عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان       ...............          روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم

۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

قلم


ديروز روزقلم بود . همان قلمي كه خداوند به آن سوگند خورده است . همان قلم كه قرار است آگاهي بيافريند و از آن آگاهي انسان .
ديروز را بايد تبريك گفت به همه آن ها كه قلم به دست دارند و مي نويسند و آن ها كه قلم نوشته ها را مي خوانند 
به همه آن ها كه درست مي نويسند و همه آن ها كه درست مي خوانند!

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

عكس و متن


مي گفت يه چندتا عكس هم بذار بين متن هايي كه مي نويسي . بابا اين كه نشد همش حرف بزني ... اونم اين همه... آدم حوصلش سر ميره.
گفتم آخه عكس بايد مرتبط باشه عكس بي ربط كه نميشه!
يادم افتاد ترم 2 كارشناسي كه بوديم با بچه ها رفتيم نمايشگاه كتاب و براياولين بار رفتيم سالن ناشران دانشجويي. هر كتابي رو كه مي ديديم اول چك مي كرديم كه چه قدر عكس داره . اگه عكس نداشت يا عكس هاش جالب نبود تقريبا مي شه گفت كه نمي خريديم . بچه كه بودم هيچ وقت اينجوري كتاب داستان هم نخريده بودم اما... 
چه ميشه كرد انگار خاصيت معمار بودنه كه ياد بگيري همه حرف ها رو از روي عكس ها بفهمي و حوصله نكني مطالب رو بخوني. 
شايد اينكه الان من متفاوت شدم بيشتر از عكس دنبال حرفم؛ به دليل تغيير رشته ام باشه. الان ياد گرفته ام كه گاهي يك دنيا حرف توي متني پنهان شده و تو بايد خودت تصويرش كني. ذهني است اما نياز به عيني شدن دارد در كنار اينكه كلي تصوير هست كه عيني است و تو بايد ذهني شان بكني ... 
چه ميشه كرد معمارند ديگر...
تقديم به تمام دوستان معمارم

دو راهي


دوستي دارم كه از خودم قدري بزرگتره -نزديك به ده سال- مي گفت هيچ وقت تو زندگي خودت رو بر سر دوراهي قرار نده. هر راهي يك نتيجه اي داره و ضرري.انتخابش كن تكليف خودت رو روشن كن و نگذار كه در بلاتكليفي بموني.
ديروز به نصيحتش گوش كردم . در دو راهي كه يك طرف غرورم بود و طرف ديگر دلم و فضوليم و كسب اطلاع و الي آخر راه دوم رو انتخاب كردم. نتيجه؟ بي نتيجه بود اما پشيمون نيستم. درسته كه راهي رو انتخاب كردم كه به هدف نرسيد اما حداقل ديگه سر اون دوراهي كذايي نيستم.
اين دوست بزرگ - كه گاهي تو دلم عمو صداش ميكنم - راست مي گفت هيچي بدتر از دوراهي نيست و سردر گمي و بلاتكليفي.
اگه چند سال بعد يك نگاهي به اين روزا بندازم ديگه خودم رو سرزنش نمي كنم و يكسره از خودم نمي پرسم اگه ... 
الان ميدونم ته راه دوم هم هيچي نبوده. حفظ كردن غرورم هم منو به هيچ جا نمي رسوند و فقط مي تونم بگم چه قدر خوشحالم كه شروع كردم به راه رفتن و از سكون دراومدم.
اين دوستم راست مي گفت نتيجه هرچي باشه كه الان يه جورايي (خيلي خيلي كوچولو) ناراحتيه - آخه خودم نتيجه رو ميدونستم -؛ از حس ديونه شدن بهتره. من عاشق اين طرز نگاه متفاوتشم

۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

برزيل و آه و ناله يك ملت





منبع عكس ها سايت فيفا تيم ملي برزيل ،‌ پر افتخار ترين تيم جام جهاني، مدعي عنوان قهرماني ، اميد خيل عظيمي از فوتبال دوستان و .... از گردونه رقابت هاي فوتبال حذف شد. مي گفتن هيچ كس انتظارشو نداشت ولي من يكنفر حداقل اميدوار بودم كه اين اتفاق بيفته.( من پيش بيني نمي كنم اما آرزوهام رو اميدوارانه دنبال مي كنم ) 

تيم آرژانتين هم رفت همون جايي كه برزيل رفت... خونه... 
همين جا بايد اعلام كنم كه من اصلاً فوتبالي نبودم يعني اصلاً بحث اينكه طرفدار يك تيم باشم و بخوام براي بقيه كري بخونم نبود...
متأسفم از اينكه با آرزوهام باعث درد و رنج شديد يك ملت مي شم اما... اول بازي ها كه دلم مي خواست اين دو تا تيم حذف بشن فقط به خاطر اين بود كه قهرماني تيم هميشه قهرمان از نظر من لذتي نداره اما بعدش دلم مي خواست آرژانتين حذف بشه چون مارادونا بي اخلاق بود و برزيل ... بيچاره ها تقصير نداشتن. اين كشور ما و مردم ما هستن كه همه چيز رو سياسي مي كنن حتي برد تيم هميشه برنده رو. جمعه شب به معناي واقعي كلمه دعا كردم برزيل ببازه تا به خودم ثابت بشه خدا كدوم طرف وايساده و آه و آرزوي ملت ايران كدوم طرف (البته اگه برزيل مي برد هيچ ربطي به موضع گيري خدا نداشت چون خرق عادت نياز به تفسير داره نه اتفاق معمولي)
از چهارشنبه تا جمعه خيلي از فوتبال دوست هاي عشق برزيل رو ديدم كه آرزو مي كردن برزيل ببازه تا يكمي ته دلشون خنك بشه.  هرگز براي يه مسابقه دعا نمي كنم يعني حتي اگر قرار باشه ايران قهرمان جام جهاني هم بشه اما مجبور شدم 90 دقيقه دست به دعا بردارم براي حذف برزيل... و بعد هم آرژانتين 
متأسفم كه دنيا اونقدر كثيفه كه براي شاد شدن به دليل عصيان دروني مجبوري شاهد غم و اندوه مردم يك كشور ديگه باشي اما چي كار ميشه كرد سياست خيلي كثيفه!
زيرنويس:
حاشيه جالب بازي آرژانتين و آلمان بالاو پايين پريدن خانم صدر اعظم بود به هنگام گل زدن ها و پيروزي كشورش. خوش به حال مردم كشوري كه صدر اعظمشون فارغ از سن و جنس و مقام و شهرت و غيره اجازه داره براي مدت 2 ساعت خود واقعيش باشه. يك آلماني وطن پرست...

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

شعور

شده ام آموزگار دوستان؛چیزهایی می پرسند که من خود نمیدانم. شرایطی را برایم تصویر می کنند که تجربه نکرده ام و من فقط امیدوارم که پاسخ هایم درست باشند و راهکارهایم ثمر بخش.
نمی دانم چه کسی گفته که من میدانم چه طور می توان بر تردیدهای قبل از ازدواج غلبه کرد؛ کدام تفاوت ها بین دو دوست قابل اغماض است و کدام نه والی آخر...
هربار که قرار است به یک نفر مشاوره بدهم می ترسم، شوخی نیست که ... زندگی آینده اش است.
برای یکی احساس می کنی به درد هم میخورند و محسناتش را – که دوستم می دونه و سعی می کنه نبینه – بزرگ می کنم. برای آن دیگری سعی می کنم به هر زبان زنده و مرده دنیا تفاوتشان را - که خود بهتر از من می دانند- جار بزنم و در آخر هم نگران باشم که نکند ...
سومی داستان عشقش را بازگو می کند و چهارمی را در تمام لحظات سرخوردگی کنارش بودم (خدا را شکر که این یکی حداقل الان سر زندگیشه و دیگه غصه خوردن های من تمام شده) به پنجمی باید دلداری بدهم که زندگی هنوز شروع نشده و برای ششمی موعظه می کنم که این جا و این لحظه پایان زندگی نیست و برای هف...
اما مشکل هیچکدام از این ها نیست. حتی اگر مشکلات همه هم حل بشود و بروند به سراغ زندگی شان یا اگر همه در عین سرخوردگی تمام فریادهایشان را بر سر تو بزنند باز هم این مشکل کار نیست.
مشکل آنجاست که وقتی کسی از تو سوالی را می پرسد که می داند تجربه اش را نداری ... یعنی به قدرت تعلق تو ایمان می آورد. این ایمان که می تواند کاذب هم باشد – که حتماً هست – خود آدم را به اشتباه می اندازد و تو فکر می کنی چه خبر است و تو چه آدم با عقل و شعوری هستی. بعد زمانی که پر شدی از اعتماد به خودت ؛ بی آنکه بفهمی در معرض آزمایش قرار می گیری؛ تو همان طور رفتار می کنی که عقلت می گوید، صرفنظر از درستی و غلطی نتیجه تو هرگز نتیجه ای را که از عقلت – که همه دوستان بهش ایمان داشتند – نمیگیری.
و این رنج است و این پایان ماجرا نیست.
زیر نویس:
هفته ای ده بار از خودم می پرسم آیا واقعاً من می فهمم؟ پس چرا آن ها که باید به من اعتماد کنند ذره ای به عقل و شعور من ایمان ندارند و آن ها که هیچ توقعی ازشان ندارم این همه به من معتقدند؟
برادرم می گوید: "فراموششان کن همه آن ها را که ذهنت را منکر می شوند" و من فکر می کنم " آدمی خودش را در آیینه دیگران می بیند" اما کدام تفکر درست است؟
کدام آیینه درست و کدام تصویر حقیقی است؟؟؟