عشرت كشيم ورنه به حسرت كشندمان       ...............          روزي كه ازين جهان به جهان دگر شويم

۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه

این طرف شور، آن طرف شعور

همه شهر را چراغانی کرده اند.نور می افشانند و جشن می گیرند و شیرینی پخش می کنند...
در شهر اما زیادند آن ها که کنج عزلت گزیده اند و در لاک تنهایی فرو رفته اند.
مهر سکوت بر لب زده اند و گوششان را از همهمه سورنای جشن پوشانده اند.

شهر را آذین بسته اند و خیال پای کوبی و رقص دارند.
این طرف تر؛ مردمی هنوز سیاه پوشند و نگاهشان بی هیچ احساسی ، روی نقطه ای در دوردست مانده...
مردمی ، همچنان در بهت و حیرت و افسوس
مردمی ، آکنده از یک خشم هستی سوز...

کاش ....
کسی بود که لباس عزا از تن این مردم در بیاورد و این مات بردگان را به تفقدی به زندگی برگرداند. که نگاهشان را از آن دوردست بیاورد تا جایی همین نزدیکی ها...

شهر را چراغانی کرده اند اما...
کاش کسی به فکر ریسه بندی دل های مردم ! بود.

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

دهه شادی سازی!!!

خدایا شکرت بابت این همه خبرهای مفرح و شادی آور.
خدایا شکرت که در این روزهای سرد و سیاه بهمن، یکی پیدا شد که خنده را مهمان لب هایمان بکند؛ ولو لبخندی تلخ.
نه خبر مضحک است و نه تصاویر مرتبط. حکایت، حکایت این روزهای ماست.این روزهایی که حتی اگر نخواهیم باور کنیم؛ به زور مقواهای ماکت شده باورمان می کنند. حکایت این روزهای ما؛ حکایت خنده های بسیار تلخ است. دیگر چه فرقی می کند به قیمت سکه بخندی یا ارز؛ به فرهنگ تعطیل شده یا صنعت منهدم شده؛ بگذار اگر به تنگه هرمزی که بسته نخواهد شد و انرژی هسته ای که قسمت ما نبود، نخندیده ایم لااقل به راهکارهای پرشکوه برگزار کردن مراسم دهه فجر بخندیم؛ ولو لبخندی تلخ!
***
اگر این دولت هیچ خیر و منفعتی برای مردم نداشته ( که قطعاً داشته - بر منکرش...-) همین به فعلیت رساندن خلاقیت عامه مردم خودش خدمت بزرگی بوده. و گرنه اگر این همه جوان خلاق و با استعداد( حالا میانسال یا خردسال فرقی ندارد، مهم اینه که جوان دل باشند و نه جوان فکر) پیدا نمی شدند چه طور باید این شش سال گذشته را با آرامش!!! سپری می کردیم؟ اگر کسی نبود که یادمان بیاره مفرح ترین لحظات زندگی ، وقتی است که کسی خاطره ای از دکتر تعریف می کرد. بعد تر ها البته خاطرات دکتر بوی نفت گرفت، بوی جنگ؛ دیگر اصلا نمی شد بهشان خندید. تکراری شده بود.برای همین حداقل دو سالی هست که همه فهمیده اند سرنخ خنده های روزانه کجاست و رفته اند سراغ پدر آدم ابوالبشر؛ که راستش آن هم تکراری شده بود. در همین راستا و در ادامه خدمات رسانی دولت خدمت رسان! سوژه از نوع جدید ایجاد و شکر خدا که دو- سه روزی است شبکه های اجتماعی و صفحات شخصی و غیره و غیره به تفریح سالم خدمت رسانی به بندگان خدا مشغولند و بنا بر این خدا خیر بدهد به باعث و بانی...
اصلاً فکر نکنید که کسی از دوستان آن طرفی پیدا می شود و اعتراض می کند و خدای نکرده گمان می کند مورد توهین قرار گرفته اند. نه! آن ها برای توهین هم معانی و تفاسیر خاصی دارند که با تفاسیر ما متفاوت است. 
ما می خندیم به آرمان هایی که امروز مقوایی! شده اند و آرزوهایی که به دنبال آن آرمان ها به آسانی! قابلیت له شدن و پاره شدن و خمیر شدن را پیدا کرده اند.
ما می خندیم ولو خنده ای تلخ!ولو بسیار تلخ!!

۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

مرگ می بارد!


ساعت آخر دی ماه است. خوشحالم که دارد تمام می شود و می رود - بی خیال آنکه هر یک روزی که بگذرد نشان از گذر عمر دارد.حس میکنم دیماه برایم سنگین است. می ترسم از چیزی که نمی دانم چیست.
نمی دانم چه حکمتی دارد دهه آخر دی و چرا هرچه ترور است معطوف می شود به این روزها. حس می کنم چیزی هست که نمی دانم . شاید اتفاقی افتاده و به جبرانش ... ، یا اتفاقی که باید، نیفتاده.
چه چیزی است که در سالگردش ، باید کسانی به خاک بیفتند؟ نمیدانم. اما ته دلم حس می کنم ترورهای دی ماه کار هر گروهی که باشد، چه دوستان داخل و چه دشمنان خارج از کشور قرار است چیزی را به کسانی یادآوری کنند. چیزی آن قدر دردناک که برایش این همه باید هزینه داد...
از آن غم انگیزتر این است که نمی دانم باید ترجیح بیدهم واقعا چه کسانی پشت این ماجرا باشند. دوستان یا دشمنان؟ یعنی نمی دانم بهتر این است که کشور این قدر بی در و پیکر باشد که هر سال در یک زمان مشخص یک گروه از خارج بیایند و با یک گروه خاص داخلی تسویه حساب کنند و بروند یا اینکه ... گفتمان قلدری آن چنان حاکم شده باشد که ... هرکسی خواست در یک زمان مشخص از دست دیگران خلاص شود و هیچ اهمیتی نخواهد داشت آن دیگران پزشک باشند یا مهندس، وکیل یا سردار، دانشجو یا استاد، ... یا ...
بد زمانه ای شده. نمی دانی باید آرزو کنند سربازان کشورت خائن باشند یا ترسو و بی عرضه.
بد زمانه ای شده...
زیرنویس:
رفته بودم امامزاده. دوباره یاد کشته های دیماه افتادم. حالم گرفته شد...

۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

مظلومیت علیه انسانیت

آرام گفتم "حسین " پیش و بیش از آنکه مظلوم باشد، قهرمان بود.قهرمان آرمان خواهی اش و هیچ چیز برای یک قهرمان تحقیر کننده تر از فراموشی نیست. اینکه فراموشش کنی، اصلا نادیده اش بگیری و ندانی که حسین یک قهرمان بود نه فقط یک مظلوم...
***
گفتم از لحاظ من اندوه کربلا نه در بستن آب است و نه در جدا کردن سرها از پیکر؛ نه اسارت خاندان پیامبر عجیب بود و نه غارت حیوانی خیمه ها.که اولی خاصیت جنگ های آن زمان بود و دومی عرف مردمان عرب. شاید از همین رو بوده که آن همه قشاوت سپاه در پیش چشمانشان هیچ بوده و ندیدند.
همه اندوه کربلا را در این می بینم که جلوی جماعتی بایستی و سعی کنی خودت را به آنها بشناسانی. نه اینکه ندانند کیستی؛ می دانند و وانمود می کنند بی خبرند. خودشان را به خواب می زنند چون می دانند این خواب، به جای همه سال های گذشته از عمرشان، سیرابشان می کند از دنیا و بی نیازشان میکند از نیاز.
اندوه کربلا در این است که لباس اعتقاد تو را به تن کنند و با همان سنگ، تو را سخت مضروب کنند.
به جای همه این گریه ها، شاید باید به این فکر کنیم که چرا بعد از این همه سال سینه و زنجیر زنی، این همه از مظلومیت گفتن و بر مظلومیت گریستن و نفرین کردن بر درنده خویی اشقیا، درست در روز عاشورا، در زمانه ای که نباید نشانی از وحشی گری باشد، همان ها که سینه شان از داغ حسین قرمز بود سبعیت مدرن را در خیابان های تهران به منصه ظهور رساندند؟
آن سوتر، گروه مقابل، حتی اگر از حسین فقط نامی شنیده بود و نشانی ؛ اما درس از حسین را خوب آموخته بود: که دینداری، بی آرمان خواهی و آزادگی محقق نشود و دین بدون اخلاق، بدون انسانیت، فریبی بیش نیست.
و چه اندوهی بر حسین بالاتر از این؛ که بعد از این همه سال در برابر جمعیتی بایستد و خود را معرفی کند و آن ها ، در حالی که بر حسین مظلوم می گریند ، حسین آزاده را سنگ زنند؟!
زیر نویس:
وبلاگ مجمع دیوانگان، به معرفی اجمالی شهدای عاشورای 88 پرداخته.شهدایی از جنس همین مردم.زنده نگاه داشتنشان در خاطره هایمان، کمترین کاری است که می شود انجام داد.

۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

محرم در خانه دل من!


فکر نمی کردم یه روز، محرم بیاد و من توی خونه بشینم ، بدون اینکه دلم بخواد تو هیچ مراسمی شرکت کنم...
فکر نمی کردم یه روز، فقط دلم بخواد صدای سنج و طبل بشنوم. از خودم می پرسم این فاصله ای که هر روز دارم با دین و شعائرش می گیرم برای چیه؟ قراره من رو به کجا ببره؟ چرا با این قدم هایی که دارم در خلاف جهت برمی دارم هنوز این همه مطمئنم که خدا نه روش رو از سمت من برگردونده ، نه مهرشو نسبت به من کم کرده و نه لطفشو قطع کرده؟! این اعتمادی که دارم یه اعتماد کاذبه یا نه؟ میدونم که خدای ذهن و قلب من خدای متفاوتی است اما چه قدر ؟ و از اون مهمتر اینکه کدومش واقعیه؟
محرم شده... حوصله شنیدن روضه و ذکر مقتل ندارم. همه اش را از حفظم. البته به جز آن قسمت هایی که هر سال و در هر مجلسی به روایت اصلی اضافه می شود. به جز ویرایش های جدید...
محرم شده و دلم فقط صدای نوحه ملایم می خواهد . چیزی در پس زمینه ذهنم. حس گناه دارم. شاید اینقدر که شنیده ام، شاید این قدر که به زور در گوشم فرو کرده اند، دارم پس می زنم.
همه حسی که دارم حس احترام است به امامی که حرمتش شکسته شد.انسانیتی که لگد مال شد به واسطه اسلامی که اجازه اش را داده بود، ولو اینکه این اجازه از کج فهمی مردمان ناشی شده باشد...
فکر می کنم شاید همین حس احترام هم خوب باشد، این اندوه دوست داشتنی، آگاهانه اما اندک،
چه شد که فاصله ام این همه زیاد شد نمی دانم . صرفا اینکه من مقصر نبودم.... من تنها مقصر واقعه نبودم...
زیرنویس:
هیچ "یا حسین" ی برایم تک مصرعی تمام نمی شود. مدت هاست که این " یا حسین" مفهوم و ادامه دیگری هم پیدا کرده. انتهایی که بر خلاف ابتدایش ممنوع است و مدرک جرم!
از اول محرم هوس عجیبی به دلم افتاده برای درست کردن شله زرد. نه نذری به کار است و نه قول و قرار قبلی، اما همینش را بیشتر دوست دارم. کار دل بودنش را، ...، هرکس حال خوشی بهش دست داد ما را هم فراموش نکند. قول می دهم سر - دیگ که نه - اما سر قابلمه شله زرد، یادتان باشم...