عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان       ...............          روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم

‏نمایش پست‌ها با برچسب باور. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب باور. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

خیانت یا روشنفکری

بهم می گفت حس می کنم بهم خیانت شده ، می دونم نشده ها اما الان حس آدم های مخنّن! (یعنی خیانت شده) را دارم. بهش می گفتم من نمی دونم چرا تو نمی تونی درک کنی که آدم ها می تونن (یعنی توانایی بالقوه دارن) بعد از اینکه رابطه عاطفی شون با کسی تموم شد اگه روزی لازم بود رابطه کاری یا دوستی عادیشون را با همون آدم ادامه بدن بدون اینکه دچار توهم بشن یا فکر خاصی داشته باشن... گفتم بابا این همه آدم تو این همه کشور دنیا از هم جدا می شن ولی از هم متنفر نمی شن ما هم اگه بخوایم می تونیم تمرین این کار رو بکنیم، مثل تمرین دموکراسیه و احترام به حقوق طرف مقابل. اگه اول از همه این رو باور بکنی که" کسی که تو از همه بیشتر دوستش داری همه حقی به گردن تو داره از جمله این که دوستت نداشته باشه" اونوقت یاد می گیریم تمرین کنیم احترام به حقوق همه گروه های موافق و مخالف را. اگه عادت بکنیم روابط عاطفیمون رو هم منطقی بکنیم – که البته اولین شرطش صداقته – می تونیم با کسی که نتونسته ما رو تحمل کنه هم اگه لازم شد تعامل بکنیم ؛اونوقت یه جورایی یک جامعه متمدن رو به نمایش گذاشتیم. همون مدینه فاضله یا به فارسی آرمان شهر را.
حرفام رو نفهمید میگفت وقتی برای دوستی که دیگه یه دوست نیست قدمی بر می داری یعنی داری به دوست یا همسر جدیدت خیانت می کنی و "اصلا چه معنی داره که اون هنوز با قدیمیه ارتباط داره؟!" حرفام به گوشش نرفت. با چند نفر دیگه هم حرف زدم به این نتیجه رسیدم که من مشکل دارم ؛ ژست روشنفکری گرفته ام و هیچ کس – حداقل بین اونایی که یه مقدار در خط فکری هم هستیم – شبیه من فکر نمی کند! در بهترین حالت شاید اعتقاد داشتند که ارتباط دوباره با یک آدم می تونه خاطرات رو زنده بکنه و آدم به فکر گذشته بیفته و احساسات قدیم و ... و من نمی تونستم با خودم کلنجار نرم که ... "اصلا مگه میشه خاطرات رو فراموش کرد و آیا باید این کار رو کرد؟" ماحصل فقط این بود که من دوباره (دفعه اول رو بعدا می گم ) به این نتیجه رسیدم که چه تفکرات عجیب و غریبی دارم من برای خودم...
دو هفته بعد اومد و گفت امثال شماها خیلی خوبین؛ ذهن بازی دارید که می تونه تفکیک قایل بشه و همه چیز رو فقط دوستی و دشمنی نبینه، یه چندتا حد وسط هم قایل باشه؛ که وقتی دو نفر که با هم دوست بودن به این نتیجه می رسن که نمی تونن با هم بمونن یا ازدواج کنن یا هر چیز دیگه خیلی منطقی این رو می پذیرید و دیگه از اون آدم متنفر نمی شید و می تونید بعد از اون به همون آدم به عنوان یک دوست که زمانی رو باهاش گذروندید نگاه کنید و غیره و ذالک.
موندم بهش چی بگم ... که حالا که خودت نامزدیت با اون دختر به هم خورده و احساس می کنی دلت نمی خواد ازت متنفر باشه اینو فهمیدی! و حالا تفکر بیش از حد باز دیروز ما شد تفکر افراد روشن و امروزی و ایضا خوب؟ نمیدونم! ولی امیدوارم بودم همه اونایی که دم از آینده روشن میزنن می تونستن این نگاه صفر و صد رو از خودشون دور کنن. مطمئنم اونوقت می شد هم کلی شادی در جامعه داشت هم احترام و آرامش و همکاری و ...
و اگه شد... اگه روزی ضرورتش رو حس کردیم ... نسل ما حس کرد و به دنبالش رفت... اونوقت میشه به آینده امیدوار بود...
نمیدونم شاید هم من خیلی آرمان گرام و از واقعیات به دورم...

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

سعي و عشق

هاجر به فرمان عشق خود را تسلیم مطلق او می کند و کودکش را از شهر و دیار و زندگی به این دره سوخته می آورد. اما همچون پارسایان و پرستندگان ، در کنار کودک ، به انتظار معجزه ای نمی نشیند تا دستی از غیب برون آید و نهری از بهشت جاری گردد.

کودک را به عشق می سپارد و خود ، بی درنگ ، به سعی بر می خیزد، دویدن، به دو پای اراده خویش؛ جستجو به دو دست توان خویش؛

اما سعی هاجر به شکست پایان می گیرد ، نومید باز می گردد به سوی کودک و می بیند :

به قدرت نیاز و رحمت مهر؛ زمزمه ای! صدای پای آب، زمزم!

جوشش سرشار آبی خوشگوار و حیات بخش، از عمق سنگ!

و درس...

یافتن آب، به عشق، نه به سعی، اما، ... پس از سعی!

گرچه وصالش، نه به کوشش دهند                             آن قدر ای دل که توانی ، بکوش!

دکتر علی شریعتی ( حج )

زیر نویس :

یه مدتی فکر کردم به بحث تقدیر و از آن مهم تر قسمت و جایگاه عقل و تلاش آدمی از یک سوی و ایمان و توکل و خدا از سوی دیگر. تا اینکه به این نوشته دکتر رسیدم . من قانع شدم! و ایمان آوردم به یافتن به عشق اما پس از سعی!


۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

شب آرزوها

نزديك به ده روز مي گذرد از روزي كه - نه ببخشيد شبي كه- شب آرزوها ناميده اندش!
داشتم فكر مي كردم چه قدر زيباست كه همه فرهنگ ها به اين آخرين داشته ابدي انسان _ آرزو _ مي انديشند و محترم ميشمارندش و برايش يادبود مي گذارند.
فكر كردم اگر كسي هم اين قدر سرخوش باشد (مثه بعضي وقتهاي خودم) كه فكر كنه آرزويي نداره حداقل مي تونه آرزو كنه آرزوهاي ديگران برآورده بشه...
به طور كلي اينكه از يك هفته قبل، يا حتي يك روز قبل ملت به فكر آرزوهايشون بيفتند خيلي قشنگه اما من ...
نمي دونم چرا اون كار رو كردم . نمي دونم
همه داشتند در مورد نماز و دعاهاي مخصوص اون شب حرف مي زدند و من هم ( جون آرزو اهميت ويژه اي داره و آدم حتماً مي خواد برآورده بشه) شروع كردم به انجام همه آن مراسم. دوساعت طول كشيد و دست آخر هم اينقدر خسته بودم و خواب آلود كه فرصتي براي بيان آرزو پيش نيومد. من خسته تر از اين حرف ها بودم.
وقتي صبح فردا به آنچه پيش آمده بود نگاه كردم خجالت كشيدم از خودم و از خداي دروني خودم. من ميدانستم قادر به انجام همه آن مناسك نيستم، مي دانستم كمي بعد از شروع لحظه شماري مي كنم براي پايان آن مراسم . جالب اينجاست كه بيشتر افرادي كه مراسم را كامل اجرا كردند هم نتوانستند خستگي خود را پنهان كنند (شوخي كه نيست آدميزاده خسته ميشه) 
مي دانستم اما فراموش كردم خداي من محتاج مناسك نيست . خداي من ميخواست فرصتي فراهم آورد تا من آماده شوم ، احساس كنم شنيده مي شوم، آماده پرواز شوم و ... 
به كفاره اين فراموشي بايد يك سال ديگر منتظر بمانم تا با عمق جان ياد بگيرم چگونه راه ارتباط برقرار كردن با خداي خودم را خودم يار بگيرم.
ديگران هرچه مي خواهند بگويند من اما خوب ميدانم وقتي اينقدر خسته اي كه دعايت تا يك متري بام خانه هم نمي رود خدايت به آن پاسخي نخواهد داد ( چون من اصلاً خودم پيگيري نمي‌كنم ) 
زير نويس :
خدا حرف هاي امروزم را شنيد. لبخند زد و گفت : " خوشحالم كه فهميدي ؛ من منتظر آرزوهايت مي مانم"

۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

اولين

امروز براي اولين بار چادر از سر برداشتم و گره روسري رو شل كردم. اونايي كه منو ميشناسن ميدونن كه قبلا هم چادر از سر برداشته بودم اما اين بار فرق داشت دفعات پيش بر ميداشتم چون چادر مزاحمم مي شد يا من نميتونستم شأنشو حفظ كنم اما اين بار...
از شركت كه در اومدم و تو ماشين نشستم درآوردمش.مقصدم يك سازمان عريض و طويل دولتي بود هميشه در هنگام ورود به يه همچين جاهايي دوستانم خودشون رو پشت من پنهان مي كردند اما اين بار خودم آگاهانه سپر پوششيم رو كنار گذاشته بودم.
وقتي داشتم از اون جا بيرون ميومدم باد - لاي روسري كه يكم آزاد شده بود-پيچيد و من احساس آزادي كردم . 
آزادي نه از دست نزديكانم يا حتي جبر زمانه ! ‌آزادي از دست خودم! ‌بله خودم كه باورهاي ديروزم را سد باورهاي امروز و شايد فردايم كردم. من امروز خودم را تا حدي از دست خودم آزاد كردم.