حرفام رو نفهمید میگفت وقتی برای دوستی که دیگه یه دوست نیست قدمی بر می داری یعنی داری به دوست یا همسر جدیدت خیانت می کنی و "اصلا چه معنی داره که اون هنوز با قدیمیه ارتباط داره؟!" حرفام به گوشش نرفت. با چند نفر دیگه هم حرف زدم به این نتیجه رسیدم که من مشکل دارم ؛ ژست روشنفکری گرفته ام و هیچ کس – حداقل بین اونایی که یه مقدار در خط فکری هم هستیم – شبیه من فکر نمی کند! در بهترین حالت شاید اعتقاد داشتند که ارتباط دوباره با یک آدم می تونه خاطرات رو زنده بکنه و آدم به فکر گذشته بیفته و احساسات قدیم و ... و من نمی تونستم با خودم کلنجار نرم که ... "اصلا مگه میشه خاطرات رو فراموش کرد و آیا باید این کار رو کرد؟" ماحصل فقط این بود که من دوباره (دفعه اول رو بعدا می گم ) به این نتیجه رسیدم که چه تفکرات عجیب و غریبی دارم من برای خودم...
دو هفته بعد اومد و گفت امثال شماها خیلی خوبین؛ ذهن بازی دارید که می تونه تفکیک قایل بشه و همه چیز رو فقط دوستی و دشمنی نبینه، یه چندتا حد وسط هم قایل باشه؛ که وقتی دو نفر که با هم دوست بودن به این نتیجه می رسن که نمی تونن با هم بمونن یا ازدواج کنن یا هر چیز دیگه خیلی منطقی این رو می پذیرید و دیگه از اون آدم متنفر نمی شید و می تونید بعد از اون به همون آدم به عنوان یک دوست که زمانی رو باهاش گذروندید نگاه کنید و غیره و ذالک.
موندم بهش چی بگم ... که حالا که خودت نامزدیت با اون دختر به هم خورده و احساس می کنی دلت نمی خواد ازت متنفر باشه اینو فهمیدی! و حالا تفکر بیش از حد باز دیروز ما شد تفکر افراد روشن و امروزی و ایضا خوب؟ نمیدونم! ولی امیدوارم بودم همه اونایی که دم از آینده روشن میزنن می تونستن این نگاه صفر و صد رو از خودشون دور کنن. مطمئنم اونوقت می شد هم کلی شادی در جامعه داشت هم احترام و آرامش و همکاری و ...
و اگه شد... اگه روزی ضرورتش رو حس کردیم ... نسل ما حس کرد و به دنبالش رفت... اونوقت میشه به آینده امیدوار بود...
نمیدونم شاید هم من خیلی آرمان گرام و از واقعیات به دورم...