه كربلا مي تونه از اعتبار كار امام حسين (ع) كم بكنه ولي خداييش يكي بگه اگه حضرت زهرا اون موقع تصميم مي گرفت بچه رو به دنيا نياره بايد چي كار ميكرد؟
اين "آدم علمي" ادامه داد نماز مغرب تاقبل از تولد حضرت زهرا(ع) 2 ركعت بوده كه چون بعد پيامبر بعد از شنيدن خبر تولد دخترشون يه ركعت نماز شكر در ادامه نماز مغرب خواندند از آن پس نماز مغرب سه ركعتي است... يعني فلسفه اينا كه نداشته همين جوري ... بوده...
اي كاش باور مي كرديم در دوره اي زندگي مي كنيم كه عقلانيت حرف اول رو ميزنه و طوري حرف نميزديم كه نتونيم به نگاه هاي پرسشگر نسل بعدي نگاه بدوزيم...
اي كاش مي پذرفتيم كه با عقلانيت ؛ دينمون رو از خرافه هايي كه گريبانشو گرفته مي تونيم نجات بديم . و اگر ما كه ادعاي عقل و مذهب رو با هم داريم اين كار رو نكنيم چه كسي مي خواد ثابت كنه كه خدا با عقل مشكلي نداره...