عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان       ...............          روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

رویا و کابوس

من از همه خواب ها بیزارم
از رویا ها و کابوس ها
آن ها که شیرینی کاذب می بخشند
و آن ها که تلخ کامی را برایت زهر می سازند
***
من از لحظه بیداری بعد از هر خواب
بیزارم
یا دنیا بر سرم آوار می شود
یا اندیشه هولناک کابوس رهایم نمی کند.
**
در خواب هایم نیز منتظرم
در سفرم اما...
چمدانم همیشه جامانده
من در رویا ها و کابوس ها نیز
فریاد می زنم
شاید کسی در دوردست صدایم را پاسخی باشد
*
همه رویا ها و کابوس ها !
من از همه خواب ها بیزارم...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه

آرزوهای فراموش شده

 دو روز پیش باهاش آشنا شدم. پسر خوبیه. اسمش "کامل" ه. یه هفته بود منتظر رسیدن زمان ملاقات بودم. توی محل کار یه دست لباس اضافه هم برده بودم برای تعویض. آدم که با لباس کارمندی سر قرار نمی ره! خلاصه اینکه دیدمش. توی این جلسه بیشتر به هم نگاه می کردیم تا حرف خاصی بزنیم یا... بیشتر سکوت بود و دیگر هیچ.
وقتی دیدمش، گفتم: ووه.چه با کلاس... تقریبا جا افتاده بود. مثل خودم ، چند تار موی سفید هم در کنار طره های مشکیش داشت.
تقریبا قد بلند است، اگرچه چند سانتی متری بلند تر ، برازنده ترش می کرد و چشم هاش ... اون قدر لبریز غروره که قدرت نگاه کردن رو ازت می گیره. نزدیکش شدم ، طوری که نفس هاش رو حس کردم و حتی دست هام رو دور گردنش حلقه زدم. فکر کردم مدت هاست منتظر همین لحظه ام و مطلقا خیال ندارم دوباره این رویا رو - به دست خودم - نابود کنم...
حالا فکرش رهایم نمی کند. رویای دوباره دیدنش و لحظه شماری هایم برای قرار بعدی؛ تمامی ندارد.
.
.
.
.
.
.
*رفته بودم کلاس سوار کاری. " کامل" اسب سیاه زیبایی است.به همان زیبایی که توصیفش کردم!
سوار کاری بزرگترین آرزویی است که احتمالا بعد از یادگیری راه رفتن و قبل از دوچرخه سواری بهش فکر کردم. گاهی انگار حتی فرصت نمی کنم آرزوهای دم دستم را که چندان هم دور از دسترس نیستند ، پیگیری کنم. روز مرگی های زندگی حتی آرزوهای بزرگ را هم نابود می کند. اما وقتی مصمم می شوی، می توانی وسط ساعت کاری مرخصی بگیری، لباس عوض کنی و سرخوش در اولین جلسه کلاس حاضر شوی.
زیرنویس:
اگه کسی شوکه شده - به هر دلیل - مشکل از من نیست. از جامعه است که باعث می شه از هرکسی بشه انتظار هرکاری رو داشت          
و اینکه ...قرار بعدی من و کامل دوشنبه است.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

عدالت ناتمام

تمام سایت و همه صفحات خبری و غیر خبری پر شده از عکس های او. خبر مرگش را در جهان پخش می کنند.
هیچ راهی نیست که این تصویر منحوس را از برابر چشمانم دور کنم و فراموش کنم ...
تمام سایت های خبری پر شده از تأیید یا رد ادعای مرگ وی. پر از شادی ها، خشم ها و این اواخر... رجز خوانی ها و تهدید ها...
اسامه اما فرق می کند با پسران قذافی یا حتی خود وی.اسامه حامل و عامل اندیشه ای بود که به این زودی ها خیال رخت بر بستن ندارد
اندیشه ای که خودش را آنچنان حق می داند که اگر تمام بشریت را هم به مسلخ ببرد، راضی نخواهد بود.
اسامه در باور من، رهبر این جریان فکری نیست. شاید صرفا یک همراه با کارکردهای تبلیغی باشد.اسلام هم رهبر این منش نیست. مطمئنم در سایر ادیان هم اگر بگردیم شاید به موارد مشابه برخورد کنیم. البته نه با این شدت- این همه شدت و دقت! را باید در زمان های دور تری به جستجو نشست-
رهبر این همه خشونت، این همه ناانسانی، این همه افسار گسیختگی همان خرافه است و عقل ستیزی.همان که هوش می برد و مست می کند و انسان را حیوان می سازد و ...
آنچه اسامه را بن لادن می سازد و اطرافیانش را القاعده، فقط یک خودخواهی درونی است یا عصیان در برابر عقلی که دعوت به آرامش می کند...
می گویند بن لادن را کشته اند. خوشحالم که قاتلی از بین رفت و متأسفم برای همه آنها که هنوز به خود اجازه دفاع از چنین موجودی را می دهند. نگرانم برای جهانی که بن لادن هایش را پنهان کرده و منتظر فرصت است برای تزربقشان به جامعه.افسوس می خورم برای خردی که زیر پا له می شود...
اندیشه های پشت سر اسامه هنوز زنده است. چه فرق دارد این مهملات پشت سر اسامه بن لادن پنهان شود یا بن آدم...
فقط آرزو می کنم این اندیشه ها نیز به تمامی منهدم شوند، شاید آن زمان عدالت اجرا شود...
زیر نویس:
اسامه نابود نشده. شاید تکثیر هم شده. در بحرین، در سوریه، در لبنان، در... همه جا

مرخصي تشويقي اجباري

اول فكر كردم وقتي رييس دولت 10 روز مملكت رو به حال خودش رها ميكنه به طور منطقي ما هم بايد تعطيل مي كرديم و مي رفتيم خانه و از مرخصي به وجود آمده نهايت استفاده را مي كرديم. ولي وقتي فكر كردم ديدم چه طور مي شد مملكت را تعطيل كرد.هرچه باشد اين جور كارها در مرام آقاي دكتر بود و ايشان هم كه در آن ايام كذايي رفته بودند براي تمدد اعصاب و اين گونه بود كه ما در غياب رييسمون! و در فراغشان!‌ به كار ادامه داديم.
پيشنهاد مي كنم حالا كه مملكت مجدداً‌ داراي سر و سامان شده و دكتر با روحيه بسيار قوي و دشمن شكن به سركار برگشتن و با توجه به اينكه در غياب ايشان ما،‌جامعه كارمندان فعال!،‌ با تمام توان تلاش كرديم تا جاي خالي ايشان در رتق و فتق امور مملكت حس نشود... و باز با توجه به توان كاري بالاي ايشان؛‌براي مدت 10 روز همه كارمندان زحمتكش را بفرستند مرخصي تشويقي- شما بخوانيد تمدد اعصابي-
خداييش بد پيشنهادي است؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

عاشق شده ام؟

باران که شروع شد حس کردم دوست دارم راه بروم.همه وسایلم را جمع کردم و زدم بیرون. بوی باران همه فضا را پر کرده بود.
راه میرفتم و آرام آرام خیس می شدم. خوشبختانه مسیرم هم با هوا تناسب داشت. یک مسیر پر درخت... دوست داشتم دست هایم را از هم باز کنم، سر به سوی آسمان خم کنم و دور خودم بچرخم. دوست داشتم آزاد راه بروم، باد دنباله چادرم را با خود ببرد، نه! ... دوست داشتم باد خودم را هم ببرد...
متعجب نگاهم کرد و پرسید: " عاشق شده ای ؟"
پرسیدم"عاشق شده ام؟".باران تند شد. خیس شده بودم. نیمی از من هنوز می خواست زیر باران بماند. به ایستگاه که رسیدم - وقتی علاوه بر چادرم، حتی از مانتو و شالم هم آب می چکید- به طعنه گفت : " عاشق شدن بی زحمت نیست. تا تو باشی دیگه عاشق نشی!"
***
گفتم مدتی است شنیدن موسیقی را با صدای بلند دوست دارم. درست کنار گوشم. انگار می خواهم تمام واژه هایش را جذب کنم . انگار...
خندید و گفت : "عاشق شده ای"
***
بوی باران که وجودم را پر کرد و شعر بارانی نوشتم و طرح صفحه عوض کردم ، پیغام داد که فلانی . منتظرم . احتمالاً چند روز دیگر عکس یک قلب تیر خورده می کشی و ...
***
مطمئنم عاشق شدن حس خوبی است که هنوز تجربه اش نکرده ام. اما ... چرا همه حس های خوب باید الزاماً از عاشق بودن ناشی شود؟ به عبارت دیگر چرا لذت راه رفتن زیر باران، موسیقی با صدای بلند و زمزمه کردن یک شعر حتی عاشقانه - فقط به واسطه تصویر پردازی فوق العاده اش - تنها و تنها نصیب عاشقان می شود؟
زیر نویس:
پایم آسیب دیده. به هر دلیل که باشد- از عدم تمرکز حواس تا قضا و قدر و اصابت چشم زخم و...- خیلی مهم نیست. مهم این است که شکل زخم شباهت عجیبی به یک قلب تیر خورده دارد. باید می دیدید... ترسیدم شاید کسی از دیدن خون و زخم و غیره حالش بد بشود و الا تصویر گذاری می نمودم...

جریان داغ ماهی قرمز بر دست را که به خاطر دارید؟ این هم یک قلب قرمز تیر خورده روی پا... خدا بعدی را به خیر کند...
بعد نویس:
بعضی ها مثل زاغچه و سایرین ممکن بود این قلب تیر خورده را انکار کنند یا فکرهای دیگر بکنند. دی!
خدا وکیلی اگر در این عکس یک قلب تیر خورده نمی بینید پس چی می بینید؟